X
تبلیغات
سخاوت

سخاوت

سیاسی.اجتماعی.فرهنگی

شهید کیست وشهادت چیست؟

شهید کیست وشهادت چیست؟

اگر به تاریخ 130 سال اخیر افغانستان نظر انداخته  شود دیده میشود که در این دوره کشمکش های زیادی برای حصول ویاحفظ قدرت بوقوع پیوسته است که در این جریان عده زیادی از هموطنان ما حیات خود را از دست داده اند. چنانچه  امیر عبدالرحمن خان به مجرد جلوس بر کرسی قدرت وطن خواهانی چون ملامشک عالم ، محمد جان خان وردک ، درویش خان بابه قچقاری، سپه سالار حسین علی خان ومیربچه خان کوهدامنی را به شکلی از اشکال از بین برد. اکنون ملت افغان فدا کاری های آن دلیر مردان را به دیده قدر مینگرند. ولی بعضی صاحب نظران ما این اعمال عبدالرحمن خان را توجیه نموده میگویند که او برای از میان برداشتن امرا ی محلی وتاسیس یک حکومت سراسری مجبور بود به چنین اقداماتی مبادرت ورزد.

در صورتیکه امیر عبدالرحمن خان از روی مجبوریت دست به چنین اعمال سرکوبگرانه زده است پس از مقام  ومنزلت آن غازیان که توسط نادرخان از بین برده شده اند کاسته میشود.

دردوران حکومت امیر حبیب الله خان هم عده زیادی از مشروطه خواهان وتحول پسندان به امر امیر به توپ بسته شده اند وبعداً خود او هم به شکل مجهولی کشته شد.

در این صورت آن مشروطه خواهانیکه بخاطر اعتلا وپیشرفت کشور حیات خود را از دست داده اند شهید گفته میشوند؟ ویا امیر حبیب الله که به همکاری مشروطه خواهان کشته شد؟.

در دوران امان الله خان گرچه اعدام ها تقلیل یافت اما در جریان اغتشاش امیر حبیب الله کلکانی مشهور به بچه  سقاوء اشخاص وافراد زیادی تلف شد.  امان الله خان که خودرا  پادشاه قانونی افغانستان میدانست مخالفین خود را یاغی و باغی خطاب می نمود. درحین وقت حبیب الله کلکانی هم حرکت مسلحانه خود را جهاد علیه حکومت کفر والحاد میگفت ورفقای خود را مجاهد خطاب میکرد آیا افراد لشکر امان الله خان شهید شده اند ویا طرفداران حبیب الله کلکانی؟ در دوران حکمروائی  حبیب الله کلکانی که خود را امیر کشور اسلامی وخادم دین رسول الله میگفت. نادر خان سرلشکر یاغی ها بوده است.

آیا افراد خادم دین که توسط لشکر یاغی کشته شده اند شهید شده اند و یا افراد نادر خان که گویا برای نجات وطن کمر بسته بودند ؟!

زمانیکه نادر خان بر اریکه قدرت تکیه نمود حبیب اله کلکانی را با عده ای از همکارانش اعدام نمود.

نادرخان هم توسط عبدالخالق شاگرد مکتب کشته شد متعاقباً عبدالخالق با اعضای خانواده اشت گرفتار وبشکل بسیارفجیعی به قتل رسید.

اکنون حبیب الله کلکانی ورفقایش را میتوان شهید نامید؟ اگر حبیب الله کلکانی ورفقایش وروشنفکرانی چون غلام نبی خان چرخی، عبدالرحمن لودین، ومحمد ولی خان دروازی که به امر نادرخان اعدام شدند شهید باشند؟ پس نادرخان چی گفته میشود؟ درصورتیکه نادرخان شهید باشد عبدالخالق واعضای خانواده چی بوده اند؟.

در کودتای داود خان عده کمی از طرفداران ظاهر شاه وعده معدودی از همکاران داود خان کشته شدند. این که کدام طرف شهید وکدام طرف مسئول بوده اند قضاوت را به مردم میگذاریم.

در زمان ریاست جهموری داود خان عده ای از مخالفین سیاسی اعدام شدند. که از آن جمله از استاد حبیب الرحمن، استاد خواجه محفوظ ،داکترعمرو محمد هاشم میوند وال صدراعظم اسبق میتوان نامبرد.

در این دوره اعضای نضهت اسلامی در لغمان، کنر،بدخشان وپنجشیر دست به قیام مسلحانه زدند که از طرف رژیم داودخان به شدت سرکوب شدند. اکنون آنهایرا که در قیام شرکت نموده واز طرف رژیم سرکوب شده اند چی باید نامید؟ اعدام شده گان را به کدام نام باید یاد نمود؟ آن عساکر حکومت که توسط قیام کننده گان کشته شده اند دارای کدام درجه ای میباشند؟

سرانجام داود خان هم توسط ررهبران ح.د.خ.ا. طی یک کودتای خونین کشته شد. دیدیم که امسال بقایای جسد داود خان واعضای خانواده اش با مراسم رسمی به خاک سپرده شد ومحلی بنام تپه داود خان شهید در شهر کابل مسما شد.اگر داود خان شهید است پس مرحوم میوند وال وهمه کاسنیکه به امر او اعدام شده اند چی باید باشند؟ بعد از اینکه نور محمد تره کی رهبرح.د.خ.ا قدرت را تصاحب کرد به گرفتن، بستن،وکشتن اقشار مختلف مردم شروع نمود.اشخاص مشهوریکه توسط رژیم تره کی اعدام شدند عبارت اند از میرعلی اکبر داکتر،شاپور جنرال، نوراحمد اعتمادی ومحمد موسی شفیق صدراعظمان طاهر شاه ، محمد طاهر بدخشی رهبر سازمان (محفل انتظار) ومولوی بحرالدین باعث رهبرگروه انشعابی سازمان (محفل انتظار) پوهاند غلام محمد نیازی رهبر سازمان اخوان المسلمین افغانستان ومولوی اعطا الله فیضانی علاوه بر افراد فوق الذکر عده ای بیشماری شامل افسران، استادان پوهنتون، معلمان محصلان، شاگردان معارف، روحانیون، علمای دین وغیره اشخاص بیگناه وبا گناه زندانی وبدون محاکمه اعدام شدند.

جای سوال است که آن منسوبین اردو را که در دفاع از رژیم داود خان توسط کودتا چیان کشته شده اند ویا آن عساکری را که در کودتا اشتراک نموده وازطرف مدافعیان داود خان کشته شده اند چی نامید؟ و آن کسانی که توسط رژیم خلقی اعدام شده اند چی بایدگفته شوند؟ به همین ترتیب آن کسانی راکه دردفاع از رژیم خلقی در جبه جنگ کشته شده اند ویا آنانی را که در نبرد مسلحانه علیه رژیم تره کی کشته شده اند چی نامید؟

بعداً نور محمد تره کی توسط شاگرد وفادارش (حفیظ الله امین) به قتل رسید. اکنون طرفدارانش اورا شهید تره کی یاد میکنند. اگر نور محمد تره کی که هزاران فرزند این سرزمین به دستور او کشته شده اند. شهید باشد. پس این همه  قربانیان دوره حکمروائی او چی اند. به یاد داریم بعد از مرگ تره کی لیست سیزده هزار (13000) نفر از اعدام شده گان در دیوارهای وزارت امورداخله نصب گردید.ومسئولیت این همه کشتارهارا حفیظ الله امین بدوش او انداخت. حفیظ الله امین که خود را رهبر خلقی ها میگفت کار را از گرفتاری بستن وکشتن خلقی ها آغاز نمود. وبدین ترتیب همه رقبای سیاسی خودرا در اسرع وقت از میان برداشت. دراین وقت او با دو حریف بسیار نیرومند مواجه بود یکی نیروهای شورشی افغان ودیگر دولت شوروی. حفیظ الله امین با زیرکی خاص میخواست با شورشیان افغان راه مصالحه وسازش را درپیش گیرد. ودر تبانی با کشورهای غربی خود را از چنگال شوروی ها نجات دهد. ولی زمان به او مجال نداد وبدست شوروی ها نابود گردید.

با آمدن شوروی ها وبه قدرت رسیدن ببرک کارمل همکاران حفیظ الله امین هریک اینجینر محمد ظریف، صاحب جان صحرائی ، صدیق عالمیار، عارف عالمیار، عبدالله امین برادر واسد الله امین برادر زاده اش اعدام گردیدند.

حالا طرفدارانش اورا شهید حفیظ الله امین میگویند. اگر حفیظ الله امین وهمکارانش شهید نامیده شوند پس برای نور محمد تره کی وغیره اشخاصیکه  به امر امین کشته شده اند.چی نامی باید گذاشت؟

به آن سربازان وافسران اردو افغانستان که در شب حمله روس ها به قصر تاج بیگ در دفاع از حفیظ الله امین به قتل رسیده اند چی در جه ای باید قایل شد؟!

در دوره حکمروائی ببرک کارمل اگر چه اعدام مخالفین دولت فروکش نمود اما موج نوینی از جنگ ها شروع شد.

درتداوم این جنگ ها عدۀ زیادی از مردم در اثر بمباردمان هوائی کشته شدند در این جریان رژیم کارمل طرفداران خود را که از طرف نیروهای مقاومت کشته میشدند شهید میگفت وبه بازمانده های آنها حقوق میپرداخت. آن  افرادی را که از طرف نیروهای حکومتی ویا روس ها در جبحه جنگ کشته میشدند طرفدارانشان  شهید میگفتند، پس کدام یکی را میتوان شهید نامید؟

در دوران حکومت مجاهدین در جنگ های تنظیمی عده زیادی از طرفین بشمول افراد ملکی کشته شدند. نمیدانیم کدام یک از آنها  درجه شهادت را کمائی کرده اند؟ در جنگ های بین دولت آقای ربانی وگروه طالبان هم عده زیادی ار طرفین کشته شده اند افراد کدام یک را شهید باید نامید؟ در حالیکه هردوطرف خودرا مدافع اسلام میگفتند.

در دوره حکومت طالبان اولین کسیکه به دارآویخته شد داکتر نجیب الله و برادرش احمدزی بود، حالا طرفدارانش اورا شهید نجیب الله میگویند. اگر نجیب الله شهید است پس آن کسانیکه در دوران ریاست (خاد) ویا ریاست جمهوری او به امر مستقیم ویا به امضای او اعدام شده اند. چی باید باشند.

در جنگ های بین جنبش ملی به رهبری جنرال دوستم ودولت اسلامی به رهبری برهان الدین ربانی عده زیادی از جوانان کشته شدند. کشته شده گان کدام یکی باید شهید گفته شوند؟

در جنگ های فعلی در یک طرف نیروهای ناتو وبه رهبری ایالات متحده امریکا ونیروهای مسلحه افغانستان ودر طرف دیگر طالبان والقاعده در زیر حمایه استخبارات نظامی پاکستان(ISI) قراردارد. یک طرف ادعا دارد که از صلح وامنیت، ترقی وتعالی در افغانستان دفاع میکند. طرف مقابل ادعا دارد که از آزادی ودین و آئین مردم افغانستان دفاع میکند، در این باره چی باید گفت؟

 فراموش نباید کرد که علاوه از جوانب فوق الذکر اشخاص زیادی در خصومت های شخصی کشته شده اند که باز مانده گان شان خود را وارثین شهدا میگویند در این صورت دیده میشود که شهدا از مردگان عادی تفکیلک نمیشوند.

پس برای رسیدن حق به حق دار لازم است که یک کمیسیون با صلاحیتی به اشتراک نماینده گان ستره محکمه لوی حارنوالی، وزارت عدلیه، وزارت تحصیلات عالی وزارت شهدا ومعلولین شورای علما وسازمان حقوق بشر تشکیل شود تا تعریف درست وهمه جانب ئی از شهادت بدست دهند ومعیار های شهادت را مشخص سازند تا این معیار ها در دستور کارمسئولین امور قرار گیرند وبعد از این هر کسی که کشته میشود اگر شرایط ومعیار های شهادت را داشته باشد در زمره شهدای وطن ثبت واز حقوق وامتیازات آن بهرمند گردند. وآن اشخاصیکه معیار های شهادت را نداشته باشند از لیست شهدا حذف واز امتیازات آنها محروم ساخته شوند. 

شهید کیست وشهادت چیست؟

اگر به تاریخ 130 سال اخیر افغانستان نظر انداخته  شود دیده میشود که در این دوره کشمکش های زیادی برای حصول ویاحفظ قدرت بوقوع پیوسته است که در این جریان عده زیادی از هموطنان ما حیات خود را از دست داده اند. چنانچه  امیر عبدالرحمن خان به مجرد جلوس بر کرسی قدرت وطن خواهانی چون ملامشک عالم ، محمد جان خان وردک ، درویش خان بابه قچقاری، سپه سالار حسین علی خان ومیربچه خان کوهدامنی را به شکلی از اشکال از بین برد. اکنون ملت افغان فدا کاری های آن دلیر مردان را به دیده قدر مینگرند. ولی بعضی صاحب نظران ما این اعمال عبدالرحمن خان را توجیه نموده میگویند که او برای از میان برداشتن امرا ی محلی وتاسیس یک حکومت سراسری مجبور بود به چنین اقداماتی مبادرت ورزد.

در صورتیکه امیر عبدالرحمن خان از روی مجبوریت دست به چنین اعمال سرکوبگرانه زده است پس از مقام  ومنزلت آن غازیان که توسط نادرخان از بین برده شده اند کاسته میشود.

دردوران حکومت امیر حبیب الله خان هم عده زیادی از مشروطه خواهان وتحول پسندان به امر امیر به توپ بسته شده اند وبعداً خود او هم به شکل مجهولی کشته شد.

در این صورت آن مشروطه خواهانیکه بخاطر اعتلا وپیشرفت کشور حیات خود را از دست داده اند شهید گفته میشوند؟ ویا امیر حبیب الله که به همکاری مشروطه خواهان کشته شد؟.

در دوران امان الله خان گرچه اعدام ها تقلیل یافت اما در جریان اغتشاش امیر حبیب الله کلکانی مشهور به بچه  سقاوء اشخاص وافراد زیادی تلف شد.  امان الله خان که خودرا  پادشاه قانونی افغانستان میدانست مخالفین خود را یاغی و باغی خطاب می نمود. درحین وقت حبیب الله کلکانی هم حرکت مسلحانه خود را جهاد علیه حکومت کفر والحاد میگفت ورفقای خود را مجاهد خطاب میکرد آیا افراد لشکر امان الله خان شهید شده اند ویا طرفداران حبیب الله کلکانی؟ در دوران حکمروائی  حبیب الله کلکانی که خود را امیر کشور اسلامی وخادم دین رسول الله میگفت. نادر خان سرلشکر یاغی ها بوده است.

آیا افراد خادم دین که توسط لشکر یاغی کشته شده اند شهید شده اند و یا افراد نادر خان که گویا برای نجات وطن کمر بسته بودند ؟!

زمانیکه نادر خان بر اریکه قدرت تکیه نمود حبیب اله کلکانی را با عده ای از همکارانش اعدام نمود.

نادرخان هم توسط عبدالخالق شاگرد مکتب کشته شد متعاقباً عبدالخالق با اعضای خانواده اشت گرفتار وبشکل بسیارفجیعی به قتل رسید.

اکنون حبیب الله کلکانی ورفقایش را میتوان شهید نامید؟ اگر حبیب الله کلکانی ورفقایش وروشنفکرانی چون غلام نبی خان چرخی، عبدالرحمن لودین، ومحمد ولی خان دروازی که به امر نادرخان اعدام شدند شهید باشند؟ پس نادرخان چی گفته میشود؟ درصورتیکه نادرخان شهید باشد عبدالخالق واعضای خانواده چی بوده اند؟.

در کودتای داود خان عده کمی از طرفداران ظاهر شاه وعده معدودی از همکاران داود خان کشته شدند. این که کدام طرف شهید وکدام طرف مسئول بوده اند قضاوت را به مردم میگذاریم.

در زمان ریاست جهموری داود خان عده ای از مخالفین سیاسی اعدام شدند. که از آن جمله از استاد حبیب الرحمن، استاد خواجه محفوظ ،داکترعمرو محمد هاشم میوند وال صدراعظم اسبق میتوان نامبرد.

در این دوره اعضای نضهت اسلامی در لغمان، کنر،بدخشان وپنجشیر دست به قیام مسلحانه زدند که از طرف رژیم داودخان به شدت سرکوب شدند. اکنون آنهایرا که در قیام شرکت نموده واز طرف رژیم سرکوب شده اند چی باید نامید؟ اعدام شده گان را به کدام نام باید یاد نمود؟ آن عساکر حکومت که توسط قیام کننده گان کشته شده اند دارای کدام درجه ای میباشند؟

سرانجام داود خان هم توسط ررهبران ح.د.خ.ا. طی یک کودتای خونین کشته شد. دیدیم که امسال بقایای جسد داود خان واعضای خانواده اش با مراسم رسمی به خاک سپرده شد ومحلی بنام تپه داود خان شهید در شهر کابل مسما شد.اگر داود خان شهید است پس مرحوم میوند وال وهمه کاسنیکه به امر او اعدام شده اند چی باید باشند؟ بعد از اینکه نور محمد تره کی رهبرح.د.خ.ا قدرت را تصاحب کرد به گرفتن، بستن،وکشتن اقشار مختلف مردم شروع نمود.اشخاص مشهوریکه توسط رژیم تره کی اعدام شدند عبارت اند از میرعلی اکبر داکتر،شاپور جنرال، نوراحمد اعتمادی ومحمد موسی شفیق صدراعظمان طاهر شاه ، محمد طاهر بدخشی رهبر سازمان (محفل انتظار) ومولوی بحرالدین باعث رهبرگروه انشعابی سازمان (محفل انتظار) پوهاند غلام محمد نیازی رهبر سازمان اخوان المسلمین افغانستان ومولوی اعطا الله فیضانی علاوه بر افراد فوق الذکر عده ای بیشماری شامل افسران، استادان پوهنتون، معلمان محصلان، شاگردان معارف، روحانیون، علمای دین وغیره اشخاص بیگناه وبا گناه زندانی وبدون محاکمه اعدام شدند.

جای سوال است که آن منسوبین اردو را که در دفاع از رژیم داود خان توسط کودتا چیان کشته شده اند ویا آن عساکری را که در کودتا اشتراک نموده وازطرف مدافعیان داود خان کشته شده اند چی نامید؟ و آن کسانی که توسط رژیم خلقی اعدام شده اند چی بایدگفته شوند؟ به همین ترتیب آن کسانی راکه دردفاع از رژیم خلقی در جبه جنگ کشته شده اند ویا آنانی را که در نبرد مسلحانه علیه رژیم تره کی کشته شده اند چی نامید؟

بعداً نور محمد تره کی توسط شاگرد وفادارش (حفیظ الله امین) به قتل رسید. اکنون طرفدارانش اورا شهید تره کی یاد میکنند. اگر نور محمد تره کی که هزاران فرزند این سرزمین به دستور او کشته شده اند. شهید باشد. پس این همه  قربانیان دوره حکمروائی او چی اند. به یاد داریم بعد از مرگ تره کی لیست سیزده هزار (13000) نفر از اعدام شده گان در دیوارهای وزارت امورداخله نصب گردید.ومسئولیت این همه کشتارهارا حفیظ الله امین بدوش او انداخت. حفیظ الله امین که خود را رهبر خلقی ها میگفت کار را از گرفتاری بستن وکشتن خلقی ها آغاز نمود. وبدین ترتیب همه رقبای سیاسی خودرا در اسرع وقت از میان برداشت. دراین وقت او با دو حریف بسیار نیرومند مواجه بود یکی نیروهای شورشی افغان ودیگر دولت شوروی. حفیظ الله امین با زیرکی خاص میخواست با شورشیان افغان راه مصالحه وسازش را درپیش گیرد. ودر تبانی با کشورهای غربی خود را از چنگال شوروی ها نجات دهد. ولی زمان به او مجال نداد وبدست شوروی ها نابود گردید.

با آمدن شوروی ها وبه قدرت رسیدن ببرک کارمل همکاران حفیظ الله امین هریک اینجینر محمد ظریف، صاحب جان صحرائی ، صدیق عالمیار، عارف عالمیار، عبدالله امین برادر واسد الله امین برادر زاده اش اعدام گردیدند.

حالا طرفدارانش اورا شهید حفیظ الله امین میگویند. اگر حفیظ الله امین وهمکارانش شهید نامیده شوند پس برای نور محمد تره کی وغیره اشخاصیکه  به امر امین کشته شده اند.چی نامی باید گذاشت؟

به آن سربازان وافسران اردو افغانستان که در شب حمله روس ها به قصر تاج بیگ در دفاع از حفیظ الله امین به قتل رسیده اند چی در جه ای باید قایل شد؟!

در دوره حکمروائی ببرک کارمل اگر چه اعدام مخالفین دولت فروکش نمود اما موج نوینی از جنگ ها شروع شد.

درتداوم این جنگ ها عدۀ زیادی از مردم در اثر بمباردمان هوائی کشته شدند در این جریان رژیم کارمل طرفداران خود را که از طرف نیروهای مقاومت کشته میشدند شهید میگفت وبه بازمانده های آنها حقوق میپرداخت. آن  افرادی را که از طرف نیروهای حکومتی ویا روس ها در جبحه جنگ کشته میشدند طرفدارانشان  شهید میگفتند، پس کدام یکی را میتوان شهید نامید؟

در دوران حکومت مجاهدین در جنگ های تنظیمی عده زیادی از طرفین بشمول افراد ملکی کشته شدند. نمیدانیم کدام یک از آنها  درجه شهادت را کمائی کرده اند؟ در جنگ های بین دولت آقای ربانی وگروه طالبان هم عده زیادی ار طرفین کشته شده اند افراد کدام یک را شهید باید نامید؟ در حالیکه هردوطرف خودرا مدافع اسلام میگفتند.

در دوره حکومت طالبان اولین کسیکه به دارآویخته شد داکتر نجیب الله و برادرش احمدزی بود، حالا طرفدارانش اورا شهید نجیب الله میگویند. اگر نجیب الله شهید است پس آن کسانیکه در دوران ریاست (خاد) ویا ریاست جمهوری او به امر مستقیم ویا به امضای او اعدام شده اند. چی باید باشند.

در جنگ های بین جنبش ملی به رهبری جنرال دوستم ودولت اسلامی به رهبری برهان الدین ربانی عده زیادی از جوانان کشته شدند. کشته شده گان کدام یکی باید شهید گفته شوند؟

در جنگ های فعلی در یک طرف نیروهای ناتو وبه رهبری ایالات متحده امریکا ونیروهای مسلحه افغانستان ودر طرف دیگر طالبان والقاعده در زیر حمایه استخبارات نظامی پاکستان(ISI) قراردارد. یک طرف ادعا دارد که از صلح وامنیت، ترقی وتعالی در افغانستان دفاع میکند. طرف مقابل ادعا دارد که از آزادی ودین و آئین مردم افغانستان دفاع میکند، در این باره چی باید گفت؟

 فراموش نباید کرد که علاوه از جوانب فوق الذکر اشخاص زیادی در خصومت های شخصی کشته شده اند که باز مانده گان شان خود را وارثین شهدا میگویند در این صورت دیده میشود که شهدا از مردگان عادی تفکیلک نمیشوند.

پس برای رسیدن حق به حق دار لازم است که یک کمیسیون با صلاحیتی به اشتراک نماینده گان ستره محکمه لوی حارنوالی، وزارت عدلیه، وزارت تحصیلات عالی وزارت شهدا ومعلولین شورای علما وسازمان حقوق بشر تشکیل شود تا تعریف درست وهمه جانب ئی از شهادت بدست دهند ومعیار های شهادت را مشخص سازند تا این معیار ها در دستور کارمسئولین امور قرار گیرند وبعد از این هر کسی که کشته میشود اگر شرایط ومعیار های شهادت را داشته باشد در زمره شهدای وطن ثبت واز حقوق وامتیازات آن بهرمند گردند. وآن اشخاصیکه معیار های شهادت را نداشته باشند از لیست شهدا حذف واز امتیازات آنها محروم ساخته شوند. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 23:26  توسط omar  | 

زنده گينامه ١٠ وزير پيشنهادى کابينه جديد افغانستان

زنده گينامه ١٠ وزير پيشنهادى کابينه جديد افغانستان


١٦ تن از اعضاى کابينه جديد رئيس جمهور حامد کرزى امروز (١٩جدى) جهت اخذ راى اعتماد به ولسى جرگه معرفى گرديدند.

 آژانس خبرى پژواک زنده گينامه فشرده ١٠ تن آنها را ترتيب نموده که طور آتى  ارائه ميگردد:

١- داکتر زلمى رسول 

داکتر زلمى رسول ،وزير پيشنهادى امور خارجه فرزند پوهاند داکتر عبدالقيوم رسول در سال ١٣٢٣ هـ ش در کابل متولد گرديده است . وى  تعليمات ابتدايى و ثانوى خويش را در ليسه استقلال کابل تکميل نموده و درجه دوکتورا را در رشته طب  در  پاريس فرانسه بدست آورده است .

 موصوف بحيث  داکتر در انستيتيوت تحقيقات امراض قلبى پاريس، مسوول نشريه حقيقت افغان مربوط جهاد افغانستان در پاريس، داکتر در شفاخانه قواى مسلح عربستان سعودى، رئيس دفتر محمد ظاهرشاه باباى ملت در روم، وزير هوانوردى ُملکى و توريزم در اداره موقت ، مشاور  امنيت ملى و رئيس شوراى  امنيت  افغانستان ايفاى وظيفه نموده است .

  زلمى رسول به زبان هاى پشتو، درى، انگليسى، فرانسوى، ايتالوى و عربى صحبت کرده ميتواند و بيشتر از ٣٠ اثر علمى در طب در نشرات طبى امريکا و اروپا دارد

٢-­­­­­­­­­­­­­­­   ضرار احمد ُمقبل  :

ضرار احمد مقبل وزير پيشنهادى مبارزه عليه مواد مخدر در سال ١٣٤٤ هجرى خورشيدى در ولايت پروان به دنيا آمده است، وى فارغ التحصيل ليسه عالی حبيبيه بوده و درجه ليسانس خود را از انستيتيوت پيداگوژی ولايت پروان به دست آورده است.

وى در سال ١٣٦٧ به صفوف جهاد پيوسته و به صفت مسوول تعميرات شورای نظار در ولايت تخار ايفای وظيفه نموده است.

مقبل بين سال های ١٣٧١ و ١٣٨٢ سمت های معاونيت رياست دفتر وزارت دفاع ملی، قوماندانی امنيه ولايت پروان، سکرتريت سفارت افغانستان در تهران را به دوش داشته است.

موصوف ازسال ١٣٨٣ تا سال ١٣٨٥ هجرى به حيث معين امنيتى وزارت داخله و بعد از آن تا سال ١٣٨٧ به حيث وزير امور داخله ايفاى وظيفه نموده است .

وى به زبان های دری، پشتو و انگليسی تسلط کامل دارد.

٣- آمنه افضلی

آمنه افضلی وزير پيشنهادى کار ، امور اجتماعى ، شهداء  ومعلولين  فرزند امان الله نطقی افضلی در سال ١٣٣٦  در شهر هرات  به دنيا آمده است.

وى  تعليمات ابتدايی و ثانوی خويش را در هرات، کابل و مزارشريف تکميل نموده و تحصيلات عالی خويش را در پوهنځی ساينس پوهنتون کابل در سال ١٣٥٧ به اتمام رسانده است.

افضلى  بعد از فراغت از پوهنتون ،  در ليسه مهری هرات سمت معلمی را به دوش گرفت و هم زمان شرکت در فعاليت های سياسی را بر عليه رژيم آن وقت  آغاز نموده  و مسووليت تشکيلات زنان مسلمان را در هرات عهده دار شد.

 خانم افضلی درسال ١٣٦٠  به ايران مهاجر شد وتشکيل زنان مسلمان را تحت نام انجمن خواهران مسلمان در محيط هجرت ايجاد نمود و به فعاليت هايش الی سال ١٣٧١ ادامه داد.

 پس از مهاجرت در سال ١٣٧٢ تشکيل بزرگتری را تحت عنوان "نهضت اسلامی زنان افغانستان" در کابل براى دفاع از حقوق زنان  ايجاد نمود.

خانم افضلی اساس گذار مراکز علمی و آموزشی برای زنان و دختران در ايران و در زمان جهاد و مقاومت  بنيانگذار اولين مکتب آزاد در سال ١٣٧٣  در کابل می باشد.

پس از سقوط طالبان، وی به وطن بازگشت، در سال ١٣٨١ به حيث کمشنر کميسيون مستقل حقوق بشر الی ١٣٨٣  ايفای وظيفه نمود. از آن پس وی عضو کميسيون تدقيق قانون اساسی شد، همزمان وی رياست کانون فرهنگی جامی را که مجمع علماء  و دانشمندان کشور برای ترويج  فرهنگ ، وحدت و آشنا ساختن مردم به ميراث های فرهنگی شان است، به عهده داشت .

 در سا ل ١٣٨٣  در کابينه دولت انتقالی اسلامی افغانستان به حيث وزير امور جوانان به مدت يک  و نيم سال  الی ادغام آن به وزارت اطلاعات و فرهنگ ايفاى وظيفه نمود و در سال ١٣٨٥ به حيث يگانه عضو زن در کميسيون آماده گی جرگه امن نقش کليدی را ايفا نمود.

در سال ١٣٨٦ رئيس جمهور وی را به حيث مشاور در امور حمايت از حقوق اطفال تعيين نمود. وى  عضو کدرعلمی پوهنتون کابل واستاد پوهنځی ساينس نيز می باشد  .

آمنه افضلی درسال ١٣٥٩ با صفی الله افضلی يکی ازفرماندهان جهاد ازدواج نمودکه شوهرش  وى  درسال١٣٦٦ شهيد گرديد و بعد از آن خانم افضلى بار مسؤوليت سرپرستى سه فرزند خود را به دوش گرفت .

٤- پلوشه حسن

پلوشه حسن وزير پيشنهادى امور زنان در سال ١٣٤٨ هجرى خورشيدى در ولسوالى خاکجبار ولايت کابل ديده به جهان گشوده است. وى بعداز تکميل تعليمات  ثانونى در ليسه رابعه بلخى در شهر کابل، درجه ليسانس را در رشته علوم ساينس از پوهنتون اسلام آباد پاکستان به دست آورده است.

 پلوشه حسن  همچنان درجه ماسترى را در رشته مطالعات بازسازى بعد از جنگ از پوهنتون يورک (York ) انگلستان به دست آورده است.

 موصوف  تجربه ١٥ ساله در زمينه انکشاف و تقويه حقوق زنان در افغانستان و پاکستان دارد.

وى   از سال ١٣٧٥ الى ١٣٨١ خورشيدى بحيث رئيس  مرکز تعليمى زنان افغانستان  و بعداً بحيث رئيس اداره حقوق و ديموکراسى (Rights and Democracy) در افغانستان اجراى وظيفه نموده است. 

پلوشه  از جمله اعضاى بنيان گذار نهاد هاى متعدد چون گروه جامعه مدنى و حقوق زنان به شمول شبکه زنان افغان، موسسه نخستين سرپناه مصؤن براى زنان، موسسه اطفال مهاجر افغان، روزنه -نخستين اداره حقوقى افغان و غيره بوده است.

موصوف مؤسس مکتب شهيد ولى خان براى اطفال مهاجر افغان در اسلام آباد نيز بوده است.

پلوشه حسن بحيث نماينده جامعه مدنى در گفتگوها و نشست هاى متعدد حقوقى و صلح خواهى اشتراک نموده است که شامل لويه جرگه قانون اساسى در سال ١٣٨٣، جرگه امن ميان افغانستان و پاکستان در سال ١٣٨٦ و کنفرانس بازسازى افغانستان در توکيو در ١٣٨١ هجرى خورشيدى ميباشد.

در سال ٢٠٠٥ ميلادى، وى در ميان ١٠٠ نامزد براى جايزه نوبل صلح قرار داشت. پلوشه حسن در حال حاضر عضو و پژوهشگر مسايل افغانستان در انستيتيوت صلح امريکا ميباشد.

وى به لسان هاى پشتو، درى، اردو و انگليسى تسلط کامل دارد.

٥- عبدالهادى ارغنديوال

عبدالهادى ارغنديوال وزير پيشنهادى اقتصاد فرزند عبدالجليل ارغنديوال  در سال ١٣٣١ در ولايت کابل  چشم به جهان گشود.

وى بعد از فراغت از ليسه عالی غازى ، شامل پوهنتون کابل  درپوهنځى اقتصاد  گرديد ودرسال ١٣٥٥ سند ليسانس را از رشته اقتصاد بدست آورده است.

 ارغنديوال در سال ١٣٥٦ به حيث مدير پلان گذارى صنايع  در وزارت پلان کار نموده است  .موصوف  با آْغاز جنگ هاى داخلى به پاکستان مهاجر شده و در پاکستان مسووليت رياست مالى حزب اسلامى  ، نماينده حکومت مجاهدين در اسلام آباد را بعهده داشته است .

بعد از پايان جنگ هاى داخلى ارغنديوال به هدف کسب  تحصيلات عالى به امريکا سفر کرد اما نتوانست تحصيلات خود را به اتمام برساند و دوباره بو طن برگشت .

ارغنديوال قبل از دوره  حاکميت طالبان،  در حکومت مجاهدين سمت وزارت ماليه را عهده داربوده است .

موصوف همچنان سمت مشاور رئيس جمهور در امور اقوام و مسووليت رياست حزب اسلامى را  نيز بدوش داشته است .

ارغنديوال  به لسان های دری ، پشتو و انگليسی تسلط کامل و به لسان هاى عربى و اردو  نسبى تکلم کرده ميتواند .

٦-پروفيسور داکتر محمد هاشم عصمت اللهى :

پروفيسور دکتور محمد هاشم عصمت اللهى وزير پيشنهادى  تحصيلات عالى  فرزند فقيرالله   درسال١٣٣٤  درشهر کابل متولد شده است .

وى درسال ١٣٥٤ از ليسه نادريه کابل از صنف ١٢فارغ و درسال ١٣٥٨ از پوهنڅى زبان وادبيات پوهنتون کابل به درجه ليسانس  فراغت حاصل کرد .

عصمت اللهى  بعداز فراغت از پوهنتون کابل ، در پوهنتون علامه طباطبايى درشهر تهران کشور ايران  در رشته ژورناليزم به درجه ماسترى تحصيلات اش را به  اتمام  رسانيده است .

موصوف  از سال ١٣٨٣ تاکنون به حيث  استاد در پوهنڅى ژورناليزم پوهنتون کابل ايفاى وظيفه مى نمايد .

همچنان  وى از دوسال بدينسو  مسووليت  بورد مشورتى رياست جمهورى را به هدف تعيينات مقامات عالى رتبه دولتى بعهده داشته است.

وى  رئيس  اتحاديه ملى ژورنالستان وخبرنگاران افغان نيز مى باشد . عصمت اللهى  به لسان هاى  درى ، پشتو  وانگليسى  تسلط کامل دارد .

٧- انجنيرعبدالرحيم

انجنيرعبدالرحيم وزير پيشنهادى  مهاجرين و عودت کننده گان  فرزند سيد جان در سال ١٣٣١ ميلادى در ولسوالى درواز ولايت بدخشان ديده به جهان گشوده است.

موصوف از انستيتيوت تخنيک ثانوى فارغ وسپس  شامل  فاکولته انجنيرى پولتکنيک کابل  گرديده وبه سويه ليسانس از آنجا فارغ شده است

انجينر عبدالرحيم چهار سال دربخش هاى مختلف وزارت انرژى وآب ايفاى وظيفه نموده وسپس  به پشاور هجرت نموده است . وى مدت ده سال نماينده جمعيت اسلامى افغانستان در واشنگتن ، چين ، مشهد  واسلام آباد بوده است  .

نامبرده زمانى هم سفير افغانستان در اندونيزيا بوده   ودرحال حاضر مشاور وزارت مخابرات وتکنالوژى ميباشد .

وى به زبان هاى درى ، پشتو وانگليسى تسلط دارد .

٨-   ارسلا جمال  :   

ارسلا جمال وزير پيشنهادى سرحدات، اقوام و قبايل فرزند روزى خان در سال ١٣٤٥ هجرى خورشيدى در ولسوالى يوسف خيل ولايت پکتيکا تولد گرديده است.

وى در سال ١٩٨٣ ميلادى از ليسه سيد جمال الدين افغان در شهر پشاور پاکستان  و در سال ١٩٩١ از بخش تجارت بين المللى و سيستم پولى پوهنځى اقتصاد پوهنتون کولالمپور ماليزيا فارغ شده است.

موصوف بعد از فراغت براى مدت سه سال در بخش مالى پوهنتون نبراسکا در شهر پشاور کار نموده است.

وى همچنان از سال ١٩٩٧ الى ٢٠٠٤ ميلادى، بحيث مسؤول پروژه ابتکارات مشترک موسسه پاملرنه ايفاى وظيفه نموده است.  جمال براى مدت شش ماه مسؤوليت پروگرام استحکام ثبات و انکشاف ملى وزارت امور داخله را به عهده داشت و از سال ٢٠٠٦ الى ٢٠٠٨ بحيث والى خوست اجراى وظيفه کرده است.

وى بعد از سمت ولايت خوست، عضو ستاد انتخاباتى کرزى بود. ارسلا جمال به لسان هاى پشتو، درى و انگليسى تسلط دارد.

٩-  انجنير سلطان حسين حصارى

سلطان حسين حصارى وزير پيشنهادى انکشاف شهرى در سال ١٣٣٦ هجرى خورشيدى در شهر کابل چشم به جهان گشوده است. وى بعد از تعليمات ابتدايى و ثانوى شامل پوهنځى انجنيرى پوهنتون کابل گرديده و در سال ١٣٥٩ به درجه ليسانس فارغ گرديده است.

موصوف در سال ١٣٧٤ موفق به دريافت درجه ماسترى از پوهنتون ملى ايران گرديده و همچنان درجه دوکتورا را در رشته مهندسى در سال ١٣٧٨ از همين پوهنتون به دست آورده است.  وى بعداً به کشور دنمارک مهاجر گرديده و  همچنان در سال ١٣٨٤ هجرى خورشيدى ،درجه دوکتورا را در رشته معمارى و شهرسازى از پوهنتون آلبورک کشور دنمارک به دست آورده است.

موصوف از سال ١٣٨٦ الى ١٣٨٧ بحيث سرپرست تهيه طرح توسعه شهر کابل در اداره طرح و تطبيق ماستر پلان شهر کابل در شاروالى کابل ايفاى وظيفه نموده است.  موصوف همچنان در سال ١٣٨٤ خورشيدى در بخش معمارى و شهرسازى شاروالى آرهوس دنمارک و همچنان بحيث مهندس در شرکت مهندسى و ساختمانى JSP دنمارک ايفاى وظيفه کرده است.

حصارى  از سال ١٣٧١ الى ١٣٧٣ بحيث مسؤول پروژه هاى عمرانى در ولايت باميان افغانستان ايفاى وظيفه نموده از سال ١٩٨٣ الى ١٩٩٢ ميلادى در دواير و شرکت هاى مختلف مهندسى و مسکن سازى ايران کار نموده است.

سلطان حسين حصارى به لسان هاى درى، پشتو، انگليسى و دنمارکى تسلط دارد و نشريات و مقالات متعدد را در زمينه شهرسازى و مهندسى تحرير کرده است.  موصوف  پروژه هاى زيادى را طرح و ديزاين کرده است.

١٠- حبيب الله غالب

 حبيب الله غالب وزير پيشنهادى عدليه  در سال ١٣١٨ در ولسوالى کوهستان ولايت کاپيسا تولد شده است ، وى دورۀ ابتدائيه را در ليسۀ گلبهار، ثانوى را در مدرسۀ امام ابو حنيفه به پايان رسانده است.

نامبرده سند ليسانس را در سال ١٣٤١ از پوهنځى شرعيات پوهنتون کابل بدست آورده و  درجه ماسترى  را در سال ١٣٤٦ از پوهنتون الازهر قاهره ( مصر ) در بخش حقوق مقايسوى رشتۀ فقه  کسب کرده است است.

وى از سال ١٣٤١ بعد از فارغت از دورۀ ليسانس در بخش هاى مختلف وزارت عدليه ايفاى وظيفه نموده است.

غالب در سال ١٣٧٢ به حيث معاون نظارت لوى څارنوالى، در سال ١٣٧٤ به صفت رئيس حراست حقوق ادارۀ  امور ، مشاور امور تقنين وزارت عدليه،عضو کميسيون مستقل اصلاحات عدلى و قضايى، عضو بورد مشورتى عدلى و مشورتى رياست جمهورى وفعلاً به حيث رئيس آن بورد ايفاى وظيفه مى نمايد.

غالب به لسان هاى درى، پشتو و عربى تسلط داردزنده گينامه ١٠ وزير پيشنهادى کابينه جديد افغانستان


١٦ تن از اعضاى کابينه جديد رئيس جمهور حامد کرزى امروز (١٩جدى) جهت اخذ راى اعتماد به ولسى جرگه معرفى گرديدند.

 آژانس خبرى پژواک زنده گينامه فشرده ١٠ تن آنها را ترتيب نموده که طور آتى  ارائه ميگردد:

١- داکتر زلمى رسول 

داکتر زلمى رسول ،وزير پيشنهادى امور خارجه فرزند پوهاند داکتر عبدالقيوم رسول در سال ١٣٢٣ هـ ش در کابل متولد گرديده است . وى  تعليمات ابتدايى و ثانوى خويش را در ليسه استقلال کابل تکميل نموده و درجه دوکتورا را در رشته طب  در  پاريس فرانسه بدست آورده است .

 موصوف بحيث  داکتر در انستيتيوت تحقيقات امراض قلبى پاريس، مسوول نشريه حقيقت افغان مربوط جهاد افغانستان در پاريس، داکتر در شفاخانه قواى مسلح عربستان سعودى، رئيس دفتر محمد ظاهرشاه باباى ملت در روم، وزير هوانوردى ُملکى و توريزم در اداره موقت ، مشاور  امنيت ملى و رئيس شوراى  امنيت  افغانستان ايفاى وظيفه نموده است .

  زلمى رسول به زبان هاى پشتو، درى، انگليسى، فرانسوى، ايتالوى و عربى صحبت کرده ميتواند و بيشتر از ٣٠ اثر علمى در طب در نشرات طبى امريکا و اروپا دارد

٢-­­­­­­­­­­­­­­­   ضرار احمد ُمقبل  :

ضرار احمد مقبل وزير پيشنهادى مبارزه عليه مواد مخدر در سال ١٣٤٤ هجرى خورشيدى در ولايت پروان به دنيا آمده است، وى فارغ التحصيل ليسه عالی حبيبيه بوده و درجه ليسانس خود را از انستيتيوت پيداگوژی ولايت پروان به دست آورده است.

وى در سال ١٣٦٧ به صفوف جهاد پيوسته و به صفت مسوول تعميرات شورای نظار در ولايت تخار ايفای وظيفه نموده است.

مقبل بين سال های ١٣٧١ و ١٣٨٢ سمت های معاونيت رياست دفتر وزارت دفاع ملی، قوماندانی امنيه ولايت پروان، سکرتريت سفارت افغانستان در تهران را به دوش داشته است.

موصوف ازسال ١٣٨٣ تا سال ١٣٨٥ هجرى به حيث معين امنيتى وزارت داخله و بعد از آن تا سال ١٣٨٧ به حيث وزير امور داخله ايفاى وظيفه نموده است .

وى به زبان های دری، پشتو و انگليسی تسلط کامل دارد.

٣- آمنه افضلی

آمنه افضلی وزير پيشنهادى کار ، امور اجتماعى ، شهداء  ومعلولين  فرزند امان الله نطقی افضلی در سال ١٣٣٦  در شهر هرات  به دنيا آمده است.

وى  تعليمات ابتدايی و ثانوی خويش را در هرات، کابل و مزارشريف تکميل نموده و تحصيلات عالی خويش را در پوهنځی ساينس پوهنتون کابل در سال ١٣٥٧ به اتمام رسانده است.

افضلى  بعد از فراغت از پوهنتون ،  در ليسه مهری هرات سمت معلمی را به دوش گرفت و هم زمان شرکت در فعاليت های سياسی را بر عليه رژيم آن وقت  آغاز نموده  و مسووليت تشکيلات زنان مسلمان را در هرات عهده دار شد.

 خانم افضلی درسال ١٣٦٠  به ايران مهاجر شد وتشکيل زنان مسلمان را تحت نام انجمن خواهران مسلمان در محيط هجرت ايجاد نمود و به فعاليت هايش الی سال ١٣٧١ ادامه داد.

 پس از مهاجرت در سال ١٣٧٢ تشکيل بزرگتری را تحت عنوان "نهضت اسلامی زنان افغانستان" در کابل براى دفاع از حقوق زنان  ايجاد نمود.

خانم افضلی اساس گذار مراکز علمی و آموزشی برای زنان و دختران در ايران و در زمان جهاد و مقاومت  بنيانگذار اولين مکتب آزاد در سال ١٣٧٣  در کابل می باشد.

پس از سقوط طالبان، وی به وطن بازگشت، در سال ١٣٨١ به حيث کمشنر کميسيون مستقل حقوق بشر الی ١٣٨٣  ايفای وظيفه نمود. از آن پس وی عضو کميسيون تدقيق قانون اساسی شد، همزمان وی رياست کانون فرهنگی جامی را که مجمع علماء  و دانشمندان کشور برای ترويج  فرهنگ ، وحدت و آشنا ساختن مردم به ميراث های فرهنگی شان است، به عهده داشت .

 در سا ل ١٣٨٣  در کابينه دولت انتقالی اسلامی افغانستان به حيث وزير امور جوانان به مدت يک  و نيم سال  الی ادغام آن به وزارت اطلاعات و فرهنگ ايفاى وظيفه نمود و در سال ١٣٨٥ به حيث يگانه عضو زن در کميسيون آماده گی جرگه امن نقش کليدی را ايفا نمود.

در سال ١٣٨٦ رئيس جمهور وی را به حيث مشاور در امور حمايت از حقوق اطفال تعيين نمود. وى  عضو کدرعلمی پوهنتون کابل واستاد پوهنځی ساينس نيز می باشد  .

آمنه افضلی درسال ١٣٥٩ با صفی الله افضلی يکی ازفرماندهان جهاد ازدواج نمودکه شوهرش  وى  درسال١٣٦٦ شهيد گرديد و بعد از آن خانم افضلى بار مسؤوليت سرپرستى سه فرزند خود را به دوش گرفت .

٤- پلوشه حسن

پلوشه حسن وزير پيشنهادى امور زنان در سال ١٣٤٨ هجرى خورشيدى در ولسوالى خاکجبار ولايت کابل ديده به جهان گشوده است. وى بعداز تکميل تعليمات  ثانونى در ليسه رابعه بلخى در شهر کابل، درجه ليسانس را در رشته علوم ساينس از پوهنتون اسلام آباد پاکستان به دست آورده است.

 پلوشه حسن  همچنان درجه ماسترى را در رشته مطالعات بازسازى بعد از جنگ از پوهنتون يورک (York ) انگلستان به دست آورده است.

 موصوف  تجربه ١٥ ساله در زمينه انکشاف و تقويه حقوق زنان در افغانستان و پاکستان دارد.

وى   از سال ١٣٧٥ الى ١٣٨١ خورشيدى بحيث رئيس  مرکز تعليمى زنان افغانستان  و بعداً بحيث رئيس اداره حقوق و ديموکراسى (Rights and Democracy) در افغانستان اجراى وظيفه نموده است. 

پلوشه  از جمله اعضاى بنيان گذار نهاد هاى متعدد چون گروه جامعه مدنى و حقوق زنان به شمول شبکه زنان افغان، موسسه نخستين سرپناه مصؤن براى زنان، موسسه اطفال مهاجر افغان، روزنه -نخستين اداره حقوقى افغان و غيره بوده است.

موصوف مؤسس مکتب شهيد ولى خان براى اطفال مهاجر افغان در اسلام آباد نيز بوده است.

پلوشه حسن بحيث نماينده جامعه مدنى در گفتگوها و نشست هاى متعدد حقوقى و صلح خواهى اشتراک نموده است که شامل لويه جرگه قانون اساسى در سال ١٣٨٣، جرگه امن ميان افغانستان و پاکستان در سال ١٣٨٦ و کنفرانس بازسازى افغانستان در توکيو در ١٣٨١ هجرى خورشيدى ميباشد.

در سال ٢٠٠٥ ميلادى، وى در ميان ١٠٠ نامزد براى جايزه نوبل صلح قرار داشت. پلوشه حسن در حال حاضر عضو و پژوهشگر مسايل افغانستان در انستيتيوت صلح امريکا ميباشد.

وى به لسان هاى پشتو، درى، اردو و انگليسى تسلط کامل دارد.

٥- عبدالهادى ارغنديوال

عبدالهادى ارغنديوال وزير پيشنهادى اقتصاد فرزند عبدالجليل ارغنديوال  در سال ١٣٣١ در ولايت کابل  چشم به جهان گشود.

وى بعد از فراغت از ليسه عالی غازى ، شامل پوهنتون کابل  درپوهنځى اقتصاد  گرديد ودرسال ١٣٥٥ سند ليسانس را از رشته اقتصاد بدست آورده است.

 ارغنديوال در سال ١٣٥٦ به حيث مدير پلان گذارى صنايع  در وزارت پلان کار نموده است  .موصوف  با آْغاز جنگ هاى داخلى به پاکستان مهاجر شده و در پاکستان مسووليت رياست مالى حزب اسلامى  ، نماينده حکومت مجاهدين در اسلام آباد را بعهده داشته است .

بعد از پايان جنگ هاى داخلى ارغنديوال به هدف کسب  تحصيلات عالى به امريکا سفر کرد اما نتوانست تحصيلات خود را به اتمام برساند و دوباره بو طن برگشت .

ارغنديوال قبل از دوره  حاکميت طالبان،  در حکومت مجاهدين سمت وزارت ماليه را عهده داربوده است .

موصوف همچنان سمت مشاور رئيس جمهور در امور اقوام و مسووليت رياست حزب اسلامى را  نيز بدوش داشته است .

ارغنديوال  به لسان های دری ، پشتو و انگليسی تسلط کامل و به لسان هاى عربى و اردو  نسبى تکلم کرده ميتواند .

٦-پروفيسور داکتر محمد هاشم عصمت اللهى :

پروفيسور دکتور محمد هاشم عصمت اللهى وزير پيشنهادى  تحصيلات عالى  فرزند فقيرالله   درسال١٣٣٤  درشهر کابل متولد شده است .

وى درسال ١٣٥٤ از ليسه نادريه کابل از صنف ١٢فارغ و درسال ١٣٥٨ از پوهنڅى زبان وادبيات پوهنتون کابل به درجه ليسانس  فراغت حاصل کرد .

عصمت اللهى  بعداز فراغت از پوهنتون کابل ، در پوهنتون علامه طباطبايى درشهر تهران کشور ايران  در رشته ژورناليزم به درجه ماسترى تحصيلات اش را به  اتمام  رسانيده است .

موصوف  از سال ١٣٨٣ تاکنون به حيث  استاد در پوهنڅى ژورناليزم پوهنتون کابل ايفاى وظيفه مى نمايد .

همچنان  وى از دوسال بدينسو  مسووليت  بورد مشورتى رياست جمهورى را به هدف تعيينات مقامات عالى رتبه دولتى بعهده داشته است.

وى  رئيس  اتحاديه ملى ژورنالستان وخبرنگاران افغان نيز مى باشد . عصمت اللهى  به لسان هاى  درى ، پشتو  وانگليسى  تسلط کامل دارد .

٧- انجنيرعبدالرحيم

انجنيرعبدالرحيم وزير پيشنهادى  مهاجرين و عودت کننده گان  فرزند سيد جان در سال ١٣٣١ ميلادى در ولسوالى درواز ولايت بدخشان ديده به جهان گشوده است.

موصوف از انستيتيوت تخنيک ثانوى فارغ وسپس  شامل  فاکولته انجنيرى پولتکنيک کابل  گرديده وبه سويه ليسانس از آنجا فارغ شده است

انجينر عبدالرحيم چهار سال دربخش هاى مختلف وزارت انرژى وآب ايفاى وظيفه نموده وسپس  به پشاور هجرت نموده است . وى مدت ده سال نماينده جمعيت اسلامى افغانستان در واشنگتن ، چين ، مشهد  واسلام آباد بوده است  .

نامبرده زمانى هم سفير افغانستان در اندونيزيا بوده   ودرحال حاضر مشاور وزارت مخابرات وتکنالوژى ميباشد .

وى به زبان هاى درى ، پشتو وانگليسى تسلط دارد .

٨-   ارسلا جمال  :   

ارسلا جمال وزير پيشنهادى سرحدات، اقوام و قبايل فرزند روزى خان در سال ١٣٤٥ هجرى خورشيدى در ولسوالى يوسف خيل ولايت پکتيکا تولد گرديده است.

وى در سال ١٩٨٣ ميلادى از ليسه سيد جمال الدين افغان در شهر پشاور پاکستان  و در سال ١٩٩١ از بخش تجارت بين المللى و سيستم پولى پوهنځى اقتصاد پوهنتون کولالمپور ماليزيا فارغ شده است.

موصوف بعد از فراغت براى مدت سه سال در بخش مالى پوهنتون نبراسکا در شهر پشاور کار نموده است.

وى همچنان از سال ١٩٩٧ الى ٢٠٠٤ ميلادى، بحيث مسؤول پروژه ابتکارات مشترک موسسه پاملرنه ايفاى وظيفه نموده است.  جمال براى مدت شش ماه مسؤوليت پروگرام استحکام ثبات و انکشاف ملى وزارت امور داخله را به عهده داشت و از سال ٢٠٠٦ الى ٢٠٠٨ بحيث والى خوست اجراى وظيفه کرده است.

وى بعد از سمت ولايت خوست، عضو ستاد انتخاباتى کرزى بود. ارسلا جمال به لسان هاى پشتو، درى و انگليسى تسلط دارد.

٩-  انجنير سلطان حسين حصارى

سلطان حسين حصارى وزير پيشنهادى انکشاف شهرى در سال ١٣٣٦ هجرى خورشيدى در شهر کابل چشم به جهان گشوده است. وى بعد از تعليمات ابتدايى و ثانوى شامل پوهنځى انجنيرى پوهنتون کابل گرديده و در سال ١٣٥٩ به درجه ليسانس فارغ گرديده است.

موصوف در سال ١٣٧٤ موفق به دريافت درجه ماسترى از پوهنتون ملى ايران گرديده و همچنان درجه دوکتورا را در رشته مهندسى در سال ١٣٧٨ از همين پوهنتون به دست آورده است.  وى بعداً به کشور دنمارک مهاجر گرديده و  همچنان در سال ١٣٨٤ هجرى خورشيدى ،درجه دوکتورا را در رشته معمارى و شهرسازى از پوهنتون آلبورک کشور دنمارک به دست آورده است.

موصوف از سال ١٣٨٦ الى ١٣٨٧ بحيث سرپرست تهيه طرح توسعه شهر کابل در اداره طرح و تطبيق ماستر پلان شهر کابل در شاروالى کابل ايفاى وظيفه نموده است.  موصوف همچنان در سال ١٣٨٤ خورشيدى در بخش معمارى و شهرسازى شاروالى آرهوس دنمارک و همچنان بحيث مهندس در شرکت مهندسى و ساختمانى JSP دنمارک ايفاى وظيفه کرده است.

حصارى  از سال ١٣٧١ الى ١٣٧٣ بحيث مسؤول پروژه هاى عمرانى در ولايت باميان افغانستان ايفاى وظيفه نموده از سال ١٩٨٣ الى ١٩٩٢ ميلادى در دواير و شرکت هاى مختلف مهندسى و مسکن سازى ايران کار نموده است.

سلطان حسين حصارى به لسان هاى درى، پشتو، انگليسى و دنمارکى تسلط دارد و نشريات و مقالات متعدد را در زمينه شهرسازى و مهندسى تحرير کرده است.  موصوف  پروژه هاى زيادى را طرح و ديزاين کرده است.

١٠- حبيب الله غالب

 حبيب الله غالب وزير پيشنهادى عدليه  در سال ١٣١٨ در ولسوالى کوهستان ولايت کاپيسا تولد شده است ، وى دورۀ ابتدائيه را در ليسۀ گلبهار، ثانوى را در مدرسۀ امام ابو حنيفه به پايان رسانده است.

نامبرده سند ليسانس را در سال ١٣٤١ از پوهنځى شرعيات پوهنتون کابل بدست آورده و  درجه ماسترى  را در سال ١٣٤٦ از پوهنتون الازهر قاهره ( مصر ) در بخش حقوق مقايسوى رشتۀ فقه  کسب کرده است است.

وى از سال ١٣٤١ بعد از فارغت از دورۀ ليسانس در بخش هاى مختلف وزارت عدليه ايفاى وظيفه نموده است.

غالب در سال ١٣٧٢ به حيث معاون نظارت لوى څارنوالى، در سال ١٣٧٤ به صفت رئيس حراست حقوق ادارۀ  امور ، مشاور امور تقنين وزارت عدليه،عضو کميسيون مستقل اصلاحات عدلى و قضايى، عضو بورد مشورتى عدلى و مشورتى رياست جمهورى وفعلاً به حيث رئيس آن بورد ايفاى وظيفه مى نمايد.

غالب به لسان هاى درى، پشتو و عربى تسلط دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:23  توسط omar  | 

عرفان حضرت مولانا و آموزه هايي از مثنوی

 

حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخي عارف بزرگ ايران زمين

 

حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخي عارف بزرگ ايران زمين

 

عرفان حضرت مولانا و آموزه هايي از مثنوی

 

(حضرت مولانا عارف گرانمايه ايران بزرگ)

متن سخنرانی آقای سمیع رفیع، رئیس و بنیانگذار انجمن ‏گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل از افغانستان، بمناسبت‏ سیری در اندیشه و عرفان مولانا شهر ایسن آلمان 

 

مهمانان عزیز، به این محفل عرفانی خوش آمدید. صحبت من در مورد عرفان مولاناست،و دیگر اینکه مولانا در مثنوی به ما چه می آموزاند ؟نخست باید بدانیم که عرفان چیست؟عرفان، به معنی شناختن است، شناخت حق تعالی و مراد از عرفان، شناسایی حق است. نام علمی است برای رسیدن به معرفت الهی.شناسایی حق به دو طریق میسر میشود، یکی به طریق استدلال توسط علما و دیگری بطریق تصفیه و مکاشفهء باطن که راه عرفا و اولیا است.حاصل آنكه بعقيدهء صوفي منبع معرفت واقعي قلب پاك است و بس ، و معني واقعي ( من عرف نفسه فقد عرف رَبّه ) را همين ميدانند و ميگويند قلب انسان آيينه ايست كه جميع صفات الهي بايد در آن جلوه گر شود، اگر چنين نيست بواسطهء آلودگي آيينه است و بايد كوشيد تا زنگ و غبار آن برود چنانكه مولانا ميفرمايد :

آيينه ات داني چرا غمــــــــاز نيست          زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست

رو تو زنگـار از رخ خــــود پاك كن          بعـــــــــد از آن آن نور را ادراك كن

هــركسي ز اندازهء روشــــــــــندلي          غيب را بيند بقـــــــــــدر صيقــــــلي

هـر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد            بيشتر آمــــــــد بر او صـــورت پديد

در دنیای عرفان و تصوف بعضی از عرفا و متصوفین با خوف و ترس زیسته اند و همیشه اوقات را به زهد و عبادات سپری نموده اند. عرفان مولانا، عرفان عشق است. یعنی برعکس عرفان خوف و عدل و فضل. عرفان عشقی عالیترین نوع عرفان است. در عرفان عشقی انسان به وحدت میرسد. مثنوی مولانا برای انسان راه گم و سر گشته  حرفهایی دارد تا او را از حیرانی رهایی بخشد. مولانا انسان را از دید روانشناسی و روانکاوی بسیار دقیق مورد مطالعه قرار داده روان انسان را به انواع و اشکال مختلف تحلیل و بر رسی نموده است . این مثال ها در قالب حکایات بسیار جالب آمده نسخه های خیلی مفید برای علاج آن نیز ضمیمه شده است.مولانا بارها و به شكل‌هاي مختلف هشدار مي‌دهد كه زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهء رنج‌هاي او نوعي انديشه است.

جمله خلقان سُخرهء انديشه‌اند       زين سبب خسته دل و غم ‌پيشه‌اند

“ سُخرهء انديشه‌اند “ يعني محكوم و اسير انديشه‌هاي خويشتن‌اند. و به علت اين سُخرگي و محكوميت است كه اسير رنج، ملالت، پريشاني و خسته ‌دلي‌اند. و اين پريشاني و خسته ‌دلي چنان زندگي و هستي آنها را در خود گرفته است كه گويي پيشه و زندگي هميشگي آنان را تشكيل مي‌دهد . انسان اسیر وهم خویشتن است. لازم است ذهن و انديشه را از اسارت عالم كثرت و اوهام  رهايي بخشيد.

حضرت مولانا میفرماید:

بر زمین گـــــــر نیم گز راهی بود      آدمــی بی ترس ایمن مــــــــــیرود

بر سر دیوار خالی گــــــــر رویی       گر دو گز عرضش بود کج میشوی

بلکه می افتی ز ترس دل به وهم       ترس وهمی را نکو بنگر به فهـــم

مولانا ميگويد: چرا در ذهن و انديشه خود  براي خود هيولا ييكه اصلا وجود ندارد، درست ميكنيم ؟ چرا دستخوش عالم اوهام ميشويم؟ نميدانيم  انديشه ايكه درگير اوهام است با وحشت ها و دغدغه ها هم آغوش است ؟

مثنوی و سمبولیسم

زبان قصه، داستان، تمثیل و نماد ها در مثنوی

 

مولانا در مثنوی علم و عِرفان و عشق  هرسه را بهم آمیخته و از آمیزش آنها معجونی خوشگوار ساخته که بمذاق همه کس سازگار است.

زندگی انسان ها متشکل از سمبول ها و نماد ها است که معنی ایرا ارائه میکند. تمام این داستان ها و سمبول ها در حقیقت نماد یک معنی استند. مراسم و عنعنه ها در فرهنگ ، دین و مذهب ما پُر از سمبولیک و نماد ها استند، نماد هاییکه مفاهیم را بما میرسانند، حتی رنگ ها سمبول های از مفاهیم هستند. داستان های دینی و مذهبی نیز مملو از سمبولیک استند و در همه ادیان گرایش بطرف سمبولیک وجود داشته و دارد.

در هنر های مثل: مجسمه سازی نقاشی، سفالی، تیاتر و سینما از سمبولیک استفادهء اعضم صورت میگیرد. خلاصه سمبول و نماد  در همه موارد زندگی ما مروج بوده، از حلقهء ازدواج گرفته تا شاخهء گل و معبد عبادت و مسجد، همه مفاهیمی را میرسانند.

مولانا هم داستان ها را بشکل سمبولیک پیشکش میکند. در مثنوی معنوی هم از سمبول ها و نماد ها استفاده شده، داستان ها در مثنوی، معنی ایرا می رسانند که باید به آن متوجه شد، نه به اصل داستان، بلکه این داستان ها با سمبولیک برای ادای مطلب استفاده میشوند تا آن مفاهیم را با که مولانا میخواهد برسانند.

مولانا در این باره میفرماید:

اى برادر قصه چون پيمانه‏اى است         معنى اندر وى مثال دانه‏اى است‏

دانهء معنى بگيرد مـــــرد عقـــــــل         ننگرد پيمانه را گـــــر گشت نقل‏

ای برادر!  قصه و داستان مانند یک ظرف و یا پیمانه است و معنی در آن مانند دانه. آدم عاقل و هوشیار کاسه را نمی گیرد، بلکه منظورش دانهء معنی است. اگر ظرف نقل میکند، یعنی انتقال می یابد، به آن توجه ندارد. پیمانه را برای برداشتن حبوبات و غله جات استفاده میکنند و قالبی است که با آن مقدار را مشخص میکنند. داستان نیز بسان قالب است و محتوای آن که عبارت از دانه است، مطرح است نه قالب و یا خود پیمانه.

انسان عاقل و خردمند و صاحب هوش دانهء معنی را می گیرد و به ظرف و کاسهء پیمانه توجه نمی کند، هر چند این پیمانه از یک جا بجای دیگر انتقال یابد. یعنی آنچه در داخل پیمانه است، مهم است نه ظرفی که محتوای آنرا منتقل می کند. همانگونه که دانه های غله در پیمانه با اهمیت استند، در داستان ها نیز معانی آورده شده از اهمیت برخوردارند نه قالب آنها.

یکی از داستان های مثنوی مولانا را انتخاب نموده به بررسی آن می پردازیم تا ببینیم که حضرت خداوندگار بلخ به ما چه می آموزاند؟

داستان پادشاه جهود که نصرانیان را از بهر تعصب می کُشت

خلاصهء داستان

حکایت از پادشاهی است در میان جهودان، که نسبت به عیسویان و حضرت عیسی (ع) متعصب و سبب زحمت پیروان این دین شده بود. پادشاه جبار و دو بین، در اثر  احولیت و تعصب، دو پیغمبر خدا، یعنی حضرت عیسی (ع) و حضرت موسی (ع) را که در حقیقت نبی و فرستادهء خدا بودند و در راه خدا با هم دمساز و متحد، از هم جدا فرض کرده بود. پادشاه در صدد نابودی دین و آیین عیسویان شد.  شاه وزیری داشت که در مکر و حیله سرآمد مکاران زمان خود بود و او را همواره در اوامر مهم مشورت و یاری میداد. وزیر به شاه گفت که پیروان مسیح را نکُشد، چون با زور و خشم نمیتوان عقیده و دین مردم را از میان برداشت، بلکه نیرنگی بکار بُرد و به پادشاه گفت: ای پادشاه ! گوش و بینی و دست مرا به جرم گرایش به آیین عیسویت قطع کن، بعد از آن مرا بشهری دوری که مسیحان در آنجا هستند، تبعید کن تا من با تدبیریکه در نظر گرفته ام در اتحاد و جمیعت ایشان رخنه کرده و میان شان تفرقه اندازم. بعد از عملی نمودن این تدبیر، وزیر مورد اطمینان و اعتماد عیسویان قرار گرفت و بزودی نفوذی عجیب و غریبی را میان آنها کسب کرد. عیسویان، همه به وزیر مکار معتقد و دل بسته شده، به او گرویده و مهرش را در دل گرفته پنداشتند که نایب حضرت مسیح است، در صورتیکه او دجالی بیش نبود و در خفا باعث فتنه و فساد بود. در آنوقت عیسویان دوازده امیر داشتند و هر دسته از امیری تبعیت میکردند. این دوازده امیر با تابعین خود بنده و فرمانبردار وزیر بد طینت بوده بر گفتار او اعتماد داشته رفتار او را سرمشق خود قرار میدادند. وزیر مکار بنام هر یک از امراء طومار و کتابی درست کرد ولی نوشتهء هر کتاب غیر از آن بود که در کتابهای دیگر نوشته بود. سپس وزیر به غاری رفت و خلوت اختیار کرد و به اصرار مریدان و پیروان، حاضر به بیرون آمدن از آن غار نشد. وزیر امیران دوازده گروه را نزد خود خواست و به هر یک آنها جداگانه و پنهانی گفت که من بعد در دین عیسی نایب حق و خلیفهء من تو استی و امیران دیگر باید از تو تبیعت کنند. هر امیری که گردن کشی کرده از تو تبیعت نکند یا بکُش یا اسیرش کن. وزیر بعد از انجام این طرح خانمانسوز و اختلاف بر انگیز، خود را در خلوت کُشت. پس از مرگ وی امیران دوازده گروه که هر کدام دعوی خلیفه گی میکردند، بجان هم افتاده همدیگر را نیست و نابود کردند و مراد شاه بیدادگر حاصل گردید.

با تاسف این طلسمی را که وزیر مکار در مورد امت حضرت عیسی (ع) بکار برد، امروز نیز بر اساس همین طرح در وطن عزیز ما افغانستان نیز قدرت های بزرگ رهبران اقوم و احزاب را بعناوین مختلف لسانی، نژادی و مذهبی با طومار های جداگانه، اما  عین محتوا  بجان هم انداخته اند تا به اهداف سیاسی و اقتصادی خود نایل گردند.

 مولانا از پادشاه احول حرف می زند که ذهن و دیدهء باطنش دوبین شده است یک را دو می بیند. احولیت و دو بینی ذهن سبب میشود تا اغراض شیطانی و هوا های نفسانی بر انسان چیره گردد. مولانا، برای تبیین این مسئله به تمثیل رو می آورد و ضرر های دوبینی و احولیت را با عوامل آن به تماشاه میگذارد:

در این داستان، مولانا به چند موضوع اشاره میکند:

  • احولیت ( دو بینی )  و عوامل آن

  • حسادت و ضرر های آن

  • ویژگیهای ریاکاران

  •  دلیل فریب خوردن انسان ها ( عدم آگاهی و معرفت)

  • سالک راه معرفت به راهنمایی مرشد نیازمند است

  • نصیحت

  • فنای افعالی

  • مسألهء جبر و اختیار

  • وحدت وجود

  • معنویت و اهمیت مصاحبت با پیران راه طریقت

·       اََحولیت ( دو بینی) و عوامل آن

مثال :

گفت اســــــــــتاد: اَحــــــولی را، کاندرآ          رَو بُرون آر از وثاق آن شــــیشــــه را

گفت احــــــول: زآن دو شیـشه من کدام           پیش تو آرم؟ بکن شــــــرح تمـــــــــام

گفت اســـتاد: آن دو شیـشه نیســت، رَو          اَحــــــــــــولی بگذار و افزون بین مشو

گفت: ای اُســـــتا مـــــــــــرا طعنه مَزَن          گفت اســـــتا: زآن دو، یک را در شکن

شیشه یک بود و به چشمش دو نمـــود           چون شکســت او، شــیشه را دیگر نبود

چون یکی بشکست، هــر دو شدز چـشم           مَرد اَحــول گـــــــــردد از مَیلان و خـشم

استاد کاری به شاگرد احولش ( لوچ و قلیچ هم گفته شده ) می گوید:

 برو به داخل آن خانه و شیشه ای که آنجا است آن را بیاور.

 شاگرد دو بین وقتی به خانه داخل شد، دید که دو تا شیشه وجود دارد، برگشت به استادش گفت که از آن دو شیشه کدام یک را بیاورد.

 استاد برایش میگوید که آنجا دو تا شیشه نیست، برو و احولی را کنار بگذارو یکی را بیشتر و افزون مبین.

شاگرد به استاد میگوید: ای استاد مرا طعنه مزن و مسخره مکن، شیشه در آنجا دو تا است نه یکی !

 استاد گفت: خیلی خوب حالا که اینطور است، پس برو یکی از آن دو شیشه را بشکن. در حقیقت تنها یک شیشه بود، اما شاگرد احول و دو بین آن را دو تا می دید. وقتی یکی از آن شیشه ها را شکست، دیگر شیشه ای وجود نداشت.

مولانا، علت احولیت انسان را که دچار کژبینی و برهم خوردن تعادل روحی میشود، مربوط به پیروی از هوی و هوس و خشم و غضب میداند. صفات قبیح موجب احولی چشم بصیرت میگردد و شخص را از حقیقت بینی دور می سازد.

خشم و شهوت مرد را اَحول کند      زاستقامت، روح را مُبدل کند

خشم و شهوت و تعلقات نفسانی باعث احولیت انسانها میشوند و در نتیجه دیدهء باطن را به بیراحه می کشاند. این صفات رذیله اختلال در روح می آورد، چشم حقیقت بین را کور می سازد و سبب مهجوری میگردد.

چون غرض آمد، هنر پوشیده شد        صد حجاب از دل بسوی دیده شد

هرگاه غرض در کار باشد و انسان، اسیر اغراض نفسانی شود، هرگز هنر دیگران را نمی تواند ببیند، چون با غرض، دیدهء انسان مغرض را پرده ها  و حجاب می پوشاند و او را از مشاهدهء هنر و هنرمند محروم می سازد.

·       حسادت و ضرر های آن

هر کسی کو از حسد بینی کَنَد         خویشتن بی گوش و بی بینی کُند

وزیر حسود، گوش و بینی خود را از دست داد، تا زهر نیش حسدش را بجان دیگران وارد کند. هر کس از روی حسادت، قصد ضرر مردم را داشته باشد و ابتدا بخود آسیب رساند، پس در واقع خود را بی گوش و بی بینی کرده است. دشمنی که از روی حسادت باشد، به شخص حسود صدمه وارد میکند، چون حسود کاری که انجام میدهد، در آن قوهء تمیز و تشخیص از وی گرفته شده است.

بینی آن باشد که او، بویی بَرَد        بوی، او را جانب کویی بََرد

از ديد فلسفه، هر پديده ايكه جوهر خود را به نمايش نگذارد، معدوم است، يعني وجود ندارد. اگر برق روشني ندهد، معدوم است و نميتوان از برق حرف زد، اگر انسان جوهر انسانيت خود را برون ندهد و آن را به نمايش نگذارد، نميتوان از هستي آن سخن راند.

هر که بویش نیست، بی بینی بُوَد        بوی، آن بویی است کان دینی بُوَد

مولانا، میفرماید که، جوهر بینی  و بینی حقیقی آن است که حس شامعهء باطنی داشته باشد و بتواند بوی را تشخیص بدهد. هرگاه، بینی رایحهء روحانی را استشمام نکند و بسوی کوی حقیقت رهنمون نسازد، نبودن و عدمش بهتر است. بینی وزیر مکار نیز قابل کندن بود.

هر که ذریعهء بینی و حس شامعهء خود بوی حقیقت را احساس نکند و حس شامعهء باطنی نداشته باشد، در حقیقت بینی ندارد. هر که حقیقت عشق و معرفت و عرفان را نمیتواند توسط حس شامعهء باطنی احساس کند، بی بینی است.

·       ویژه گیهای ریاکاران

ظاهرش می گفت: در راه چُست شو        وز اثر می گفت جان را: سُست شو

ظاهر نقره گــــــــر اسپید است و نو         دست و جامه می سیه گــــردد ازو

مولانا، ذریعهء تمثیل ویژه گیهای اشخاص مکار و ریاکار را به نمایش می گذارد. همانگونه که وزیر مکار در ظاهر به مردم تبلیغ میکرد و آنها را در راه و طریق دین شان به چُستی و چالاکی تشویق میکرد، ولی روح وجان شان را بطریق دیگر سُست میکرد تا آنان دچار تردید شوند و ترک طاعت کنند. سخنش در ظاهر چنین فهمیده می شد که مردم را به راه حق ترغیب میکند، اما در روح و جان اثرات سستی و کاهلی از خود بجا می گذاشت و به جان سستی را تلقین میکرد. از ویژه گیهای اشخاص ریاکار و مکار یکی آن است که، دو پهلو و دو چهره دارند. بطور مثال: ظاهر نقره اگر چه سفید و نو است، اما دست و لباس از اثر آن سیاه می شود و این خاصیت نقره است. ریاکاران نیز دارای همین صفت اند.

آتش ارچه سُرخ رویی است از شرر       تو ز فعل او ســــــــیه کاری نگر

برق اگـــــــر نوری نماید در نظــــــر       لیک هست از خاصیت، دزد بصر

آتش اگر چه سرخ روی و دارای شعله و نورانیت است، اما این خاصیت را هم دارد که به هر جا بیفتد، همانجا را سیاه و تباه میکند. هر چه به آتش نزدیک شود، آنرا میسوزاند و در نتیجه رونق ظاهر آن را از بین برده، آنرا به سیاهی مبدل میسازد. سخنان انسان های ریاکار و مکار نیز ظاهرأ خوب جلوه میکنند، ولی باطنأ انسان ها را به تباهی و اضطراب دل وامیدارد.

برق گرچه در نظر، یک نور درخشان و صاف است، ولی خاصیتش چنین است که بینایی چشم را می رباید. مردمان مکار مانند آن وزیر، در تشخیص بینایی مردم صدمه وارد میکنند تا آنها قدرت دیدن و تشخیص را نداشته باشند.

·       دلیل فریب خوردن انسان ها : ( عدم آگاهی و معرفت )

هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود        گفت او در گردن او، طوق بود

هر که آگاهی درست از علم و معرفت نداشته باشد، و ذوق شامل حال آن نباشد، گفتار ناجایز را طوق گردن خود میسازد. در کشور های که مردم آن آگاهی دقیق و درست از علم و معرفت و سواد ندارند، به اشکال مختلف استثمار میشوند و به زودی در حلقهء از مقلدان کشور های بزرگ در می آیند و سخنان آنها را گردن بند خود ساخته، چاکر و غلام میشوند. پس برای نجات چنین ملتی، آگاهی و معرفت لازم را به آنها انتقال دادن است، تا از اسارت و بندگی نجات یابند. یکی از آن کشور ها، وطن عزیز ما، افغانستان است.

مراد مولانا از ذوق، همان است که در تعبیر اصطلاحات عرفانی، داکتر گل بابا سعیدی آمده است: « سالکان آن را عبارت از مستی می دانند که از چشیدن شراب عشق هر عاشق را پیدا شود و شوقی است که در استماع کلام معشوق و از مشاهدهء دیدار وی روی آورد که از آن، عاشق در وجد آید و بدان وجد بی خود شود و محو مطلق گردد.

حضرت سنایی میفرماید:

هر دلی را که نیست آتش شوق        بی خبر باشد از حلاوت ذوق

ذوق نور عرفانی است که حق با تجلی خود در دلهای دوستانش می اندازد که با آن میان حق و باطل تمیز دهند، بدون اینکه آن را از کتابی یا مرجع دیگری نقل کنند.

حلاج گوید: ذوق حیات مریدان است و در آن، عیش شب زنده داران است.

ابن عربی گوید: خبرت حاصل نمی شود مگر به ذوق و ذوق به تجلی است و تجلی معطی ظهور است، در صور مظاهر پس چاره نیست از صوری که تجلی کند در وی و چاره نیست از حق که متجلی است بدین صورت. در جای دیگر گوید: ذوق در نزد گروهی، اول مبادی تجلی است و آن حالی است آنی که بنده آن را در دل خود حس کند و اگر همین حال دوام یابد، آن را شرب گویند. پس هر تجلی را ابتدایی است که آن را ذوق گویند.»

·       سالک راه معرفت به راهنمایی مرشد نیازمند است

حضرت مولانا، در مورد اینکه سالک راه معرفت به رهنمایی مرشد نیازمند است، مثل همیشه به تمثیل رو می آورد و با آوردن مثال به مسئله می پردازد:

دانهء هر مرغ، اندازهء وی است          طعمهء هر مرغ، انجیری کی است؟

هر مرغ و پرنده ای از دانه های تغذیه میکند که مناسب طبیعت وی است و آنرا بخوبی میتواند هضم بکند. هر مرغی قادر به خوردن انجیر نیست و نمیتواند انجیر بخورد، بدین معنی که سالکان مبتدی راه عرفان و معرفت، قادر به درک مفاهیم عرفانی و حقیقت عرفان نبوده، هنوز قابلیت درک و هضم آن را ندارند. پیر و مرشدی میباید تا مطابق ظرفیت و قابلیت آنها، ایشان را دستگیری و راهنمایی کند.

  طفل را گـــر نان دهی بر جای شیر        طفل مسکین را از آن نان، مرده گیر

   چون که دندان ها برآرد، بعد از آن         هم به خود، طالـب شود آن طفل، نان

اگر به عنوان مثال، طفل شیرخواره را به جای شیر، نان بدهی، آن طفل از خوردن نان حتمأ تلف میشود، چون هنوز به آن مرحله نرسیده که بتواند نان را هضم بکند. به همین صورت، اگر اطفال راه عرفان و معرفت را به اندازهء توان شان غذای معنوی ندهی، به بیراهه و تباهی کشانیده میشوند.

وقتی که طفل دندان دربیاورد و توانایی جویدن را پیدا کند، بعد از آن خودش با میل و آرزو نان می خورد. وقتی سالکان راه معرفت توانایی و قابلیت بیشتر یابند، آنوقت غذا های معنوی را بخوبی هضم میکنند.

مرغ پَر نارُسـته چون پران شود          لقمـــهء هر گربهء دَرّران شود

  چون برآرد پَر، بپَرد او به خود            بی تکلف، بی صفیر نیک و بَد

بطور مثال، اگر مرغی که هنور پَر درنیاورده باشد، میل پرواز کند، طعمهء هر گربهء درنده میشود، چون بخوبی نمیتواند بپَرد. هرگاه سالک راه معرفت نیز از حد و اندازه اش بالاتر تشبث کند، طعمهء افکار ناجایز شده گمراهی نصیب وی خواهد شد.

مادامیکه این مرغ، بال و پر در آورد، بی زحمت و رنج با میل خود بدون چون چرا به پرواز می آید. آنوقت به تنهایی بدون دغدغه و کمک پرواز میکند.

حضرت مولانا، برای تربیت و ارشاد سالکان راه معرفت که هنوز به کمال نرسیده اند، هدایت پیر و مرشد کامل را توصیه میکند.

·       نصیحت

پنبه اندر گـــــــــــــوش حس دون کــنید           بند حـس از چشـــم خود بیرون کنـید

پنبهء آن گــــوش سِر، گوش ســَر اسـت           تا نگـردد این کَر، آن باطن کَر اســت

بی حس و بی گوش و بی فکرت شــوید            تا خـــطاب ارجـــعی را بشــــــــنوید

تا به گفـــــــت و گــــــــوی بیداری دَری          تو ز گفـــــت خـواب، بویی کی بَری؟

سَیر بیرون است، قــــول و فعــل مــــــا           سَیر باطن هســــــت، بالای ســـــــَما

حس، خشکی دید، کــــــــز خشکی بزاد           عیســی جان، پای بر دریا نهـــــــــاد

ســــــــیر جســم خشک، بر خشکی فتاد           ســیر جان، پا در دل دریا نهــــــــــاد

چـــونکه عمر اندر رهء خشکی گــذشت            گاه کــــــــــوه و گاه دریا، گاه دشــت

آب حیوان از کـــجا خـــــواهی تو یافت؟            موج دریا را کــــــجا خواهی شکافـت

موج خاکی، وهم و فهم و فکر مـــاسـت             موج آبی، محو و سُکرست و فناسـت

تا در این سُکری، از آن سُکری تو دور           تا از این مســــتی، از آن جامی تو کور

مولانا، با نصیحتی به ما گوشزد میکند: گوش ظاهر را ببندید و پنبه در آن گوش کنید تا گوش باطن و حس باطن تان باز گردد و ذریعهء گوش باطن قادر به شنیدن اسرار معرفت شوید. چشم باطن را از بند حواس ظاهری فارغ سازید تا آن حجاب ها مانع دیدن حقایق نشوند.

گوش سَر شما در حقیقت، پنبه و حجاب گوش سِر شما است، تا گوش ظاهر میشنود، گوش باطن از شنیدن محروم است، پس لازم است که گوش ظاهری تان را کر سازید تا گوش باطنی تان شنوا گردد. گشایش گوش سِر و باطن وقتی ممکن است که گوش سَر و ظاهر مسدود گردد. مراد از این دو بیت این است که، از بند های نفسانی و حجاب ها و تعلقات جسمانی  بگذرید تا راه برای دریافت فیوضات معنوی و دیدار جمال الهی میسر گردد.

اگر میخواهید خطاب پروردگار را بشنوید، پس از قید و بند حس و گوش و فکر و عقل معاش عاری شوید. رجعت بسوی خالق یکتا، مستلزم رهایی از طلسمات جسمانی و نفسانی است.

خطاب (ارجعی) که معنی ( بازگرد ) را میدهد، مربوط به آیهء 27 و 28 سورهء فجر است: یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه.  « ای نفس آرام یافته، باز آی بسوی پروردگارت در حالی که راضی به حق و مرضی حق استی»

تا وقتی که در قیل و قال و گفتگو های طاهری دنیوی مقید استی، از اسرار عالم بالا چگونه باخبر خواهی شد و بویی از آن چگونه به مشام تو خواهد رسید؟

سیری که به اقوال و افعال انجام می گیرد، منسوب به عالم ظاهر است و با آن به حقیقت نمی رسیم، اما سیر باطن، ما را به آسمان ها می برد و سیری است معنوی و ورای آسمان ها. حس ظاهری و خشک زادهء همین عالم صورت است، ولی عیسی روح، پای بر دریای عالم معنی نهاده است. در کتاب انجیل مقدس آمده است که حضرت عیسی (ع) بر آب دریا می خرامید.

سیر و سلوک جسمی که به عالم صورت و خاک منسوب است، بر همان خاک و صورت واقع شد، اما سیر جان، پایش را در دل دریای معنی نهاد. در عالم صورت، عمرت گاه در کوه، گاه در دریا و گاه در دشت ضایع گشت و از این عالم صوری قدم بیرون ننهاد، یعنی به سیر و سلوک روحانی نپرداخت. وقتی عمرت در خدمت دنیا و امور دنیوی سپری شد، پس آب حیات معنویت را از کجا می یابی و چگونه میتوانی امواج دریای معنا را شکافته به حقیقت واصل شوی؟

راهرو راه معرفت باید از امواج وهم ، فهم و فکر بگذرد و پیش رود، چون اینها متعلق به عالم صورت و جسم است.  موج آبی، محو و سُکر و فنای روحانی است که مربوط به جهان معناست.

محو: در نزد عارفان بمعنی ثابت کردن اوصاف قلوب و باز گشت به اصل خویش است.

محو آن است که خدای متعال بندگان را از رویت نفس خود مبرا گرداند، به نحوی که اثری از اعمال و آرزو های نفسانی باقی نماند.

سُکر: حالت مستی، مست شدن از نوشیدن شراب و مانند آن، در اصطلاح صوفیه عبارت از ترک قیودات ظاهری و باطنی و توجه به حق است. هنگامی که عشق و محبت به آخرین درجه برسد و بر قوای حیوانی و انسانی چیره گردد، حالت بهت و سکر و حیرت پدید آید و سالک را مبهوت و سرگردان میکند. گویند مرحلهء بی خودی را مرحلهء سکر گویند که در آن مرحله، سالک را نه دین است و نه عقل و نه تقوی و نه ادراک و در مقام نیستی محو گشته و از شراب طهور مست و حیران و سرانجام به خاک مذلت و نیستی نهاده است.

فنا: تبدیل صفات بشریت به صفات حق تعالی و خصایص الهی است.

مولانا میفرماید: هنگامیکه غرق مستی های ظاهری استی، از مستی های معنوی دور استی و وقتی از باده های انگوری مستی، از جام معنوی محروم استی. 

·       فنـای افعـالی

فنا، بمعنی نیستی، محو شدن، در اصطلاح یعنی فنای بنده در حق، که جهت بشریت بنده در جهت ربوبیت حق محو گردد. فنا دو نوع است: فنای ظاهر و فنای باطن.

فنای ظاهر، فنای افعال است و این نتیجهء تجلی افعال الهی است، و صاحب این فنا چنان مستغرق بحر افعال الهی شود که نه خود را و نه غیر را از مُکوَنّات (به وجود آورده شده)، هیچ فعل و ارادت و اختیار نبیند و اثبات نکند الا فعل و ارادت و اختیار حق سبحانه. و چنان مسلوب الاختیار گردد که بخودش اختیار هیچ فعل نماند و در هیچ کار خوض نکند و از مشاهدهء مجرد فعل الهی بی شایبهء فعل غیر لذت می یابد.

فنای باطن، فنای صفات است و فنای ذات. و صاحب این حال گاه در مکاشفهء صفات قدیمه غرق فنای ذات خود، تا چنان وجود حق بر او غالب و مستولی شود که باطن او از جملهء وساوس و هواجس فانی گردد.

ابیاتی که در آن فنای افعالی به شیواترین و نغزترین وجه قابل ملاحظه اند:

ما چو چنگیم و، تو زخمه می زنی       زاری از ما نی، تو زاری می کنی

چنگ، یکی از قدیمی ترین آلهء موسیقی است و زخمه، به معنی مضراب است که با آن به سیم های ساز ضربه می زنند تا نوای ساز بوجود آید.

مولانا میفرماید: ما بندگان مانند چنگ استیم و تو رب ما به چنگ زخمه می زنی و ناله های که از اثر زخمه زدن به وجود می آید، ما را در آن اختیار نیست، بلکه این نوا ها به قدرت و ارادهء تو از ما بلند میشود.

ما چو ناییم و نوا در ما ز تواست         ما چو کوهیم و صدا در ما ز تو است

ما خاصیت نی را داریم و نوایی که از ما بلند میشود، از تو است. این نی را تو به نوا می آوری. ما همچون کوه استیم که صدای تو در ما طنین می افگند و دوباره ذریعهء ما انعکاس میکند، به تنهایی و بدون صدای تو از این کوه آوازی بلند نمی شود.

ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات         برد و مات ما ز توست ای خوش صفات

مولانا میگوید: ما مانند بازی شطرنج استیم، بُرد و باختی که روی این شطرنج صورت میگیرد، مطلق به شطرنج باز است. ای رب خوش صفات ما! این غالب و مغلوب شدن ما از جانب تو است.

ما که باشیم ای تو ما را جان جان          تا که ما باشیم با تو در میان؟

ای جان ِ جان ما، ما را یارای آن کجا باشد که در برابر تو اظهار موجودیت کنیم و با تو در میان بوده در ایجاد افعال با تو شرکت کنیم.

ما عدم هاییم و هستی های ما         تو وجود مطلقی، فانی نما

ما به عدم مواجه استیم و وجود حقیقی نداریم، از اینرو هستی های ما هم عدم به شمار میرود. ای پادشاه مطلق! تو وجود مطلق و فانی نما استی، هست و نیست بدست تو است و تو نیست کننده و هست کننده استی.

ما همه شیران ولی شیر عَلم       حمله شان از باد باشد دمبدم

ما از جملهء شیرانی استیم که روی علم و یا بیرق منقوش شده است. این شیران منقوش شده در اثر وزش باد در حرکت می آیند و حملهء شان بوسیلهء بادی است که به چشم دیده نمی شود. جنبش و حرکات ما دمبدم به ارادهء بادی که از جانب پروردگار میوزد، به مشاهده میرسد.

حمله شان پیدا و، ناپیداست باد         آنکه ناپیداست، از ما کم مباد

حرکت و حملهء شیران منقوش شده روی پرچم و بیرق، آشکار بوده قابل مشاهد است، ولی خود باد دیده نمی شود. آنچه که محرک شیران است، به چشم نمی خورد. آن قدرتی که محرک ما است و به چشم ظاهر دیده نمی شود، فیض و لطفش از سر ما کم مباد.

باد ِ ما و بود ِ ما از داد ِ توست          هستی ما جمله از ایجاد توست

وجود ما و محرک ما، عقل و روح ما که مدبر وجود ماست، همه از اثر لطف و احسان تو است، بلکه تمام هستی ما مدیون خلاقیت تو است و از تو پدید آمده است.

لذت هستی نمودی نیست را         عاشق خود کرده بودی نیست را

خداوندا! لذت هستی را به انسان که به عدم و نیستی مواجه است، عطا فرمودی و تو خود این انسان هستی نما را که به نیستی و عدم روبرو است، عاشق خود کردی و روح خود را در او دمیدی. در این بیت صریحأ سخن از ایجاد خلقت انسان است که خداوند او را مظهر ذات خود گردانید و این شرافت را به وی بخشید.

لذت انعام خود را وامگیر            نُقل و باده و جام خود را وامگیر

ای پروردگار، لذت و انعام احسان خود را که در ازل بما عطا کردی، از ما مگیر و عطیهء عشق خود را که با آن، تجلیاتی با جام و باده و نقل و شراب لذیذ و خوشگوار حاصل میشود از ما مضایقه مکن.

ور بگیری، کیت جُست و جو کند          نقش، با نقاش، چون نیرو کند؟

اگر آن همه احسان و لطف و انعام خود را از ما منقطع گردانی و از ما بگیری، کیست که بتواند آن را به دست آرد؟ نقش چگونه میتواند با نقاش مقابله و معارضه کند.

منگر اندر ما، مکن در ما نظر         اندر اکرام و سخای خود نگر

خداوندا! در ما و در اعمال ما نظر مکن، بلکه به کرم و سخاوت خود نگاه کن و آن را از ما دریغ مدار.

ما نبودیم و تقاضامان نبود          لطف تو ناگفتهء ما می شنود

الهی ما نبودیم و تقاضای از ما نیز وجود نداشت، اما لطف قدیم تو ناگفته ها و تقاضای ما را می شنید. تو خودت لذت هستی و عشق را به انسان که نیست بود بخشیدی و این نیست را عاشق خود کرده بودی. خلقت ما در اثر تصادف نبوده، بلکه تو ما را مظهر ذات خود گردانیدی و آن لیاقت را به ما عطا نمودی.

·       مسألهء جبر و اختیار

بطور کلی مسئلهء جبر و اختیار از مسایل مهم کلامی و فلسفی است. و مولانا این مسأله را به کرات در مثنوی خصوصا دفتر اول و پنجم مطرح کرده است و ظاهرأ چنین می نماید که گاه جبر را ترجیع داده و گاه اختیار را برگزیده است.، لیکن در مجموع نظر مولانا اینست: انسان در عین آنکه مقهور مشیّت الهی است، هیچگاه در انجام تکالیف و وظایف خود مجبور نیست و بهانه های جبریانه در این باب پذیرفته نیست، او نه بر راه اشاعره رفته که قایل به جبر مطلق اند، و نه براه آن دو دسته از معتزله رفته که قایل به اختیار مطلق بشر استند، بل راهی میان جبر و اختیار را پوییده است . بطور کلی سخن مولانا در باب جبر و اختیار متأثر از قرآن کریم است. چنانکه بعضی از آیات شریفه ظاهرأ دلالت بر جبر دارد، و بعضی دلالت بر اختیار. نه جبر مطلق و نه اختیار مطلق. و رأی مولانا نیز همین است.

ابیاتی که جبری بودن افعال و احوال انسان را ثابت می کند:

نقش باشد پیش نقاش و قلم           عاجز و بسته چو کودک در شکم

نقش تابع نقاش و قلم او است، همانگونه که طفل در بطن مادر عاجز و اسیر است. نقاش تویی و نقش ماییم، قلم بدست تو است، تو قادری که هر نقش را اراده کنی.

پیش قدرت، خلق جمله بارگه            عاجزان، چون پیش سوزن کارگه

نزد بارگاه الهی و در برابر قدرت او، جمله مخلوقات عاجز و ناتوان اند. همانگونه که کارگاه پیش سوزن نگارگر عاجز و ناتوان است و هر نقشی را که نگارگر بخواهد با سوزن روی پارچه ها می اندازد.

گاه نقشش، دیو گه، آدم کَند       گاه نقشش، شادی و گه غم کُند

نقاش حقیقی در کارگاه وجود انسان، گاه نقش صفات آدمی را منقوش میکند و گاه نقش صفات شیطانی را، گاه شادی را در وجود انسان پدید می آورد و گاه غم را بر وی مستولی میسازد.

دست، نی تا دست جُنباند به دفع          نطق، نی تا دَم زند از ضَرّ و نفع

نقشی که خداوند متعال در موجودات عالم بوجود آورده است، هیچ کس نمی تواند برای دفع آن دستی را بحرکت درآورد و جلو آنرا بگیرد. هیچ زبانی قادر نخواهد بود تا از سود و زیان خود حرفی بمیان آورد، اعتراض در برابر اعمالی که از جانب خدا وارد میگردد، وجود ندارد.

تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت          گفت ایزد: ما رَمَیت اِذ رَمَیت

برای آنکه خوبتر تفسیر ابیات ذکر شده را بدانی به آیات قرآنی نظر کن. در سورهء انفال آیهء 17 حق تعال میفرماید: ما رَمیت اِذ رَمَیت و لکن الله رَمی « ای پیامبر تو نیز به سوی دشمن تیر نپراندی آنگاه که پراندی، بل این خداوند بود که بسوی آنان تیر پرانید.»

گر بپرانیم تیر، آن نی ز ماست         ما کمان و تیر اندازش خداست

اگر تیری از ما می جهد از اختیار ما بیرون است، چون ما آلهء در دست خداوند استیم که تیر های اعمال و احوال ما را از کمان وجود ما می پراند، در حقیقت پرانیدن تیر از جانب ما نیست. ما در دست حق مانند کمانیم و تیرانداز این کمان خداست.

این نه جبر، این معنی جَبّاری است       ذکر جَبّاری، برای زاری است

این سخنانی که تا به حال به تو گفتم، معنی جبر و جباری ندارد، بلکه ترا از جباریت خداوند مطلع ساختم و شناخت جباریت خداوند که بندگانش را به اجرای آن امر که اراده کرده است وامیدارد، از برای این است که او را فاعل مختار بدانیم و نزد او تضرع و زاری کنیم.

 از این جا ببعد مولانا  از اختیاری بودن انسان ها حرف می زند

زاری ما شد دلیل اضطرار          خجلت ما شد، دلیل اختیار

حالت تضرع و زاری ما  دلیل اضطرار ماست و خجلت ما از کاری نشان دهندهء اختیار ماست. بدین معنی که ما در افعال خود صاحب اختیاریم و بر عملی که مرتکب شده ایم، خجل و شرمساریم. شرمساری ما بر عمل خود ماست، چون بر فعل غیر معنی ندارد و اجباری نبوده.

گر نبودی اختیار، این شرم چیست؟          وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

اگر در اجرا و انجام یک کار نامشروع، ما اختیاری از خود نداشته باشیم، پس این افسوس و خجلت و شرمساری از بهر چیست؟

زجر استادان و شاگردان چراست؟           خاطر از تدبیر ها گردان چراست؟

چرا معلمان، شاگردان مقصر خود را تنبیه و سرزنش می کنند؟ چون تقصیر شاگردان جبری نبوده بل اختیاری است، از اینرو به توبیخ و سرزنش آنها می پردازند. چرا خاطر و ذهن انسان ها در انجام و اجرای کاری همیشه متوجه سود و زیان است و از حالتی به حالتی در گردش است؟ این هم نمونه ای و دلیلی بر اختیار بودن آدمی است.

ور تو گویی غافل است از جبر، او           ماه ِ حق، پنهان شد اندر ابر ِ او

مولانا میفرماید: شاید آنهای که به جبری بودن انسان می اندیشند، چنین برداشت نمایند که این تضرع و زاری انسان ها از بهر آن است که از جبری بودن در موارد زندگی غافل اند و چنان تصور میکنند که صاحب اختیار اند، و جباریت خداوند را مثل ماه در پندار ابر گونهء شان پنهان شده است.

هست این را خوش جواب، ار بشنوی       بگذری از کفر و در درین بِگروی

اعتراض جبریان، پاسخ و جواب دلنشین دارد، اگر از روی صدق بدان گوش دهی یقینأ از کفر و حقیقت ستیزی دست کشیده هرگز از آن انکار نخواهی کرد. حالا به این سخنان از روی حقیقت گوش بده.

حسرت و زاری، که در بیماری است        وقت بیماری، همه بیداری است

ای کسی که اعتراض میکنی، این حسرت و زاری که ترا در هنگام بیماری پیش می آید و در موقع ایکه صحت و سلامت استی، نه زاری است و نه لابه، ناشی از آن است که از خواب غفلت بیدار شده ای. زمان بیماری انسان مرتکب گناه نمی شود، بلکه سراسر بیدار میشود، چون خود را عاجز می یابد و متوجه قدرت بالاتر از خود میشود. 

آن زمان که می شوی بیمار، تو          می کنُی از جُرم استغفار تو

هر وقت که بیمار می شوی، از جُرم و گناهان خود از خداوند آمرزش و عفو طاب میکنی.

می نماید بر تو زشتی یی گُنه          می کُنی نیـت که باز آیم به ره

آن زمان که بیمار استی، زشتی یی گناهان و خطا ها در نظرت مجسم و آشکارمیشود. از اینرو نادم و پشیمان می شوی و تصمیم میگیری که دیگر به راه کژ نروی.

عهد و پیمان میکنی که بعد از این        جز که طاعت نَبوَدم کار ِ گُزین

پس از آن با خدایت عهد می بندی که منبعد جز طاعت حق، کاری دیگر نخواهم کرد.

پس یقین گشت این که بیماری، تو را       می ببخشد هوش و بیداری، تو را

پس یقینت حاصل شد که این بیماری برایت هوش و بیداری می بخشد.

پس بدان این اصل را ای اصل جو       هر که را درد است، او برده ست بو

پس ای آنکه بدنبال اصل استی و جویای حقایقی، این اصل و حقیقت را بدان که از این اصل و حقیقت آنکه درد دارد بو برده است. هر که صاحب درد است، از عشق و معرفت الهی بویی بمشامش رسیده.

هر که او بیدار تر، پُر درد تر       هر که او آگاه تر رُخ زرد تر

هر کس در راه طلب عشق و معرفت بیدار تر باشد، دردش بیشتر است، چون درد مستلزم بیداری است. و هر کس در این راه آگاهی بیشتر نصیب شده باشد، رنگ و رُخ او زردتر  است، چون اندوهش بیشتر است.

گر زجبرش آگهی، زاریت کو؟           بینش زنجیر جَباریت کو؟

اگر از جباریت پروردگار آگهی، اگر از تسلط و قدرت کامل خداوندی آگهی، پس زاریت کجاست؟ چرا تضرع و زاری نمی کنی؟  اگر خود را بستهء آن زنجیر جباریت میدانی، پس کو آن بینش زنجیر جباریت و قهاریت، زیرا اگر بینشی وجود داشته باشد، در دام غرور و سر مستی بسر نمی بری.

بسته در زنجیر، چون شادی کند؟          کی اسیر جبس، آزادی کُند؟

آیا کسی که بسته در زنجیر اسارت باشد، شادی میکند؟ و کسی که در زندان محبوس است، میتواند احساس آزادی کند؟ بدین معنی که، اگر بسته به زنجیر جباریت و اسیر حبس ارادهء حق استی، چگونه خود را  شاد و آزاد تصور میکنی؟

ور تو می بینی که پایت بسته اند         بر تو سرهنگان شه بنشسته اند

این هم مثال دیگر است: اگر تو خود را در حالی می بینی که پایت را بسته اند و سرهنگان، افسران و مأموران شاه بالای تو گماشته شده اند. و تو زیر سلطهء آنها قرار گرفته ای.

پس تو سرهنگی مکن با عاجزان          زانکه نَبوَد طبع و خوی عاجز، آن

وقتی این را دریافتی، تو بالای مردم بیچاره و ناتوان تسلط پیدا مکن و چیرگی مجو، چون طبع و سرشت ناتوانان این نیست که بر دیگران سرهنگی نمایند.

چون تو جبر او نمی بینی، مگو          ور همی بینی، نشان دید کو؟

وقتی تو در وجود و باطن خود علامت جبر خدا را نمی بینی، از آن سخن مگو. و اگر جباریت خدا را می بینی، نشان و علامت آن جباریت کو وکجاست؟

در هر آن کاری که میل استت بدان          قدرت خود را همی بینی عیان

هر کاری را که در امور دنیوی با میل خود انجام میدهی، در آن تصمیم و قدرت خود را می بینی و بر آن کار فخر میکنی و میگویی که من این کار را کردم، اما نمی گویی که این توفیق را خداوند بمن نصیب کرد.

در هر آن کاری که میلت نیست و خواست         اندر آن جبری شدی، کین از خداست

نسبت به آن کاری که میل نداری و تمایل نشان نمیدهی، آنوقت جبری میشوی و میگویی، این کار، کار خداست. در همچو موارد خدا را نسبت میدهی. چون نفست در این کار مایل نیست، از مجبور بودن حرف می زنی. در حال که جبر حق در آن کار وجود ندارد، بلکه نفست از آن کار نفرت نشان میدهد و دوری می کند.

انبیا در کار دنیا جبری اند         کافران در کار عُقبی   جبری اند

پیامبران در کار های دنیا جبری اند، یعنی طالب دنیا نبوده میل و رغبت به آن ندارند. آنها رسالتی دارند که مجبور اند به کار های دنیوی بپردازند. اما آنهای که منکر اند، در کار آخرت جبری اند و به آن تمایل نشان نمیدهند.

انبیا را کار عُقبی اختیار         جاهلان را کار دنیا اختیار

پیامبران کار های مربوط به آخرت را انتخاب کرده اند و کار های دنیوی مقبول جاهلان افتاده است. جاهل از اینرو گفته شده، چون مشاغل دنیوی و مادی و در مجموع محبت دنیا و حرص، انسان را از معرفت حق و زندگی جاودان دور میسازد و هر که در قلبش محبت دنیا بیش از محبت عقبا باشد، در زمرهء جاهلان است.

زآنکه هر مرغی به سوی جنس خویش          می پَرد او در پس و جان، پیش پیش

در بالا از مشاغلهء دو جنس صحبت رفت و این بیت به تایید آن است که:  

هر مرغی به سوی جنس خود می پَرد. روح پیشاپیش جسم می پَرد و جسم بدنبال او در حرکت می افتد. جسم در فعل و کردار تابع روح است. بدین معنی که هر کس بسوی اصل و جوهر خویش رجعت میکند.

کافران چون جنس سِجین آمدند              سِجن دنیا را خوش آیین آمدند

سِجین، بمعنی ثابت، دایم و سخت آمده است، نیز آنرا چاهی دانند به دوزخ. منکران چون همجنس سِجین استند، آیین شان با زندان دنیا خوش افتاده است و همین آیین دنیا پرستی را با رضایت خود اختیار کرده اند. سِجن، بمعنی زندان است.

انبیا چون جنس علیین بُدند             سوی علیین جان و دل شدند

پیامبران چون از جنس ملکوت اعلی آفریده شده اند، بدین ملحوظ جان و دل شان بجانب علیین که، آسمان هفتم و ملکوت اعلی است، رفته است.

·       وحدت وجود

چون خدا اندر نیابد در عیان        نایب حق اند این پیغمبران

خداوند را نمیتوان با چشم مشاهده کرد و ظاهرأ دید، ولی خدا ذریعهء پیغمبران که نایب وی اند، علوم و اسرار خود را می رساند. 

نه، غلط گفتم که نایب یا مَنُوب       گر دو پنداری، قبیح آید، نه خوب

اینکه من گفتم، انبیا و اولیا نایب حق اند، حرف درستی نیست و من حرف غلط زدم، زیرا اگر نایب و مَنُوب را از هم جدا فکر کنیم، در آن صورت دویی ایجاد میشود. پیغمبران و اولیای خدا در حقیقت الهی مستهلک و فانی شده اند، اگر آنها را از خداوند جدا حساب کنی، قبیح و زشت به نظر میرسد. ( کلمهء غلط، در افغانستان بدین معنی که مولانا آورده است، استفاده میشود، یعنی نادرست، سهو، خطا و اشتباه، و غلط کردن، فعل آن است که بمعنی، خطا کردن و اشتباه کردن است.)

نه، دو باشد تا تویی صورت پرست         پیش او یک گشت، کز صورت بِرست

تا تو صورت پرستی، نزد تو نایب و مَنُوب یکی نیست و این دو را جداگانه می بینی. هرگاه از عالم ظاهر و صورت برهی، آنوقت در عالم معنی هر دو را یکی خواهی دید.

چون به صورت بنگری، چشم تو دوست     تو به نورش درنگر کز چشم رُست

اگر به صورت خود بنگری، دو تا چشم در آن می بینی، ولی اگر به نور چشمت نظر اندازی، آن نور و روشنایی را یکی می بینی که همان عمل دیدن را انجام میدهند. آن نوری که از چشم بیرون میجهد، یکی است. تو نور خدا را در نور انبیا و اولیا میتوانی مشاهده کنی، ولی اگر به صورت شان متوجه شوی، از حق غافل میشوی.

نور هر دو چشم، نتوان فرق کرد        چون که در نورش نظر انداخت مَرد

میان نور هر دو چشم نمیتوان فرق گذاشت، اگر دقت شود آن هر دو یک نور اند. اگر مَرد در نور چشم ها نظر اندازد و متوجه نورش باشد، بین دو نور چشم نمیتواند فرقی قایل شود. بدین معنی که منکر اتحاد انبیا و اولیا نباید بود و به اتحاد نایب و مَنُوب ملتفت باید شد.

مولانا، برای روشن شدن بیشتر، مثال می آورد:

ده چراغ ار حاضر آید در مکان         هر یکی باشد به صورت، غیر آن

بطور مثال، اگر ده چراغ را در یک مکان مشاهده کنیم، شکل و صورت هر کدام از هم متفاوت است.

فرق نتوان کرد نور هر یکی         چون به نورش روی آری، بی شکی

هرگاه به نور آن ده چراغ نظر بیاندازی، بدون شک و شبه نمیتوانی آنها را از هم جدا کنی. انبیای کرام و اولیای حق در هر دین و مذهبی که باشند، انتقال دهندهء نور حقیقت اند. این تضاد ها و تفرقه ها و تعصبات که موجب نزاع و ویرانگری ها میشود، ساخت و بافت ما انسان ها در روی زمین است، و الا وجود مبارک آنها را نمیتوان از هم جدا کرد.

گر تو صد سیب و، صد آبی بشمری       صد نماند، یک شود چون بفشری

مثال دیگر: اگر تو صد دانه سیب و صد دانه بهی را بشماری، یقینأ که تعداد آنها مشخص و جدا جلوه میکند، اما همهء آنها را فشرده آب آنها را بگیری، در آن صورت تعداد و نوعیت از بین می رود و یکی میشوند.

آبی، مراد از بهی است و در افغانستان به نوعی از بهی ( گلابی) نیز میگویند. بنظر حقیر، اینجا نیز مراد از گلابی است، برای وزن شعر اختصار شده است.

در معانی، قسمت و اعداد نیست        در معانی تجزیه و اَفراد نیست

در باب معنویت، تقسیم و تجزیه و افراد کردن وجود ندارد، چون در عالم معنویت اتحاد و متحد بودن مطرح است.

اتحاد یار، با یاران خوش است          پای معنی گیر، صورت سرکش است

یگانگی و وحدت میان یاران و دوستان خوشی آور و لذت بخش است. دنبال معنی باش و پای معنی را محکم بگیر و به معنویت توجه داشته باش، چون عالم ظاهر و صورت سرکش و نفاق برانگیز است

صورت سرکش، گدازان کن به رنج         تا ببینی زیر او وحدت، چو گنج

صورت سرکش را با مجاهده و ریاضت آب کن. وقتی عالم صوری را محو کردی، آنوقت به عالم معنی که گنج است پا می نهی و آن گنج، وحدت است. صورت موجب تفرقه بوده اختلاف آور است.

ور تو نگذاری، عنایت های او          خود گدازد، ای دلم مولای او

ای آنکه غرق در عالم صورتی، اگر تو آن صورت ها را ذوب نگنی، بدان که عنایت های خداوند آنها را محو خواهد کرد. ای دل من بندهء آن سرور و آقا که لطف و عنایت او مدام است. وصول به قرب الهی بر دو وجه است، یکی کسبی و دیگری وهبی.

کسبی آنست که سالک راه معرفت از طریق ریاضت و طاعت و عبادت خود را به وصال حق میرساند، و وهبی آنست که هرگاه از طریق کسبی به وصال حق نرسد، عنایت بارگاه الهی و جذبات رحمانی  به مدد وی رسیده او را از قید صورت میرهاند.

او نماید هم به دلها خویش را        او بدوزد خرقهء درویش را

خدای متعال، خود را از روی لطف و محبت به دلها  نشان میدهد، اما دلهای بیدار و روشن و عاشق وی را احساس میکنند و همچنان خرقهء درویش را می دوزد، یعنی خدای مهربان، خرقهء قلب درویش را که خار و محنت هجران آن را پاره پاره کرده است، میدوزد. خرقه، جامه ای است که اهل تصوف آن را پوشد.

منبسط بودیم و یک جوهر همه        بی سَر و بی پا بُدیم آن سَر همه

ما قبل از آنکه بدین جهان صورت و کثرت قدم بگذاریم، همگی یک گوهر منبسط بودیم. اصل ما یک جوهر بود. اگرچه بی سر و بی پا بودیم، ولی ذات حق سَر ما بود.

یک گُهر بودیم همچون آفتاب       بی گِره بودیم و صافی همچو آب

مانند آفتاب در احدیت یک گوهر بودیم، مثل یک نور آفتاب میدرخشیدیم. و چون آب زلال صاف و پاک و خالص بودیم.

چون به صورت آمد آن نور سَرَره         شد عدد چون سایه های کُنگره

همینکه آن نور خالص و پاک، به شکل صورت درآمد، مانند سایه های کُنگره عدد پیدا شد. کُنگره، دندانه های بالای دیوار و برج را میگویند.

کُنگره ویران کنید از منجنیق        تا رود فرق از میان این فریق

برای به وحدت رسیدن، باید کُنگره های وجود را با منجنیق ریاضت و مجاهدت ویران کنید. منجنیق، فلاخن و یا پلخمان بزرگی را گویند که در جنگ های قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلوله های آتش بکار میرفته.

حضرت مولانا، در چهار بیت آخر وحدت وجود را که از مهم ترین باب در عرفان و تصوف است، بیان میکند و چنین ادامه میدهد:

شرح این را گفتمی من از ِمری        لیک ترسم تا نلغزد خاطری

من وحدت وجود را اگر چه بحث جدال آور بود شرح کردم، ولی میترسم که از بیان آن خاطری نرنجیده باشد و یا دچار لغزش و اشتباه نشده باشد. مِری، بمعنی جدال و ستیز است. بحث وحدت وجود را هر ذهن نمیتواند درک و هضم کند. از برای اینکه خاطر نا محرمان و نااهلان نلغزد، عرفا کوشیده اند تا نکات توحید و اسرار معرفت را تنها به اهلش بگویند.

نکته ها چون تیغ پولاد است تیز        گر نداری تو سپر، واپس گریز

نکته های عرفانی و مسئلهء وحدت وجود مثل تیغ پولاد تیز و بران است. برای درک این معانی سپر دانش و فهم تند لازم است. اگر توانایی درک و فهم تند و دانش قوی نداری، از دم این شمشیر تیز و بران بگریز و دور شو.

پیش این الماس، بی اسپر میا         کز بریدن، تیغ را نَبود حیا

در برابر این مسایل عرفانی که اسرار توحید را بیان میکند و خاصیت شمشیر تیز و الماس برنده را دارد، بدون سپر که همانا فهم و دانش و درک است، ایستاده مشو. بریدن، خاصیت تیغ است و او را از بریدن حیا نبود.

زین سبب من تیغ را کردم غلاف        تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف

به همین علت است که من شمشیر کلام را غلاف کردم، چون تیغ از بریدن حیا نمیکند، لذا من نکات را در غلاف امثال و حکایات آوردم تا که کژ خوانی، یعنی فردی کج اندیشی، حقایق گفتار مرا برخلاف مراد و وارونه نخواند و فهم نکند.

·       معنویت و اهمیت مصاحبت با پیران راه طریقت

رَو به معنی کوش، ای صورت پَرست       زآنکه معنی، بر تن صورت، پَرَست

ای صورت پرست! برو برای بدست آوردن معنی بکوش، چونکه معنی بر تن آدمی خاصیت بال و پر را دارد. تو با بال و پر معنی توفیق خواهی یافت تا پرواز روحانی کنی.

همنشین اهل معنی باش تا         هم عطا یابی و، هم باشی فتی

همنشینی با اهل معنی را انتخاب کن و با اهل معنویت مصاحبت کن، تا از گوهر دانش آنها عطای معنویت یابی و هم جوانمردی و سخاوت را از ایشان بیاموزی.

جان بی معنی در این تن، بی خلاف     هست همچون تیغ چوبین، در غلاف

جانی که معنی در آن نیست بدون شک مانند شمشیر چوبینی است که در غلاف باشد.

تا غلاف، اندر بُود، با قیمت است     چون بُرون شد، سوختن را آلت است

تا زمانیکه شمشیر چوبین در غلاف است، با ارزش به نظر میرسد، ولی وقتی از غلاف بیرون شد، بیش از چوبی نیست که برای سوختن از وی کار میگیرند.

تیغ چوبین را مبر در کارزار         بنگر اول، تا نگردد کار، زار

در میدان جنگ و نبرد، با شمشیر چوبین مرو، قبل از رفتن به میدان جنگ به شمشیر خود نگاه کن تا کارت زار نشود.

گر بُوَد چوبین، برو دیگر طلب       ور بُوَد الماس، پیش آ با طرب

اگر دارای معنویت و روح بزرگ نیستی، یعنی شمشیرت چوبین است، برو روح خود را با معرفت بساز و معنویت اختیار کن. اگر روح مانند الماس درخشان و تیز داری، با شادی و فرحت پیش آ.

تیغ در زرّادخانهء اولیاست        دیدن ِ ایشان، شما را کیمیاست

شمشیر تیز و بران در زرادخانه، کار گاه اسلحه سازی اولیای خداست، یعنی معنویت و حقیقت در قلب اولیا نهفته است. صحبت، دیدار و ملاقات آنان خاصیت کیمیا را دارد که اشخاص ناقص را فیض و کمال می بخشد.

جمله دانایان همین گفته، همین       هست دانا رحمته لِلعالمین

جمله دانشمندان و فرزانگان با هم متفق النظر استند و به همین نکته اشاره کرده اند که اشخاص دانا در روی زمین برای همه جهانیان رحمت و برکت استند که دیگران در سایهء آنان بخوبی از برکت علم و معرفت شان زندگی میکنند.

گر اناری می خری، خندان بخر         تا دهد خنده ز دانهء او خبر

اگر قصد خریدن انار را داری، پس اناری را بخر که خندیده باشد، یعنی از غایت پختگی کفیده باشد. مراد از این بیت: اگر همنشین و هم صحبت مطلبی، کسی را برگزین که وقتی دهن بگشاید و به سحن آید، دُردانه های اسرار و معانی از باطن وی بیرون جهد. انسان با معرفت و عارف به انار پخته تشبیه شده و مراد از خندهء انار، حالت دهانگشایی و معنی نما بودن عارف است و منظور از دانه های انار، اسرار فلبی وی است.

ای مبارک خنده اش، کو از دهان       می نماید دل، چو دُرّ از دُرج جان

مبارک و فرخند ه است صحبت و کلام آن عارفی که مروارید های معانی اسرار را از صندوقچهء جواهرات دلش نشان میدهد و راهروان راه طریقت و حقیقت را به صوب صواب راهنماست. دُرج، بمعنی صندوقچهء جواهرات است.

نامبــارک خندهء آن لاله بود       کز دهان او، سـیـاهی دل نمود

در این بیت، اشخاص سیه دل و فریب کار به لاله ایکه درون آن سیاه است، تشبیه شده. خنده های اشخاص سیاه دل و نامبارک بسان لاله است که جز سیاهی چیزی دیگر دیده نمی شود. صحبت این سیاه دلان جز تباهی و ملالت دیگر ارمغانی ندارد.

نار ِ خـندان، باغ را خندان کند         صحـبت ِ مردانت، از مردان کُند

انار رسیده و پخته با دهن گشایی خود باغ را خندان میکند، یعنی همانگونه که انار رسیده سبب نشاط و زیبایی باغ میشود، صحبت پیران کامل طریقت نیز باعث سرسبزی باغ جان و روان طالبان راه عشق و معرفت میشود.

گر تو سنگ صَخره و مرمر شوی      چون به صاحبدل رسی، گوهر شوی

اگر سخت و سفت مانند سنگ خارا و مرمر هم باشی، ولی همینکه به عارفان صاحبدل برسی، از برکت فیوضات آنها به گوهر مبدل میشوی. همنشینی و مصاحبت با عرفا ترا به گوهر معنا مبدل میسازد.

مهر پاکان در میان جان، نـشان        دل مده الا به مهر دلخوشـان

ای آنکه طلبگار عشق، محبت و حقیقت استی! جز مهر و محبت اشخاص پاک را در دل و جانت جا مده و دلت را تنها به مهر آنهای که دلخوش و شادمان استند، خوش و با معرفت نگهدار.

کوی نومیدی مرو، اومیدهاسـت        سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست

هیچ گاه و هیچ وقت نا امید مباش و به محلهء نا امیدی ها مرو، زیرا امید های وجود دارد. از الطاف خداوندی مایوس و نا امید مباش و جانب تاریکی ها مرو، نور و خورشید های پیران راه طریقت از بهر هدایت وجود دارند.

دل تو را در کوی اهل دل کَشَد      تن تو را در حبس آب و گِل  کَشَد

اگر مطیع و فرمانبردار دلت باشی، تو را به کوی صاحبدلان می برد، و اگر به حرف تن شوی، تو را در زندان آب و گِل حبس می کند. دل تو را به دولت معنوی میرساند و تن، یعنی نفس، تو را ذلیل و خوار میکند.

هین غذای دل بده از همدلی       رو بجو اقبال را از ُمقبلی

آگاه باش و از اشخاص همدل به دل و جانت غذا بده، یعنی با آنها مصاحبت کن و سعی کن که از انسان های که توفیق اقبال حقیقی را یافته اند، اقبال حقیقی را دریابی.   

سحن خود را با این بیت از مولانا بپایان میرسانم، سپاس بی پایان از حوصله افزای شما

ز تو هر هديه كه بردم به خيال تو سپردم      كه خيال شكرينت فــــر و سيماي تو دارد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:35  توسط omar  | 

زندگی

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

 


نامش محمد و لقبش جلالدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است.
در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد.
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.

دوران کودکی در سایه پدر

بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.

دوران جوانی

پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند.

آغاز شیدایی

 

 


تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .
علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است .
باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است .

صلاح الدین زرکوب

پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.

حسام الدین چلپی

روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.

پایان زندگی

روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.

*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

چهار باغ بلخ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:28  توسط omar  | 

محمد گل مومند- بانی ستم ملی در افغانستان

محمد گل مومند- بانی ستم ملی در افغانستان

محمد گل خان مومند یکی از بدنام ترین چهره های اشاعه دهندهء تبعیض نژادی وستم ملی در تاریخ کشور ماست٠وی بانهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم  درکشور تضاد عمیقی رابین ملیت ها ایجاد نمود ، فرهنگ وافتخارات شکوهمند چند هزارسا له ی مارا به خاک وخون کشانید ٠

محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور ، شهر کابل وکوهدامن زمین، دست به  تجاوز وکشتاراهالی بیگناه زد ، شمال وجنوب کشور را به جان هم افگند ، به نامهای  تاریخی و اصیل کشور دستبرد بی شرمانه  زد،  زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی واوزبیکی و نورستانی بر با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود ، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد ، کتب فارسی واوزبیکی  را با خشم وکین  حسودانه به آتش کشید وخاکسترش را در" پته خزانه" گذاشت ٠ ای کاش مادرچنین فرزند جنایت کاری را قبل از تولد سقط میکرد  تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکه دار نمی ساختند٠

 محمد گل خان مومندفرزند برگد خورشید خان متعلق به قبیله  شنوار بود که قبل از تقرر خویش بصفت  نایب الحکومه ء مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بار نادر شاه بر خوردارگردید، در توطئه ی علیه شاه امان الله  وسقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار وبرادران بود٠

 با به قدرت رسیدن نادر وبرادر مستبد او هاشم خان صدراعظم ، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر ، صاحب دم ودستگاه وامتیازات بی حد ومرزی گردید٠ وی بدستور هاشم ونادر بتأریخ ١۴ اکتوبر ١٩٢٩میلادی وهمچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب وشکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم ومجهز نظامی لشکر کشی وحمله کرد ، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی ، منگل، جدران ، وزیری و احمدزایی بی رحمانه براه انداخت٠ او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعا ر  " سرش چت ومالش تاراج" دست به کشتار مردان پیر، جوان ، زنان ، کودکان وغارت مال ودارایی مردم زدند این جلادان خلاف موازین و ارزش های انسانی و غیرت وناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونهء اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمی دادند یغماگران شکنجه های گوناگون داده و از ضجه های شان لذت می بردند ٠

مرحوم غلام محمد غبار می نویسد " شاه محمود بردارنادرغدار تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام ( افغان وغیر افغان) انجام داد واین خطرناکترین هسته  نفاق وتجزیه ملت بودکه در صفحات شمال کشور بدست او کاشته شد وبعد ها بدست محمد گل مومند آبیاری شد٠

" مرحوم میر نجم الدین انصاری می نگارد:" محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید بمجرد سقوط سقوی در کابل وغلبه سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار ومار ومال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم وحال پشیمانم وخود را ملامت میکنم وبر ریش خود تف میکنم٠ )"   

کشتار ها وقتل عامهای بی رحمانه ی ناشی از قصاوت وتعصب شدید محمد گل خان مومندرا حتی جرید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات وفعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند وبا وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی ، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١جدی وشماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد:" ١٩٢ نفر شمالی محبوس وهفتاد نفر کوهستانی اسیر وسر هفت نفر کوهستانی بکابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر وعده ای مقتول  وعده یی فرار ، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند٠"

قرار نوشته محروم غبار " در حالیکه شاه هرروز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار ومحمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد ، دست بیک سلسله اقدامات وقیامهای زدند واین قیام ها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند٠" 

محدگل خان مومند مناسب ترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف وبرآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما ٠ وی به حیث رئیس تنظمیه ی شمالی با لشکر ی از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام وقبایل جاجی، منگل ، وزیری احمدزایی ، کروخیل وطوطی خیل  که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفربالغ می شد تحت امر وقومانده خود علیه مردمان بیچاره وبی گناه وبی دفاع شمالی سوق داد ومحشری از بیدادگری قتل عام جور ،چپاول ، غارت ، بی ناموسی وتجاوز وحشیانه را براه انداخت ٠

محروم غبار می نگارد : " محمد گل مومند درین ولایت قیافت فاتح بخود گرفته ودرکمال تکبر وبی گانگی با مردم پیش آمد دشمنانه ووحشیانه بنمود، او قوای حشری ونظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعه ها بگماشت وخود مشغول شکنجه ، اهانت ، لت وکوب مردم بود واز قیام کنندگان جان می خواست ، آنها ییکه پول ،طلا و سلاح نداشتند چوب میزد ، دشنام های رکیک ودور از شرف انسانی میداد ، حتی به تأیید سایرتاریخ نویسان ، تهدید به احضار زنش در محضر عام می نمود٠ اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدست شان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهای شان می نمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح ، یک ( محمد گل مومندازمردم شمالی ٣٩٨٣۴ دانه طلا و ١۴٩٢٠٦ سکه نقره از خانه دزدی و به نادر غدار تقدیم کرد البته این حساب روزنامه شامل زیورات وپول نقد واثاثیه خانه مثل قالین وظروف نمی باشد که لشکریان وحشی صفت با خود بردند ٠)"

یک نفر پیر مرد شمالی که محمد عباس خان نام داشت در اظهاراتش راجع به وحشی گری های محمد گل خان مومند ولشکریان وحشی او چنین نقل میکند: " زمانیکه لشکریان جنگلی به خانه ما آمدند بعداز شکستاندن در وپنجره ها به خانه پسرم داخل شدند آرمونیه پسرم باز بود چند نفر ملیشه بخاطر صاحب شدن آرمونیه گویا که صندوق طلا است باهم به جنگ ودعواپرداختند تا بالاخره یکی از کلان های شان رسید وفورا" آرمونیه را بغل کرد وقتیکه دروازه آرمونیه در موقع بغل گرفتن بسته گردید ا خود صدایی بلندکرد ، دلگی مشر ترسید وآرمونیه را به زمین انداخت وهمه چند قدم دورتر از آرمونیه استادند واز ترس دست به آرمونیه نزدند( بعد دستار وپتوی مرا گرفتند ومرا بدرختی بستند وآنقدر چوبم زدند که از هوش رفتم ٠" (نقل قول از کتاب یغمای دوم منگلی ) ٠

همچنان شخص دیگری اظهار داشته است که وحشیان جنوبی دوشاب را که مردم شمالی از شیره انگور یا شیره توت درست میکنند ودر چلیک های چرمی یا داخل چاتی ها ذخیره میکنند ودر ایام زمستان با نان وچای صبحانه آنرا می خورند خیال کردند که روغن یا تیل شرشم یا تیل سیاه است ، درموهای دراز، بروت هاوچپلی های خود مالیدند ، چونکه آنها به چرب کردند موهای سر شان با تیل سیاه عادت داشتند ٠                                       

وزیر محمد گل خان مومندکه  نخستین سردمدارفاشیسم ، اپارتاید نژادی و ستم ملی در افغانستان بود برای تطبیق پروژه های  فاشیستی وپشتونیزه کردن افغانستان وستم ملی براقوام شمال کشور به یک تعداد عناصر فاسد و جنایت پیشه ی دیگرنیز ضرورت داشت، آنجمله بااختر محمد( پدر داکتر نجیب الله ریس جمهور)  که در قریه ی میلن پکتیا چلی مسجد بود وصرف چند سوره نزد ملا بیش نخوانده بودواضافه از آن سوادی نداشت آشنا گردید وی  نخست در ولایت قطغن به عنوان شاطر زیر رکاب اسپهای محمد گل مومند وسپس با فرا گرفتن  تعلیم از مکتب درندگی محمدگل مومند وستم برمردم شمال به جاه ومقام رسیدوعلاقه دار قطغن مقرر گردید ، وحشت فطری وی با اندیشه فاشیستی محمد گل مومندسازگار گردید واین چلی مسجد بر سرنوشت مردم قطغن فرمان میراند وبا رشوه ستانی وچوروچپاول مردم در مسیر اندیشه فاشیستی محمد گل مومندحرکت میکرد، این جنایت کاران  فاشیست دریک اتحاد نا مقدس  تخم نفاق وستم ملی را در شمال کشورکشتند که اختر محمد بوسیله محمدگل به داود خان صدراعظم  وقت معرفی وسپس به عنوان وکیل تجار درپشاور پاکستان مقرر گردید،  این چلی مسجد ازطریق جاسوسی دوطرفه ودوشیدن گاو شیری "مساله پشتونستان "ورشوه ستانی ازتجار، صاحب ملیونها افغانی گردید و شعارش چهار "پ" بود،  پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا٠ علاوه از پدر خاین داکتر نجیب مولانا عبیداله صافی سرمدرس مدرسه ی اسدیه  ،عبدالغفور خان از ناقلین سر پل ، حکیم بای از ناقلین بوینه قره ، عبدالجبار خان حکمران شبرغان ، داد محمد خان حکمران بلخ ، ضیاء خان ، مولانا حبیب الله معلم جبری کورس پشتو وغیره عناصر متعصب قبایلی در سر کوب مردمان بی گناه از ملیت های با فرهنگ تاجیک اوزبیک، هزاره وترکمن وقتل وکشتار آنها وبه بند وزنجیر کشیدن روشنفکران در صفحات شما کشور ثبت        تاریخ است٠

شیوه برخورد غیر انسانی وفتنه انگیزانه محمد خان مومند وهمراهانش دربرابر ملیت های غیر پشتون  روشنفکران سمت شمال را واداشت تامحافل مخفی وشب نشینی های را براه اندازند وراه چاره برای نجات مردم بجویندکه میتوان از اشخاصی چون میرزا محمد قاسم ، فیض الله بای ، سید عمر کرنیل سید صادق گوهری ، مولوی صاحب خال محمد خسته شاعر وعارف مشهور ، عبدالصمد جاهد، میرزا ثاقب شاعر، عبدالاحد رقیم ، میرزا غلام علی قانون ، سید حسین آقا، حلال الدین بدری ، شریف  شاه، قاری سید اکبر ، حاجی محمد علی ، حاجی عبدالرزاق نثاری ، میرزا فراح الدین ، نورمحمد رئیس روضه، سید شاه ، اکبر لالا، مولوی غلام حیدر ، مولوی محمد عثمان ، عبدالله نصار وغیره از ولایت بلخ نظیر قل ، نظر محمد نوا، ابوالخیر خیری از میمنه آقای کریم نزهی از اندخوی ، مخدوم اسماعیل از خلم ، سید محمد دهقان از کشم ولایت بدخشان ، وکیل محمد صدیق از رستاق ولایت تخارنام برد ٠

از کار نامه های جنایت باردیگر وزیر محمد خان مومند یکی اینست که ده ها جریب زمین آبی و للمی حاصل خیز مردمان صفحات شمال ، شمال شرق وغرب کشور را با جبر واکراه از مالکان اصلی آن غصب  وبرای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کردکه ذکر تک تک آن با تفضیل از حوصله این نوشته خارج است  او با چنین بخشش  های خاینانه حقوق باشندگان اصلی وبومی مناطق شمال را لگد مال وصدای شکایات آنها را در گلو خفه کرد ، عده ای  را روانه زندانها نمود وتعدادی را بطورمخفی وعلنی بکام مرگ فرستاد وجمعی را به  ولایت کابل وسایر ولایات تبعیدکرد که سرنوشت این زندانیان ستم  فاشیستی محمدگل مومند کم ازآوارگان فلسطین بدست صهیونیست های یهودی نبود وشاید هم خون مشترکی در رگهای شان جریان داشت ٠وباین ستم ملی مردمان اصلی شمال را درولایات دیگر تبعید وخانه ها وزمین های شان  را به پشتون های ناقل بخشید  که این سیاست صیهونستی محمد گل مومند روی فاشیسم هتلری را سفید کرد ٠   

محمدگل مومند بااین کارروایی های محیلانه وتفرقه جویانه  آتش نفاق ودشمنی را درمیان ملیت های برادر ساکن در کشورما برافروخت که منجر به قتل وخون ریزی وبرادرکشی دوامداری در افغانستان گردید ٠آتش  تبعیض نژادی ، سمتی وزبانی را بر افروخت واین دوزخ چی تمام امکانات وامتیازات را به قبایل پشتون و زبان پشتوقایل گردید وبا نسل کشی های بی حد ومرز وتضعیف زبان فارسی کمر خیانت بست وزبان فارسی را که طی صدها سال بشکل سالم وطبعی  رشد کرد و زبان شعر وادب و تحریر مردم و دربارگردید ، متاسفانه  شوونیست های زبانی خواستند تا این زبان مشترک و وحدت  همه اقوام را صدمه زده ،  زبان اقلیت ونامانوس پشتو را که که در حالت احتضار بود برزبان اکثریت مردم با خشونت تباری حاکم سازند٠

 محمد گل مومند با سوء استفاده از مقام شامخ دولتی وصلاحیت های بی حد ومرز که استبدا نادری وهاشم خانی به او اعطا کرده بود  تمام مضامین مکاتب ،دانشکده ها وآموزشگاه ها را اززبان فارسی که زبان اکثریت جامعه بود به زبان نا آشنای  پشتو تبدیل نمود ،کورس های جبری زبان پشتو را بوجود آورد وبه مطبوعات وقت دستور داد که حتی عناوین  کتاب های  نویسندگان زبان فارسی باید حتما" به زبان پشتو باشد در غیر آن اجازه نشر داده نشود٠بنابر برنامه سازی های فاشیستی وی هزاران جلد کتاب باارزش فارسی  واوزبیکی طعمه ی حریق گردید درشمال کشور تمام کتیبه های خطی و سنگ های قبور را از بین برد  وحتی کتاب های درسی  مکاتب  رانابودکردند وبه جا ی آن ناشیانه به نشر کتب پشتو که ازهر نوع  ارزش علمی ، ادبی وفرهنگی تهی بود پرداختند که این زخم خونین در پیکر معارف ما تا هنوزپیداست ٠

محمد گل مومند نه تنها در ساحه تفرقه اندازی قومی وملیتی نقش خائنانه بازی کرد بلکه در ساحه فرهنگ وادبیات کشور نقش یک دشمن خون آشام را با زبان وفرهنگ فارسی بازی نمودوقرنهااین زبان را درزندان عقاید تنگ نظرانه فاشیستی خود زندانی کرد، که باین همه حسادت ابلیس مأبانه خود نتوانست سرسوزن هم کار سازنده ومثبتی برای زبان پشتو انجام دهد تا از یک فرهنگ غنی وسیال برخورشود وبتواند زبان ادب ،قلم ودانشگاهی گردد ،هم بزبان فارسی خیانت نمود وهم نفرت وانزجار مردم را بر علیه زبان پشتو بر انگیخت ٠

محمد گل مومند  با نیت شوم فاشیستی نام های تاریخی کشورراکه هویت  مشخص چندین صد ساله داشتنداز  تاریخ وجغرافیای کشور ما نابود کرد وبه جای آن اسم های جدید پشتونی برگزید و با چند خائن دیگر سرنوشت کشور ومردم را رقم میزد که این ترور هویتها  وتغییرنامهای تاریخی  خراسان لکه ننگی است بر جبین

این نژاد پرستان٠ چنانچه درولایت هرات نام تاریخی منطقه سبزوار،که زادگاه  دانشمندانی چون مولانا حسین واعظ کاشفی  سبز واری بود به" شیندند" ونام پوشنگ یا فوشنج را که مهد زایش  طاهر پوشنگی بود  به" پشتون زرغون "تبدیل نمودند ولی تا امروز مولانا حسین کاشفی را بنام سبزواری یاد میکنند نه شیندندی که بعد از تغییر نام  شیندندایران با زرنگی اسم سبزوار را برای منطقه ی خود دزدید، واین خیانت آگاهانه در مورد قهرمان ملی ما طاهر پوشنگی نیزنا بخشودنی است طاهر پوشنگی عیار وسپه سالار بزرگ عرصه پیکار وسیاست که لشکر امین الرشید را تار ومار کرد ومامون الرشید را بر تخت دارالخلافه  ی عباسی در بغداد نشا ند وبه پاس همین خدمتش به حیث والی هرات مقرر شد وسپس اعلان استقلال میهن خود خراسان را از یوغ استعمار عرب وخلافت عباسی نمود، تا امروزکسی نگفته که طاهر" پشتون زرغونی"بلکه تاریخ خراسان وی را بنام طاهر   " پوشنگی" یا فوشنگی می شناسدندوهمچنان ابو مسلم خراسانی راهرگز ابومسلم افغان نگفتند ونمی شود تاریخ را با اسم  گذاری های فاشیستی گول زد ٠ محمدگل مومند درولایت هرات نام "قره تپه" را به "تورغندی" تغییرداد ٠

محمدگل مومند در صفحات شمال کشور نیز دستبردبه  نام های  تاریخی زد چنانچه در منطقه بلخ نام قریه" چهار باغ گلشن" را به" شینکی" ، نام" قلعه چه " را به" اسپین کوت "، نام" ینگی آرق را به "نویکوت" ، نام "دکبر جین" را به" شلخی" نام "هزاره چقیش" را به" استول گی " ، نام "رحمت آباد" را به "جرگی " ، نام " یول بولدی" را به "لیندی"، نام " ده دراز"را به "غشی" ، نام" قوش تپه" را به "منگولی"،نام "سمرقندیان" را به" زرغون کوت"، نام "حصارک " را به" اوغز "، نام "چهارسنگ" رابه "سلورتیگی"،نام پلاسپوش را به "زوزان " نام "عباد" را" به دیره گی " ، نام" چهل ستون" رابه"غندان" ، نام "کودوخانه را به " باندگی" ، "نام کشک عبدل رابه " بانده" ، نام "کول انبو" را به" منده تی"، گذاشت

 جنایت نابخشودنی وبزرگ دیگرمحمد گل مومند که ازسرلج وعقده خودکوچک بینی وی ودشمنان فرهنگ وتمدن فارسی مایه میگرفت، تغییر نام  قریه بهاء الدین بودکه به افتخار زادگاه مولانا جلا ل الدین بلخی  به اسم پدرش" بهاء الدین " نامگذاری شده بود، متأسفانه بایک خیانت تاریخی وعقده وجنون فاشیستی به " اشپوله " تغییر نام داده شد ، معنی" اشپوله" را باید ازفاشیستان قبیله پرسید؟!

 چرا اسم زادگاه بزرگترین دانشمند وشاعر زبان فارسی که افتخار بشریت است از زادگاه اش زدوده می شود تاایرانیان وی را به جهان از ایران امروزی معرفی نمایند ؟ واین قبیله سالاران بی فرهنگ خود میروند وازآن سوی  مرزهای پاکستان خوشحال ختک ورحمان بابا را پیدا نموده اسمهای جاده های این طرف مرز بنام خوشحال خان مینه ،مکتب خوشحال خان ، لیلیه خوشحال ورحمان بابا نامگذاری می کنند  مگر اپارتاید شاخ ودم دارد؟

نام " ایلمانی" را به" وچه ونه" ، نام سلطان خوجه ولی را به میروندی، نام "باغ وراق" را به " حاجی کوت"، نام " زاموکان" را به " کاکاکوت" ، نام " بنگاله" را " به ورخی" ، نام " آق تیپه" را به "اسپین کی" ٠ در شبرغان نام " تخت سلطان " را به" شین کوت" ونام "حسن تابین" را به" غزگی" ٠               

در آقچه نام " آقچه نمای " را به " بتی کوت"، نام " گومک صالح" را به "بتی" ، نام " بوینه قره" را به " شول گره" ٠ در ولایت سمنگان نام قریه " گل قشلاق را به " جوغی" نام " کته قشلاق" را به " جگه بانده" نام "مینگ قشلاق" را به "زندی کوت " ، نام " لرغان" را به "کلای وزیر" ، نام " جوی زندان " را به "جوی ژوندون"، نام دره " زندان " را به دره ژوندون تغییر داد٠                                                         

اگر مردم این مناطق نام اصلی وتاریخی آن را بر زبان میراندند مورد اذیت وباز داشت وشکنجه قرار میگرفتند ٠

مگر چه کسی کشور را به نام این فاشیست سجل کرده بود که با این همه صلاحیت عام وتام نام های تاریخی کشور را تغییر دهد  ؟    همچنان در جوزوجان بنابر هدایت محمد گل مومند "کمال الدین اسحق زی  " یازده نفر  دهقان اوزبیک را زنده پوست کرد وبعد مرده های شانرا در میان خرمن گندم آتش زد ، زمانیکه مردم برای شکایت این جنایت اسحق زی نزد ظاهر شاه آمدند حکومت وقت همه شکایت کنندگان  را نیز روانه زندان کرد ٠

محمد گل مومندودنباله روان وی نه تنها بادست درازی های بی شرمانه درتغییرنام صفحات شمال وغرب کشوراقدام کردند  بلکه با بیرحمی صیهونستی خود نام بسیاری از مناطق شهرکابل را به زبان پشتو واشخاص پشتون نام گذاری کردندو بخشهای از قدیمی ترین محل بودباش مردم اصیل  وزادگاه  روشنفکران نویسنده وشاعر کابل را بنام جاده "میوند!؟ "مسمی کردندوبا این پلان های فاشیستی غلام محمد فرهاد"پاپا" عقب اپارتمان های جاده میوندرا که قبلا" باغها وگل وگلزار بودند به بدرفت بزرگ ومتعفن شهر تبدیل نمودند،  نام

 " کوته سنگی "که  نام  شاعره" بی بی سنگی" اولین زن سیاست مدار کابل زمین بود و اشعارش بدست عبدالرحمن خان افتاد و وی را در اتاق یا کوته" سنگی" محبوس کرد و طبق نوشته داکتر اسداله شعور نام کوته سنگی از نام این زن مأخوذ گردیده که با سیاست تنگ نظرانه  کوته سنگی به  " میرویس میدان "  تغییر نام داده شد ،  نام" ده بوری "را به " جمال مینه " ،نام بخشی از " شاه شهید وسیاه سنگ " را به نام " سید نور محمدشاه مینه" ومحلی در " ده افشار " را بنام سپین کلی" ، " قلعه ی جرنیل " رابنام " خوشحال مینه " وقستمی از قدیمی ترین نامهای شهر کابل را که بنام کوچه های " بازار ارگ ، خیابان ، پل خشتی ، کوچه علی رضا خان وشور بازار" یاد می شدند بنام " جاده نادرپشتون " نام گذاری گردید، ومحوطه  فواره های این محل را  " پشتونستان وات " نام گذاری کردند آنطرفتر" پشتنی تجارتی بانک "عرض اندام کرد،  نامها آب ورنگ فاشیستی ( پشتون تباری ) بخود گرفت وگویا هر زنده جانی باید بنام پشتو ، پشتون وپشتونستان نفس میکشید، همچنان مکرویان اول را بنام" نادرشاه مینه" ومنطقه وسیع دیگر را بنام " وزیراکبر خان مینه " نام گذاری کردند ٠

همچنان تعداد زیادی از مکاتب را در شهر کابل بنام اقوام پشتون کردند مگر درین شهرمادران اوزبیک ،هزاره وتاجیک هرگز فرزندانی  نزاده بودند مگر شهر خالی از شخصیت ها انقلابی ومبازرینی چون ، غبار، محمودی،سرور جویا ،  سعدالدین بهاء ، علی اصغر شعاع ،اسماعیل بلخی ، براتعلی تاج ، عبدالخالق  قهرمان ، ابراهیم صفا ، انور بسمل ، ،محمد ولی خان  دروازی ، طاهر بدخشی، مجید کلکانی ونویسندگان و شاعرانی چون  واصف باختری ، سپوژمی زریاب ، لطیف ناظمی وصدها ها تن دیگر بود؟  که مکاتب و دارالمعلمین ها و لیله های شهر کابل بنام افرادی که نه تنها از کابل بلکه از افغانستان نبودند نام گذاری شد چون مکتب و لیلیه  خوشحال خان و محلی بنام "خوشحال خان مینه" مسمی گردید وهمچنان لیله ومکتب رحمان بابا،  مکتب نازوانا(مادر میرویس هوتکی ) ، مکتب زرغونه ( مادر احمدشاه درانی ) مکتب ملالی ، شفاخانه بنام ملالی "ملالی زژنتون" و حالا جایزه اسکار دولت کرزی بنام ملالی است ملالی که هرگز وجود نداشته است  ( ملالی دختری  جعلی عبدالحی حبیبی بود تا از قندهار در جنگ میوند قهرمان زنی داشته باشند و این زن تا اکنون نه سال تولد دارد نه سال مرگ ، نه نام پدر ومادر ، نه گوری دارد و نه بیوگرافی ، چون تا حال عقل حکومت پشتونخواه برای این جعل عبدالحی حبیبی  کار نکرده بود  ممکن فردا باز برای ملالی قبر و سال تولد وسال مرگ ونام پدر ومادری بسازند و شاید مکتب دیگری را بنام مادر ومادر کلان ملالی افغان نام گذاری کنند) وهمچنان مکتب نادریه بنام نادرغدار دیره دونی ، مکتب حبییه بنام حبیب الله خان نوکر استعمار انگلیس ومکتب شادخت مریم و شاخت بلقیس نواسه های نادر دیره دونی وصدها نام دیگر بنام یک قوم خاص که  به این نامها در قندهار و جلال آباد وپکتیا و هلمند نیزجاهای مسمی شده ولی در مناطق پشتونی  هیچگاه یک محل یامکتب بنام  تاجیک ازبیک و هزاره و نورستانی نام گذاری نمی شود وهمچنانکه والی ها باید  پشتون باشند و باز میگویند" دا زمونژ بابا وطن " بابا هم  هویتش مشکوک  برآمد؟ !

گذشته از نامهای جاها در هیچ نقطه دنیا واحد پولی یک کشور به نام یک قوم نیست مثل " افغانی " و یا لباس  افغانی که متعلق به قوم بی هویت کوچی است بنام" لباس ملی" کشورجا زده شده است  و رقص مردم قبایل پشتون را بنام "اتن ملی "بالای همه مردم قبولانده اند که گویا ملیت های دیگر نه لباس دارند و نه رقص مخصوص  خودرا،  همه را در فرهنگ یک قبیله ذوب ومنحل کردن و خود در فرهنگ شهری دیگران ذوب نشدن از  اصول اساسی صهیونیزم است ٠  محمد گل مومند برای اشاعه این آرمان آگاهانه به اشخاصی جعل نویسی   چون حبیبی وچند تن پشتونخواه دیگر و پشتو تولنه ضرورت داشت تا با ساختن  ( پته خزانه ) به درمان عقده  های فرهنگی خودبپردازند ، اما به  ریش خود خندیدند ، بعدسرود ملی را که در حقیقت سرود فاشیستی  است  به زبان همان یک قوم خاص نواختند که امروز طبل رسوایی شان از بام اسرائیل پایین افتاد٠

این بود گوشه ناچیزی از جنایات محمد گل مومند ودنباله روان  سر در کفش، به امیدروزیکه مجسمه محمدگل مومند  را بنام بابای فاشیسم  صهیونیسم افغانی بسازند! 


همایون بهاء

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:44  توسط omar  | 

مجلس افغانستان ۱۷ وزیر پیشنهادی کرزی را رد کرد

مجلس افغانستان ۱۷ وزیر پیشنهادی کرزی را رد کرد


وزیران پیشنهادی در مجلس نمایندگان

مجلس نمایندگان افغانستان 17 تن از وزرای پیشنهادی آقای کرزی برای کابینه جدید را رد کردند.

از مجموع 24 نفری که آقای کرزی به مجلس نمایندگان معرفی کرده بود، تنها هفت نفر موفق به کسپ رای اعتماد مجلس نمایندگان شدند.

عبدالرحیم وردک، به عنوان وزیر دفاع، حنیف اتمر، وزیر داخله (کشور)، عمر زاخیل وال، وزیر مالیه (دارایی) و فاروق وردک، وزیر معارف (آموزش و پرورش) و سید مخدوم رهین به عنوان وزیر فرهنگ تایید شدند.

و آصف رحمی وزیر زراعت (کشاورزی) بار دیگر برای تصدی این پست رای کافی به دست آورد و حید الله شهرانی وزیر تجارت که در کابینه جدید بعنوان وزیر معادن پیشنهاد شده است نیز موفق به کسپ رای اعتماد مجلس نمایندگان شد.

اما سرور دانش، به عنوان وزیر عدلیه (دادگستری)، اسماعیل خان به عنوان وزیر انرژی و آب، و عبیدالله عبید، به عنوان وزیر تحصیلات عالی رد شدند.

همچنین عنایت الله بلیغ، وزیر پیشنهادی حج و اوقاف و میرزا حسین عبداللهی، وزیر پیشنهادی فواید عامه نتوانستند رای لازم برای تصدی پست وزارت را به دست آورند.

سید امین فاطمی وزیر پیشنهادی صحت(بهداشت)، انوار الحق احدی وزیر پیشنهادی اقتصاد که در کابینه قبلی آقای کرزی وزیر دارایی بود و از مقامش استعفا کرد، نیز موفق به کسپ آراء لازم نشدند.

غلام محمد ایلاقی، وزیر پیشنهادی تجارت و ویس احمد برمک وزیر پیشنهادی انکشاف دهات(توسعه روستاها)، که از چهره های جدید بودند نیز از سوی مجلس نمایندگان رد صلاحیت شدند.

آقایان دانش و اسماعیل خان در کابینه گذشته آقای کرزی سمت وزارت داشتند. اما عنایت الله بلیغ و میرزا حسین عبداللهی چهره هایی بودند که نخستین بار از سوی آقای کرزی به عنوان وزیر نامزد شده بودند.

حسن بانو غضنفر تنها زن عضو کابینه آقای کرزی نیز موفق به کسپ رای اعتماد مجلس نشد.

محمد الله بتاش، اسماعیل منشی وزیر کار و امور اجتماعی، عنایت الله نظری وزیر امور مهاجران، سید حامد گیلانی وزیر سرحدات و قبایل که از چهره های جدید بودند نیز آراء لازم برای تصدی پست وزارت را به دست نیاوردند.

یوسف پشتون وزیر پیشنهادی شهرسازی، و ژنرال خدای داد وزیر مبارزه علیه مواد مخدر که قبلا نیز همین سمت ها را در کابینه آقای کرزی داشتند نیز از سوی مجلس نمایندگان رد صلاحیت شدند.

در جلسه امروز مجلس نمایندگان 232 نفر حاضر بودند و بنا بر این وزرای پیشنهادی آقای کرزی برای تصدی پست وزارت حد اقل به 117 رای یعنی 50 درصد به علاوه یک رای موافق نیاز داشتند.

فهرست وزرای تائید شده:

۱. وزیر دفاع: عبدالرحیم وردک


۲. وزیر داخله (کشور): حنیف اتمر

۳- وزیر مالیه (دارایی) عمر زاخیلوال

۴- وزیر معارف (آموزش و پرورش) فاروق وردک

۵- وزیر زراعت(کشاورزی) آصف رحیمی

۶- وزیر معادن وحیدالله شهرانی

۷_ وزیر اطلاعات و فرهنگ سید مخدوم رهین

فهرست وزرای پیشنهادی که رد صلاحیت شدند:

۱. وزیر انرژی و آب: اسماعیل خان

۲. وزیر عدلیه(دادگستری): سرور دانش ( رد شد)

۳. وزیر تحصیلات عالی(علوم):عبیدالله عبید (جدید)


۴. وزیر حج و اوقاف:عنایت الله بلیغ (جدید)


۵. وزیر فواید عامه: میرزا حسین عبداللهی(جدید)

۶. وزیر صحت: محمد امین فاطمی

۷. وزیر اقتصاد: انوارالحق احدی (وزیر دارایی پیشین)

۸. وزیر مخابرات و تکنولوژی معلوماتی : امیرزی سنگین


۹. وزیر تجارت و صنایع: غلام محمد ییلاقی(جدید)


۱۰. وزیر احیا و انکشاف دهات(توسعه روستاها: ویس احمد برمک(جدید)


۱۱. وزیر کار و امور اجتماعی: اسماعیل منشی (جدید)


۱۲. وزیر ترانسپورت و هوانوردی: محمدالله بتاش (جدید)


۱۳. وزیر امور زنان:حُسن بانو غضنفر


۱۴. وزیر عودت مهاجران:عنایت الله نظری(جدید)


۱۵. وزیر سرحدات، اقوام و قبائل: سید حامد گیلانی(جدید)

۱۶. وزیر مبارزه با مواد مخدر: ژنرال خداداد

۱۷. وزیر شهرسازی: یوسف پشتون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:41  توسط omar  | 

زنده گینامه وزرا و ماونان


زنده گینامه مارشال محمد قسیم فهیم    

مارشال محمد قسیم فهیم فرزند مولوی عبدالمتین درسال 1336 خورشیدی درمحله عمرض ولایت پنجشیر زاده شد . آموزش های ابتدایی را در زادگاهش فراگرفت و درسال 1349 بخاطرپیشبرد تحصیلات عالی وارد مدرسه دارالعلوم عربی کابل شد.
محمد قسیم فهیم پس ازکودتای 1357  غرض اشتراک در جهاد بر ضد قوای شوروی به پاکستان هجرت نموده اما پس ازاقامت کوتاهی دراول حمل 1358 واپس به افغانستان آمد ومبارزه مسلحانه خود را درمنطقه شیگل ولایت کنر آغاز کرد.
در تابستان سال 1357 موصوف وارد دره پنجشییرگردید و در زمینه ایجاد هسته های جهاد ومقامت همدوش با احمد شاه مسعود ابتدا درپنجشیر وبعد درسایر نقاط کشورهمت گماشت. وی به حیث فرمانده مجاهدین درولسوالی اندراب ولایت بغلان نیز ایفای وظیفه نمود.
 محمد قسیم فهیم درسال 1360 در رأس یک هیأت عالیرتبه مجاهدین به ولایات شمال شرق (بدخشان، بغلان تخار و کندز) جهت بسیج مجاهدین در چارچوپ شورای نظارسفر نمود و درین راستا نقش مهم و ارزنده را ایفا کرد.
محمد قسیم فهیم درسال 1366 به حیث فرمانده عمومی مجاهدین درشمال کابل، مسوولیت نیروهای مجاهدین را به عهده گرفت و  درسال 1368 به خاطر گسترش و انسجام بیشتر نیروهای شورای نظار به ولایت شمالی مزارشریف، جوزجان و فاریاب سفر نمود و به موفقیتهای دست یافت.  
محترم فهیم پس ازسقوط حکومت داکتر نجیب الله و پیروزی مجاهدین در5 ثور 1371 در رأس نیروهای مجاهدین وارد کابل گردید و درهمین سال به حیث وزیر امنیت کشورمقرر شد و   با سیطره طالبان درسال 1375 مدت کوتاهی به حیث فرمانده عمومی نیروهای مقاومت درولایات شمال کابل ایفای وظیفه نمود.
محترم محمد قسیم فهیم پس ازشهادت احمد شاه مسعود در 18سنبله 1381 فرماندهی کُل نیروهای دولتی و مقاومت را به دوش گرفت و به تاریخ 22 عقرب 1380 به همکاری نیروهای ائتلاف بین المللی وارد کابل گردید.
محترم فهیم پس ازبرگزاری کنفرانس بُن  وایجاد اداره مؤقت به حیث معاون اول رئیس اداره موقت و وزیر دفاع ملی تعین شد و به تاریخ 15 ثور 1381 خورشیدی به پاس خدمات ارزنده و نقش همه جانبه اش در آزادی کشور بلندترین رتبه نظامی کشور یعنی مارشالی را دریافت نمود.
مارشال محمد قسیم فهیم بعد از لویه جرگه اضطراری برای بار دوم به حیث معاون اول ریاست جمهوری و وزیر دفاع ملی کشورتعیین گردید. موصوف به دریافت مدال احمد شاه بابا نیز مفتخر گردیده است.
در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری اسلامی افغانستان به حیث معاون اول جلالتماب حامد کرزی تعین شد و بعد از پیروزی در انتخابات، به حیث معاون اول رئیس جمهوری اسلامی افغانستان در 29 عقرب 1388 حلف وفاداری یاد نمود.
مارشال محمد قسیم فهیم به زبان های دری، پشتو وعربی صحبت میکند، متاهل بوده دارای دوازده فرزند می باشد.


بالا

زنده گینامه استاد کریم خلیلی

محمد کريم خليلي معاون دوم ریاست جمهوری اسلامی افغانستان در سال 1329 در حصة اول بهسود ولايت ميدان وردک زاده شد. آموزش دورة ابتدايي را در زادگاه خويش و تحصيلات عالي را در علوم ديني و معارف اسلامي در شهر کابل به اتمام رسانيد.
محمد کریم خلیلی بعد از کودتاي 7 ثور 1357 مبارزات و فعاليتهاي سياسي – فرهنگي را به صورت منسجم و سازمان‌يافته آغاز نمود و از سال 1366 الی پیروزی مجاهدین به عنوان عضو و سخنگوي شوراي ائتلاف اسلامي افغانستان ایفای وظیفه نمود.
محترم محمد کریم خلیلی در اولین کابینه مجاهدین به حيث وزير ماليه تعيين گرديده و بعد از تسلط طالبان، رهبري مقاومت در برابر آنها را در جبهات مرکزي کشور به عهده گرفت.
محترم محمد کریم خلیلی با تاسیس اداره موقت تا اولین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی افغانستان به حیث معاون رئیس اداره موقت و رئیس دولت انتقالی اسلامی افغانستان ایفای وطیفه نمود.
در جریان اولین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی افغانستان در کنار جلالتماب حامد کرزی ایستاد و بعد از پیروزی در 17 قوس 1383 به حیث معاون دوم رئیس جمهوری اسلامی افغانستان حلف وفاداری یاد نمود.
محترم کریم خلیلی در دومین دور انتخابات ریاست جمهوری به حیث معاون جلالتماب حامد کرزی معرفی شد و پس از پیروزی در انتخابات به حیث معاون دوم رئیس جمهوری اسلامی افغانستان در 29 عقرب 1388 حلف وفاداری یاد کرد.
محترم کریم خلیلی به لسان های دری، پشتو وعربی صحبت میکند، متاهل بوده دارای هفت فرزند می باشد.


بالا

 سترجنرال عبدالرحيم وردک

 ستر جنرال عبدالرحيم وردک وزير پيشنهادى دفاع ملى در سال ١٣٢٣ در ولايت ميدان وردک چشم به جهان گشود. وى  بعد از فراغت از ليسه عالی حبيبيه، شامل پوهنتون حربی گرديد و برای ادامه تحصيل به کشورهای مصر و ايالات متحده امريکا سفر کرد. وردک تحصيلات عالی خود را در مسلک پياده، کورس ميتوديک تعليم و تربيه و کورس های پراشوت، کماندو، موتردار و ميکانيزه افسران، کورس مخابره و الکترونيک ارکان حربی درايالات متحده امريکا و اکادمی عليا ناصر در قاهره مصر به اتمام رسانيده است. بعداز اتمام تحصيلات از پوهنتون حربی منحيث استاد، معاون پروتوکول وزارت دفاع و در محيط مهاجرت منحيث  قوماندان جبهات جهادی محاذ ملی اسلامی افغانستان خدمت کرده است.

وردک بعداز پيروزی مجاهدين در سال ١٣٧١، عضو کميته امنيت و دفاع شهرکابل، لوی درستيز قوای مسلح افغانستان،معاون وزير دفاع، رئيس پروگرام جمع آوری سلاح، رئيس ريفورم، بازسازی و تشکيل اردوی ملی ايفای وظيفه نموده است. وردک  در دوره قبلى نيز به حيث وزير دفاع ملى اجرای وظيفه نموده است.

وردک به لسان های دری ، پشتو و انگليسی تسلط دارد


بالا

محمد حنيف اتمر

 محمد حنيف اتمر وزير پيشنهادى امور داخله در سال ١٣٤٧ در ولايت لغمان به دنيا آمده است. سند معادل ليسانس خود را در رشته مطالعات انکشاف دهات، ماستری اش را در رشته روابط بين الملل و انکشاف در کشورهای بعد از جنگ از پوهنتون سارک بريتانيا و ديپلوم خود را در رشته تکنالوژی معلوماتی و کمپيوتر از آن کشور به دست آورده است.

اتمر بين سال های ١٣٧١ و ١٣٨١ سمت ها در موسسات غير دولتی در عرصه های طرح و اجرای برنامه های بشری، کمک به مهاجرين و بازسازی و توسعه داشته است.
اتمر در سال ١٣٨١ سمت وزارت احياء و انکشاف دهات را به عهده گرفت، سپس در سال ١٣٨٥ وزير معارف شد و در ٣٠ ماه ميزان سال ١٣٨٧ به حيث وزير امور داخله کارش را آغاز کرد که تا اکنون دراين پست اجرای وظيفه می کند.

اتمر به زبان های پشتو، دری، انگليسی و اردو مسلط است.


بالا

داکتر حضرت عمر زاخيلوال

 داکتر حضرت عمر زاخيلوال وزير پيشنهادى ماليه  در سال ١٣٤٦ زمانيکه پدرش در ولايت بدخشان ايفای وظيفه می کرد، چشم به جهان گشود. تعليمات ابتدای خويش را در ولايات کنر، پروان، پنجشير و زادگاه آبايی اش ننگرهار به اتمام رسانيد. زاخيلوال بعد از تهاجم شوروی به پاکستان کوچيد و بعد از مدتی اقامت در آن کشور و سهم در جبهات جهاد ولايات ننگرهار، کنر و پنجشير، جهت ادامه تحصيلات عالی عازم کانادا شد که به اخذ درجه دکتورا از پوهنتون كارليتن شهر اوتاوا آن کشور نايل گرديد.

داکتر زاخيلوال در سال ١٣٨٤ به افغانستان برگشت و نخست به حيث مشاور ارشد وزير انكشاف دهات، رئيس اداره خصوصی سرمايه گذاری يا آيسا و عضو شورای عالی د افغانستان بانک ايفای وظيفه نمود و بعدا به حيث مشاور رئيس جمهوری در بخش اقتصاد پذيرفته شد. زاخيلوال در ماه عقرب سال ١٣٨٧سرپرست وزارت ترانسپورت و هوانوری و در ماه دلو١٣٨٧  به حيث وزير ماليه  تعيين گرديد.

زاخيلوال به لسان های پشتو، درس و انکليسی تسلط کامل دارد.


بالا

داکتر غلام فاروق وردک

 غلام فاروق وردک وزير پيشنهادى معارف در سال 1338 در ولسوالی سيد آباد ولايت ميدان وردک تولد شده است. وى تعمليات  ابتدايی و متوسط را در زادگاه اش و ليسه را در کابل به پايان رساند. فاروق وردک در سال 1361 وارد فاکولته فارمسی پوهنتون پنجاب پاکستان گرديد و در سال 1365 از اين پوهنتون فارغ شد. سپس ميان سالهای 1365 الی 1370 در کميته سويدن برای افغانستان در شهر پشاور مصروف خدمت گرديد.

فاروق وردک در جريان سال های 1375 الی 1380 در حالی که در اداره برنامه انکشافی ملل متحد مصروف کار بود، سند ماستری خود را در بخش اداره از پوهنتون پريستون در پشاور به دست آورد. فاروق وردک در ماه حوت سال 1382 از سوی رئيس دولت انتقالی اسلامی افغانستان به حيث رئيس دارالانشای دفتر مشترک تنظيم انتخابات مقرر شد و سپس در دلو سال 1383 به حيث رئيس عمومی اداره امور و دارالانشای شورای وزيران موظف گرديد. نامبرده علاوه بر اين وظيفه، ریاست دارالانشای جرگه امن منطقوی را نيز پيش می برد. فاروق وردک در ماه ميزان 1387 از سوی حامد کرزی به حيث وزير معارف به پارلمان معرفی گرديد که بعد از کسب رای اعتماد تا اکنون دراين پست اجرای وظيفه می نمايد

وی به زبان های دری، پشتو، اردو و انگليسی تسلط دارد.


بالا

داکتر انوار الحق احدى

 داکتر انوار الحق احدى وزير پيشنهادى اقتصاد در سال ١٣٣٠ در ولايت کابل تولد گرديده، درجۀ ليسانس و ماسترى را در رشتۀ اقتصاد و علوم سياسى از پوهنتون امريکا در بيروت، ماسترى تخصصى خود را در رشتۀ مالى واداره را از فاکولتۀ مطالعات مافوق ليسانس نارت ويسترن و درجه دوکتورا را در رشتۀ علوم سياسى از  پوهنتون نارت ويسترن امريکا بدست آورده است.

 وى بين سال هاى ١٣٦٣ و١٣٨١ به سمت هاى  معاون پروفيسورعلوم سياسى در پوهنتون کارلتن امريکا، آمر بانکدارى در بانک کانتينتال ايلوناى شيکاگو و پروفيسور علوم سياسى در پوهنتون پراويدنس امريکا ايفاى وظيفه نموده است.

 همچنان احدى از سال ١٣٨١ الى ١٣٨٣ بحيث رئيس عمومى د افغانستان بانک و از سال ١٣٨٣ الى ماه عقرب ١٣٨٧ به حيث وزير ماليه اجراى وظيفه نموده است.


بالا

 انجنير امـيرزی سنگين

 اميرزی سنگين وزير پيشنهادى مخابرات و تکنالوژی معلوماتی در سال 1328 در ولسوالی ارگون ولايت پکتيکا چشم به جهان گشود. تعليمات ابتدايی خود را در ار گون و متوسطه را در گرديز تعقيب نمود. تعليمات ثانوی را الی صنف دوازدهم در مرکز تربيوی مخابرات برای مدت سه سال ادامه داد و در سال 1352 سند انجينری در رشته الکترونيکس و مخابرات را از دانشگاه لندن جنوبی کشور انگلستان بدست آورد.

انجنير اميرزی سنگين در سال 1359 مجبور به ترک وطن گرديده و به کشور سويدن پناهنده شد و در سال 1361 در مخابرات سويدن شامل وظيفه گرديد و بعداًً برای مدت سه سال در پروژه مخابراتی ميدان هوايی شاه خالد عربستان سعودی کار نمود.

 امير زی سنگين در سال 1380 به افغانستان بر گشت و در تدوير تريننگ برای انجينران وزارت مخابرات و کمپنی افغان بيسيم و رهبری کميته ارزيابی لايسنس جی .ا س.ام سهم گرفت. 

سنگين در سال 1382 به عنوان مشاور وزارت مخابرات کشور و رئيس شركت افغان تلكام مشغول به فعاليت شد. وى در سال ‪ ۱۳۸5 از سوى رئيس جمهور حامد کرزی به عنوان وزير مخابرات افغانستان تعيين گرديد كه تاكنون در اين پست فعاليت دارد.

اميرزی سنگين زبان های پشتو، دری، انگليسی و سويدنی را روان صحبت می کند.


بالا

داکتر سيد محمد امين فاطمی

 سيد محمد امين فاطمی وزير پيشنهادى صحت عامه در سال 1331 در ولايت ننگرهار تولد شده اشت. در سال 1347 از ليسه عالى حبيبيه فارغ گرديده  و در سال 1977 از .فاکولته طب ننگرهار ديپلوم داکتری خود را اخذ نموده است.

داکتر سيد محمد امين فاطمی شهادتنامه مسير های جديد برای پاليسى صحى در کشورهاى  رو به انکشاف را از پوهنتون باستن ايالات متحده امريکا در سال 1995 بدست آورده است.

داکتر سيد محمد امين فاطمى در سال های تجاوز شوروی بر افغانستان به پاکستان مهاجر شد و در حکومت موقت مجاهدين معين وزارت صحت عامه تعين گرديد. نامبرده بعد از تاسيس حکومت مجاهدين در کابل بحيث وزيرصحت عامه دولت اسلامی ايفای وظيفه نموده است.

داکتر فاطمی در 1383 به حيث وزير صحت عامه تعيين گرديد و تاکنون در اين سمت ايفای وظيفه می نمايد

داکتر فاطمی به زبان های پشتو، دری و انگليسی روان صحبت می کند.


بالا

محمد آصف رحيمی

 محمد آصف رحيمی وزير پيشنهادى زراعت، آبياری و مالداری در ولسوالی پغمان ولايت کابل ديده به جهان گشود. تعمليات ابتدايی را در مکتب ميرويس هوتکی و ثانوی را در مکتب حبيبيه و تخنيک ثانوی را در شهر کابل تکميل کرد و درجه ليسانس را در سال 1360 از فاکولته انجنيری پوهنتون کابل به دست آورد.

آصف رحيمی در سال 1368 درجه فوق ليسانس را در رشته اداره عامه و مديريت برنامه های انکشافی و بازسازی از پوهنتون نبراسکای ايالات متحده امريکا به دست آورد. رحيمی تا اخير سال 1383 در يکی از موسسات بين المللی در عرصه انکشاف روستايی ايفای وظيفه کرد و بعداً مسئول برنامه همبستگی ملی در وزارت احيا و انکشاف دهات  مقرر شد. آصف رحيمی در ماه ثور 1385 به حيث معين وزارت احيا و انکشاف دهات تعيين گرديد و در 30 ماه ميزان 1387 به حيث وزير زراعت و مالدارى تعيين گرديد.

 رحيمی به زبان های دری، پشتو و انگليسی تسلط دارد.

 


بالا

سيد حامد گيلانى

 سيد حامد گيلانى وزير پيشنهادى سرحدات ، اقوام و قبايل فرزند پير سيد احمد گيلانى در سال ١٣٣٤ هجرى خورشيدى در کارته نقيب صاحب کابل تولد گرديده و تعليمات ثانوى را در ليسه حبيبيه سپرى نموده است. وى بعد از فراغت از اين ليسه در سال ١٣٥٢ براى مدت يک سال در رياست ارتباط وزارت عدليه ايفاى وظيفه نمود. 

وى در سال ١٣٥٣ تحصيلات خود را در رشته زبان عربى در پوهنتون الازهر قاهره، بين سال هاى ١٣٥٣ الى ١٣٥٥ در ديپارتمنت علوم سياسى پوهنتون ملى ايران به درجه ليسانس و از سال ١٣٦١ الى ١٣٦٥ در رشته شرعيات و اصول فقه در پوهنتون بين المللى اسلام آباد به درجه ليسانس به پايه اکمال رساند.

سيد حامد گيلانى از سال ١٣٥٧ بحيث کفيل رهبرى محاذ ملى اسلامى افغانستان ايفاى وظيفه ميکند.  وى در سال ١٣٦٧ بحيث رئيس گروپ مجاهدين در کنفرانس کشور هاى اسلامى و يک تعداد کنفرانس هاى داخلى و بين المللى اشتراک نموده است.  وى در سال ١٣٨٠ رئيس هيئت موسوم به گروپ پشاور بوده و يکى از امضاء کننده گان موافقتنامه ُبن ميباشد.

سيد حامد گيلانى از سال ١٣٨٤ به اينسو بحيث نايب اول مشرانو جرگه  ايفاى وظيفه مينمايد.

وى به کشور هاى مختلف جهان سفر نموده و به لسان هاى درى، پشتو، عربى و انگليسى صحبت مينمايد.


بالا

پوهاند داکترعبيدالله عبيد

 داکتر عبيدالله عبيد  وزير پيشنهادى  تحصيلات عالى  فرزند عبدالوهاب  درسال  ١٣٤٩ درشهر کابل چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايى را  درمکتب منوچهرى   ، ثانوى را درليسه عالى نادريه  و تحصيلات عالى را درپوهنتون طبى کابل  به اتمام رسانيده است .

درجه تحصيلى موصوف به سويه ماستر ورتبه علمى  اش  پوهاند ميباشد .

عبيد  برعلاوه اينکه در پست هاى  مختلف  پوهنتون طبى کابل  خدمت کرده، به حيث  رئيس پوهنتون طبى کابل ، وزيرمشاور رييس جمهور درامور اجتماعى  وظيفه اجرا نموده است .

 نامبرده  نماينده انتخابى مردم کابل  درلويه جرگه اضطرارى  ودر لويه جرگه  قانون اساسى نيز بوده است .

موصوف  به زبان هاى  درى ، پشتو  وانگليسى تسلط دارد .


بالا

پوهنيار عنايت الله بليغ 

 پوهنيار عنايت  الله بليغ وزير پيشنهادى  حج واوقاف   فرزند  ضيا‌ الحق  درسال  ١٣٣٤  درولايت کاپيسا چشم به جهان گشود.  تحصيلات  ابتدايى را بسويه بکلوريا در دارالعلوم عربى کابل  و تحصيلات عالى را  به سويه  ليسانس  در پوهنځى شرعيات پوهنتون کابل  به اتمام رسانده است .

بليغ درسال هاى  ١٣٥٩ تا ١٣٧١ درپست هاى  آمريت جبعه مرکز کاپيسا ، معاون ولايتى کاپيسا  ورييس دارالانشاى اين ولايت  کار نموده است .

موصوف  همچنان از سال ١٣٧١ تا ١٣٧٥ بحيث رئيس ادارى وزارت ساختمانى ، بعدآً رئيس  ادارى وزارت شهرسازى و مسکن  و معيين امر به معروف  ونهى از منکر وظيفه اجرا کرده است .

وى از سال ١٣٧٧ تا ١٣٨٤  معاونيت  علمى پوهنتون البيرونى  کاپيسا  ، معينيت  وزارت امور مهاجرين ( درمقاومت )  رياست پوهتتون کابل ، رياست محکمه استيناف  جرايم عليه  امنيت داخلى وخارجى ( دوره انتقالى )  وعضويت محکمه  اختصاصى ملکيت ها را  بعهده داشته است .

عنايت الله بليغ  قبل از اينکه به عنوان وزير حج واوقاف درکابينه جديد معرفى گردد، به صفت  استاد پوهنځى  شرعيات  پوهنتون کابل ، عضو ديپارتمنت  فقه وقانون ، عضو شوراى  مرکزى  شوراى علما، عضو کميته تحقيق وافتا شوراى علما  وخطيب  مسجد جامع پل خشتى ايفاى وظيفه ميکرد .

رتبه علمى موصوف  پوهنيار  ومولوى  ورتبه دولتى  وى  ما فوق رتبه ميباشد .


بالا

محمد اسماعيل خان

 محمد اسماعيل خان وزير پيشنهادى انرژی و آب در سال 1327 در ولايت هرات به دنيا آمد. وى تحصيلات خود را به درجه ليسانس در حربى پوهنتون كابل به اتمام رسانده است اسماعيل خان بين سال های 1349 و 1357 بحيث افسر اردو الى رتبه نظامی جگتورن ايفاى وظيفه نموده است. محمد اسماعيل در جريان جهاد به حيث يكی از قوماندانان شناخته شده جهادی و آمر عمومی حوزه جنوب غرب وظايف جهادى خود را انجام داده است. محمد اسماعيل بين سال های 1371 و 1374 به حيث والی ولايت هرات و آمر عمومی حوزه جنوب غرب ايفای وظيفه نموده و در ماه ثور 1376 به دست طالبان اسير شد و تا سال 1379 در ولايت قندهار زندانی بود.

محمد اسماعيل از سال 1380 الى عقرب 1383 مجددا به حيث والى ولايت هرات اجراى وظيفه کرد و از جدى1383 تا حال به حيث وزير انرژى و آب در كابينه انجام وظيفه می نمايد.


بالا

داکترُحسن بانو غضنفر

 داکتر ُحسن بانو غضنفر وزير پيشنهادى امور زنان در ماه دلو 1336 در ولايت بلخ به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايی و متوسطه را در ليسه سلطان راضيه شهر مزار شريف به پايان رساند و ديپلوم ليسانس و ماستری را در سال 1362 در رشته زبان و جامعه شناسی در شهر ستاورپل قفقاز شمالی به دست آورد و در همين سال به حيث کدر علمی فاکولته زبان و ادبيات پوهنتون کابل پذيرفته شد.

داکتر حسن بانو غضنفر در سال 1364 به شهر پيترزبورگ رفت و با کسب درجه دوکتورا در رشته زبان شناسی از پوهنتون پيترزبورگ دوباره به وطن برگشت.

حسن بانو غضنفر در سال 1382 به حيث رئيس فاکولته زبان و ادبيات تقرر حاصل نمود و الی اسد 1385 دراين پست باقی ماند. او در اين مدت همچنان عضو شورای عالی وزارت تحصيلات عالی، معاون انجمن پوهنتون های افغانستان، عضو انجمن بين المللی زنان اسپرانتو، عضو انجمن بين المللی ترک زبانان و عضو هيئت رئيسه کانون فرهنگی حکيم ناصر خسرو بلخی بود.

وى  به11 اسد سال 1385 بحيث وزير امور زنان  تعيين گرديد و تا اکنون در اين پست اجرای وظيفه می کند.

حسن بانو غضنفر به زبان های دری، پشتو، ازبکی و روسی تسلط دارد.


بالا

داکتر سيد مخدوم رهين

 داکتر سيد مخدوم رهين وزير پيشنهادى اطلاعات و فرهنگ فرزند مير شريف در سال ١٣٢٥ در شهر کابل به دنيا آمد. تحصيلات خود را در رشته ادبيات درى به درجه دوکتورا در پوهنتون کابل و تهران به اتمام رسانده است، وى بين سال هاى ١٣٥٢ الى ١٣٥٩ در سمت هاى مختلف چون عضويت تدريسى پوهنځى ادبيات پوهنتون کابل، آمريت و بعداً رياست مرکز کوشانيان در مربوطات وزارت اطلاعات و فرهنگ، مديريت نشرات خارجى وزارت اطلاعات و فرهنگ و استاد در پوهنځى ادبيات پوهنتون کابل ايفاى وظيفه نموده است.

 وى در سال هاى جهاد بحيث عضو شوراى عالى و رئيس کميته فرهنگى و همچنان رئيس راديو کابل آزاد مربوط اتحاد اسلامى افغانستان اجراى وظيفه کرده است.  موصوف انجمن صلح و ديموکراسى براى افغانستان را در امريکا تاسيس کرد.  وى عضويت کميته اجرائيوى طرح لويه جرگه اظطرارى در روم را به دست آورده و در کنفرانس ُبن نيز سهم فعال داشت.

 رهين در دوره اداره مؤقت و حکومت انتقالى بحيث وزير اطلاعات و فرهنگ ايفاى وظيفه نموده و تاکنون بحيث سفير افغانستان در هند ايفاى وظيفه ميکرد.

 سيد مخدوم رهين به لسان هاى پشتو، درى، انگليسى ، عربى و اردو صحبت مينمايد.


بالا

محمد اسماعيل منشى

 محمد اسماعيل منشى وزير پيشنهادى کار و امور اجتماعى در سال ١٣٣٨ هجرى خورشيدى در قريه شيرک ولسوالى آقچه ولايت جوزجان به دنيا آمده است. وى تعليمات ابتدايى و ثانوى را در آقچه تکميل نموده و در سال ١٣٦٤ از ديپارتمنت تاريخ عمومى پوهنځى ادبيات و علوم بشرى پوهنتون کابل فارغ گرديده است.  موصوف الى سال ١٣٦٧ در زمينه توسعه سواد حياتى در جوزجان فعاليت هاى را انجام داده است. وى در سال ١٣٦٧ به خدمت عسکرى پيوست و بحيث صاحب منصب احتياط ايفاى وظيفه نموده است.

منشى در سال ١٣٧٠ به پاکستان مهاجر شده و بعداً به کشور ترکمنستان عزيمت نموده است. وى بعد از سقوط طالبان در سال ١٣٨٠ به کشور برگشت و تاکنون بحيث معاون شوراى اجرائيوى حزب جنبش ملى اسلامى افغانستان ايفاى وظيفه مينمود. وى به نماينده گى از مردم ولايت جوزجان در لويه جرگه اظطرارى و لويه جرگه قانون اساسى عضويت داشته است.

محمد اسماعيل منشى به لسان هاى درى، پشتو، ازبکى و ترکمنى تکلم مينمايد.


بالا

محمد سرور دانش

 محمد سرور دانش وزير پيشنهادى عدليه در سال 1340 در ولسوالی اشترلی ولايت دايکندی به دنيا آمده و تعليمات ابتدايی را در زادگاه اش و تحصيلات خود را در رشته فقه، معارف اسلامی، حقوق و ژورناليزم به درجه فوق ليسانس در کشورهای عراق، سوريه و ايران به پايان رسانده است. سرور دانش بين سال های 1361 و 1380 مسؤوليت  مجلات گوناگون از جمله هفته نامه وحدت، مجله سراج، مجله صراط،  مجله ميثاق وحدت و مجله نگاه معاصر را به پيش می برد و تاليفات متعدد از جمله 15 جلد کتاب داشته است. سرور دانش در لويه جرگه اضطراری اشتراک فعال داشته و در کميسيون های تسويد و تدقيق قانون اساسی عضويت داشته است. محمد سرور دانش در سال 1383 به حيث والی دايکندی و از ماه جدی 1383 بدين و به حيث وزير عدليه ايفای وظيفه می نمايد

محمد سرور دانش به زبان های دری، پشتو و عربی تسلط دارد.


بالا

ميرزا حسين  (عبداللهى )

 ميرزا حسين  (عبداللهى )  وزير پيشنهادى فوايد عامه فرزند محمد عيسى در سال١٣٣٥درولسوالى قره باغ ولايت غزنى تولد شده ، به قوم هزاره ومتاهل ميباشد .

 در رشته انجينرى ميخانيک از پوهنځى  انجينرى پوهنتون کابل ،ماسترى خودرا از انستيتيوت مانيلا فليپين ودوکتوراى خود را در پاليسى وادارۀ عامه (آنلاين) از پوهنتون بين المللى اتلانتيک امريکا بدست آورده آست .

 وى بحيث مشاور وزارت پلان ايفاى وظيفه نموده است ، موصوف به  لسان هاى  درى ، پشتو، اردو وانگليسى  صحبت مى نمايد .

بالا

وحيدالله شهرانی

 وحيدالله شهرانی وزير پيشنهادى معادن فرزند نعمت الله شهرانى در سال 1352 در کابل تولد شد. وى درجه فوق لسانس را در رشته بانکداری و مالی از بريتانيا و درجه فوق ليسانس در اقتصاد را از پاکستان به دست آورده است. وحيدالله شهرانی در کالج های والتم فارست و ريچموند مضامين اقتصاد و تجارت را تدريس نموده و مشاور رئيس جمهور در امور اقتصادی است. وحيد الله شهرانی از سال 1384 تا نيمه سال 1387 معينيت وزارت ماليه را برعهده داشت و در ماه جدی سال 1387طی بحيث وزير تجارت و صنايع تعيين گرديد.

وحيدالله شهرانی به زبان های دری، پشتو و انگليسی روان صحبت می کند.


بالا

دگر جنرال خدايداد

 جنرال خدايداد وزير پيشنهادى مبارزه عليه مواد مخدر در سال 1334 در ولايت ارزگان به دنيا آمده است. تعليمات ابتدايی را در مکتب ابتدائيه شهرستان و بعداً مکتب عالی نظامی را درکابل به پايان رساند. جنرال خدايداد تحصيلات عالی خود را در اکادمی ملی، اکادمی نظامی هندوستان و اکادمی نظامی فرونزای مسکو به پايه اکمال رسانده است.

وى  در سال های 1356 الی 1371 در صفوف اردوی ملی افغانستان قرار داشت و در پست های بلند نظامی ايفای وظيفه نمود و موفق به دريافت 52 مدال گرديد. جنرال خدايداد در سال 1371 در اولين حکومت مجاهدين در پست وزير امنيت ملی تعيين شد.

وى بعداً از اين پست استعفا داد و به بريتانيا سفر کرد و در آن جا در ميان مهاجرين به فعاليت های سياسی پرداخت.

جنرال خدايداد در سال 1384 بحيث معين وزارت مبارزه با مواد مخدر مقرر گرديد و در سال 1386 سرپرست اين وزارت گرديد.

 جنرال خدايداد در سال 1387بحيث وزير مبارزه عليه مواد مخدر تعيين گرديد و تاکنون دراين پست ايفای وظيفه می کند.

خدايداد به زبان های دری، پشتو، انگليسی و روسی تسلط دارد.


بالا

غلام محمد ييلاقى

 غلام محمد ييلاقى   وزير پيشنهادى تجارت  و صنايع  فرزند غلام سخى درسال ١٣٢٢در ولايت بلخ تولدشده ،متاهل بوده داراى دوپسر ويک دختر مى باشد .

 موصوف  درسال  ١٣٤٠ از ليسه  باختر مزارشريف  وبعد ا درسال  ١٣٤٤ از فاکولته  اقتصاد  پوهنتون  کابل دررشته اقتصاد ملى  فارغ گرديده است .

نامبرده  تحصيلات خودرا دررشتۀ اقتصاد درپوهنتون پيزاى ايتاليا تکميل نموده  است .

 موصوف عضو کنفرانس تاريخى بن بوده ، به حيث مشاور ارشد وزارت تجارت ايفاى وظيفه نموده است . موصوف به لسان هاى پشتو ، درى،ايتالوى وانگليسى تکلم مى نمايد و به زبان روسى آشنايى اندک دارد.


بالا

 انجنير ويس احمد برمک

انجنير ويس احمد برمک وزير پيشنهادى  احياء و انکشاف دهات در کابينۀ جديد  در سال ١٣٥١ در شهر کابل تولد شده، دورۀ ابتدائيه و ثانوى خود را در ليسۀ نادريه به پايان رسانيده است . موصوف تحصيلات عالى خود را به درجۀ ليسانس در رشتۀ مهندسى در پوهنځى انجنيرى پوهنتون کابل و ماسترى  خويش را در رشتۀ مطالعات علوم انکشافى، بازسازى بعد از جنگ، اقتصاد سياسى خشونت، منازعه و انکشاف و تعميم قانون و حکومت دارى سالم در جوامع بعد از جنگ را در فاکولتۀ مطالعات شرقى و افريقايى  (  SOAS ) پوهنتون لندن انگلستان تکميل نموده است .

برمک در سال ١٣٧٥ به حيث آمر ارشد برنامه هاى دفتر اکبر، درسال ١٣٨١ الى  سنبلۀ ١٣٨٢به صفت آمر پاليسى و پلانگذارى برنامه هاى دفتر     ( UNAMA )ماه ثور الى ماه ميزان  سال ١٣٨٢ به حيث مشاور ارشد در ادارۀ عمومى مبارزه عليه حوادث، از ماه ميزان ١٣٨٣ الى ماه ميزان ١٣٨٥ به حيث مشاور ارشد وزارت احيا وانکشاف دهات ، و از ماه دلو سال ١٣٨٧ تااکنون به صفت معين برنامه هاى وزارت احيا وانکشاف دهات ايفاى وظيفه مى کند.

وى برعلاوۀ زبان هاى ملى ( درى و پشتو ) به لسان انگليسى نيز مسلط مى باشد.


بالا

دوکتور محمد الله بتاش

 دوکتور محمد الله  بتاش  وزير پيشنهادى   ترانسپورت  وهوانوردى  فرزند  الحاج  بورى  درسال  ١٣٤٠ درقريه  درمن بتاش  ولسوالى امام صاحب  ولايت کندز به دنيا آمده است .

دوره ابتدايى  ومتوسط را درمکتب باسوس  ولسوالى امام صاحب سپرى و درسال  ١٣٧٥ ازليسه  ذکور ولسوالى مذکور فارغ گرديده است .

موصوف بعد از امتحان کانکور دريک بورس تحصيلى به کشور شوروى  سابق معرفى  که درسال  ١٣٦٤ از فاکولته  تاريخ پوهنتون  دولتى گوبان  روسيه   سندماسترى  بدست اورد .

بتاش  به حيث آمر ديپارتمنت تاريخ ، رييس فاکولته ژورناليزم ورييس تدريسات  انستيتوت  علوم اجتماعى  کابل کار نموده است .

وى سند دکتورا را  درسال ١٣٧٤ دررشته علوم اجتماعى ازکشور روسيه  بدست آورده است و درسال هاى  ١٣٧٤ تا  ١٣٨٤ به حيث مشاور وزير دولت  درامور پارلمانى ، منشى عمومى شوراى مرکزى حزب جنبش ملى اسلامى ايفاى  وظيفه کرده است .

نامبرده قبل ازاينکه به حيث  وزير ترانسپورت وهوانوردى درکابينه جديد پيشنهاد گردد سمت مشاور امور پارلمانى  وشوراى هاى ولايتى  در اداره مستقل  ارگان هاى  محلى را بعهده داشت .


بالا

عنايت الله نظرى

 څارنپوه عنايت الله نظرى وزير پيشنهادى عودت مهاجرين فرزند نظر محمد در سال  ١٣٣٣ در قريه ده بالاى ولسوالى جبل السراج ولايت پروان به دنيا آمده و  بعد از تکميل تعليمات ابتدايى و ثانوى  در ليسه جبل السراج، در سال ١٣٥٦ از پوهنځى حقوق و علوم سياسى پوهنتون کابل فارغ گرديده است. وى درجه ماسترى  را در رشته روابط بين المللى از پوهنتون نور ايران به دست آورده است.

 موصوف در پست هاى مختلف ارگان هاى عدلى و قضايى چون څارنوال ولسوالى چمتال ولايت بلخ، څارنوال شهر مزارشريف، څارنوال نظارت عمومى بلخ، معاون څارنوالى بلخ و معاون څارنوالى کابل ايفاى وظيفه نموده است.  وى در سال ١٣٨٧ هجرى خورشيدى در دوران مقاومت بحيث رئيس کنترول و تفتيش رياست جمهورى به رهبرى برهان الدين ربانى اجراى وظيفه نموده است.

نظرى در اداره مؤقت و حکومت انتقالى نيز بحيث وزير مهاجرين و عودت کننده گان ايفاى وظيفه نموده است.

وى به لسان هاى درى و پشتو صحبت مينمايد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:44  توسط omar  | 

خوش امدید

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:9  توسط omar  | 

گنج های پنهان افغانستان

گنج های پنهان افغانستان

افغانستان از نظر معادن و ذخایر زیر زمینی، کشوری غنی محسوب می شود، اما بیشتر این ذخایر بنا به مشکلات داخلی از جمله جنگ و اقتصادِ ضعیف دست نخورده باقی مانده است. به گفتۀ مقامات وزارت معادن افغانستان این کشور هنوز تنها در مورد پنج در صد از مواد معدنی و ده درصد از منابع نفت و گاز خود آگاهی دارد. تحقیقات اخیری که توسط بخش زمین شناسی سازمان فضایی آمریکا )ناسا( در مناطق مختلف افغانستان انجام شد نشان می دهد که میزان منابع زیر زمینی نفت در شمال افغانستان دوازده تا پانزده برابر و منابع گاز پنج تا شش برابر بیشتر از برآوردهای قبلی است و میزان دیگر ذخایر زیر زمینی از جمله معادن ذغال سنگ، حدود ۲۰ برابر بیشتر از مقداری است که بیش از این تخمین زده می شود.

مسئولین امور و کارشناسان مسائل اقتصادی معتقدند که استخراج معادن و ذخایر زیر زمینی، در پنج تا شش سال آینده، افغانستان را از ناحیه مصارف داخلی از کمک های خارجی بی نیاز خواهد کرد.
از آقای سید مسعود استاد اقتصاد دانشگاه کابل خواستیم که از وضعیت معادن و ذخایر زیر زمینی افغانستان معلوماتی را به ما ارائه کنند و به این سئوال پاسخ دهند که معادن و ذخایر زیر زمینی افغانستان چه نقشی می تواند در توسعه و انکشاف این کشور داشته باشد.

مسعود:(یکی از کشورهایی که تا کنون از ۹۹ درصد معادن خود استفاده نکرده است، افغانستان است. معادن در افغانستان فوق العاده زیاد است و خوش بختانه در قسمت شمال منابع نفتی و گازی خوبی داریم که ۳۶/۳ میلیون متر مکعب گاز و ۶/۳ میلیارد نفت را دارا می باشد. همچنان در مراکز مخزن ذغال سنگ و آهن داریم و در جنوب مس عینک و غیره را داریم. ما دارای معادن غنی هستیم و تمام معادن زیرزمینی ما دست نخورده باقی مانده است و سرزمین ما سرزمینی است که می توان گفت بالاترین ارزش های منطقه ای را دارا است. اگر ما به چنین ارزش ها دست یابیم و به صورت درست از آنها بهره برداری نمائیم من فکر می کنم که نقش این معادن در پیشرفت و توسعه اقتصادی افغانستان در کوتاه مدت باعث شگفتی خواهد شد. از این لحاظ من فکر می کنم که رونق چنین ارزش هایی باعث انکشاف کشور می شود. من فکر می کنم که یکی از بهترین معادنی که می تواند به حیث ماشین لوکوموتیو انکشاف اقتصادی افغانستان به حساب بیاید، همین معادن زیر زمینی است که دست نخورده باقی مانده است. ولی با توجه به اوضاع کنونی در افغانستان ما نمی توانیم به این زودی ها از معادن خود به صورت درست در جهت منافع ملی استفاده کنیم. بهترین وقت استفاده از این معادن هم اکنون است که می تواند برای توسعه اقتصادی افغانستان ماشین متحرکی باشد اما به دلیل این که دولت ظرفیت ندارد، معادن را به فروش می رساند. به عنوان مثال معادن سمنت، معادن ذغال سنگ و معادن مس عینک را در اختیار بخش خصوصی گذاشته است و معادن حاجی گک و گاز شمال هم در حال خصوصی سازی است. من فکر می کنم که اگر دولت ملی و حاکمیت ملی را به وجود بیاوریم و خارجی ها دست اندازی صریحی به معادن ما نداشته باشند و در غارت دارایی های ما بدون پرده که هم اکنون شروع کرده اند مراعات نمایند من فکر می کنم که آن زمان است که ما باید از معادن خود استفاده کنیم.)

دیدگاه های آقای فضل احمد جویا دیگر کارشناس اقتصادی افغان را در این رابطه این چنین است:
جویا: (مجموعاً تا جایی که من اطلاع دارم در افغانستان بیشتر از ۴۰۰ منبع معدنی شناسایی شده است و در حدود ۱۰۰ منبع معدنی بعد از تحقیقات وجود دارد که مورد استفاده قرار بگیرند که از این جمله مس و بخش معادن فلزات و اشیای قیمتی و سایر مواد در افغانستان وجود دارد که از طریق نهادهای مربوطه در افغانستان روی آن ها کار صورت می گیرد و وزارت معادن و صنایع طی یکی دو سال گذشته کوشش کرده است که روی این منابع کار شود که تا به حال مطالعات صورت گرفته است. آمار و ارقام نشان می دهد که زیادتر از ۱۰۰۰ منبع معدنی در افغانستان وجود دارد و اگر افغانستان توانایی داشته باشد که این معادن را استخراج و مورد بهره برداری قرار دهد ارزش بیشتر از ۵۰۰ تریلیون دلار ذخایر زیر زمینی افغانستان پیش بینی شده است که به وسیله این دارایی های خدادادی، افغانستان به پیشرفت برسد. چندی پیش قراردادی در استخراج معدن مس عینک، با یک کمپنی چینی بسته شد و حدوداً ۷/۲ میلیارد دلار در بخش سرمایه گذاری به اینجا اختصاص داده شد که اگر این منبع معدنی در آینده ای نزدیک استخراج شود در حدود ۳۰۰۰۰ نفر که ۱۰۰۰۰ نفر به شکل مستقیم و ۲۰۰۰۰ نفر به شکل غیر مستقیم فرصت های شغلی به دست خواهند آورد. سالانه حدود ۵۰۰ میلیون دلار از منابع کشور بهر برداری شود عاید دولت تنها از استخراج این معادن می تواند تأمین شود. ما به امکانات فراوانی نیاز داریم که اگر فرصت های مناسب سرمایه گذاری به وجود بیاید من مطمئن هستم که دولت از این حالت فعلی به حالت بی نیازی می رسد و امکانات و اشتغال و کار برای مردم افغانستان فراهم می شود. ما می توانیم از منابع داخلی خود سهولت های بیشتری را هم برای دولت و هم برای ملت فراهم کنیم .)

همان گونه که حتماً در جریان قرار دارید اخیراً مجلس نمایندگان افغانستان قانون نفت و گاز این کشور را در شش فصل و ۷۱ ماده تصویب کرد که مطابق آن به نهادهای خارجی که در استخراج نفت و گاز فعالیت کنند، اجازه داده می شود که شریک افغانستانی برای خود انتخاب کنند. در همین جهت سال گذشته اعلام شد که دو شرکت آمریکایی و روسی، نفت و گاز شمال افغانستان را به صورت مشترک استخراج و دو شرکت افغان با آنان همکاری خواهند کرد. این در حالی است که در دیگر پروژه های استخراج معادن زیر زمینی افغانستان به دلیل عدم توانایی دولت این کشور، استخراج این معادن به شرکت های خارجی سپرده شده که می توان قرارداد به واگذاری استخراج معادن مس عینک به یک شریک چینی اشاره کرد. با این توصیف به نظر می رسد که در آینده نیز بسیاری از معادن و منابع زیرزمینی افغانستان برای بهره برداری به شرکت های خارجی واگذار خواهد شد. این موضوع را با آقای سید مسعود استاد اقتصاد دانشگاه کابل در میان می گذاریم که آیا با واگذاری منابع زیر زمینی افغانستان بدون مطالعه دقیق به شرکت های خارجی می توان آینده روشنی را برای توسعه و انکشاف افغانستان ترسیم کرد.

مسعود: (از لحاظ کارشناسی اگر بررسی کنیم یقیناً می توان گفت که چنین چیزی نیست. ولی دولت معادن را به فروش می رساند. زیرا طبق تعهداتی که در مقابل جهان انجام داده است که تا سال ۲۰۱۳ باید عواید داخلی را تأمین کند و تا ۵ سال دیگر ۷ میلیارد دلار را در کنار ۴۴ میلیارد دلاری که جهان برایش می دهد که جمع آن به ۵۱ میلیارد دلار می رسد باید این ها آماده بسازد و از این لحاظ است که این ها تلاش می کنند که معادن را به فروش برسانند. این در حقیقت واگذاری معادن ما به سکتور خصوصی نه به منظور بالا بردن تولید و کیفیت است بلکه واگذاری این ها برای رسیدن به یک عاید است زیرا سیاست عایدی دولت مطرح است نه سیاست تولیداتی و اجتماعی دولت. از این لحاظ من فکر می کنم که چنین حرکاتی درست نیست بلکه حرکاتی است که فقط سیاست عایداتی دولت را نشان می دهد که در مقابل هم پیمانان خارجی اش نشان دهد و آن ها را وادار کنند که ۵ سال دیگر ۷ میلیارد دلار دیگر را بپردازند.)

برخی از کارشناسان علت حضور نیروهای خارجی در افغانستان را ابتدا انگیزه اقتصادی و سپس سیاسی ذکر می کنند. به گفتۀ آنان وجود معادن نفت و گاز، سنگ آهن، ذغال سنگ، مس، روی، اورانیوم، سنگ های نما و تزئینی در افغانستان باعث شده است تا در آینده نزدیک کشورهای خارجی افغانستان را ترک نکنند. از آقای جویا پرسیدیم که دولت افغانستان چه تدابیری را باید بیاندیشد که منافع ملی و مردمی این کشور مورد سوء استفاده و تعارض کشورهای فرا منطقه ای قرار نگیرد و با توجه به ثروت عظیم زیر زمینی افغانستان، این کشور همچنان با اقتصاد وابسته مواجه نباشد. در این زمینه نظر آقای جویا چنین است:

جویا: ( یقیناً اگر داوطلبی برای سرمایه گذاری روی منابع زیر زمینی افغانستان به شکل شفاف صورت بگیرد. و در این بخش ها به شکل درست سرمایه گذاری شود و به صورت شفاف ساماندهی شود می توان از این امکانات شرکت های خارجی به طور مؤثر استفاده نمود. تا جایی که ما اطلاع داریم استخراج معدن مس عینک از دو سال بدین طرف داوطلبین زیادی داشته است که بالاخره به شرکت چینی داده شد. و من فکر می کنم که نظریات و طرز تفکرات گوناگونی از سوی دانشمندان ما مطرح می شود که شروع کار است و باید با حاکمیت شفاف و صادقانه این طرح را پیش برد و شفافیت باید در سرمایه گذاری ها مطرح باشد تا مؤثر واقع شود که از این نظر عایدات زیادی نصیب مردم شود. با در نظر داشت قانون اساسی افغانستان و در نظر گرفتن منابع ملی در افغانستان و حمایت از سرمایه گذاری در افغانستان از سوی مسئولین ذی ربط می توان از این سرمایه گذاری ها به طور مطلوب استفاده نمود. باید رسیدگی دقیق صورت بگیرد و تخلف در کار نباشد و اجازه ندهند که افراد سوء استفاده های شخصی کنند من تا جایی که اطلاع دارم در رابطه با این موضوع سرمایه گذاری صورت گرفته است.)
آقای سید مسعود در این باره نظرش چنین است:

سید مسعود: (ما محتاج به حاکمیت ملی هستیم درست است که ما یک دولت انتخابی داریم، درست است که مسائل سیاسی در افغانستان در جریان است وخارجی ها آمده اند و به ما کمک می کنند ولی احتیاج به حاکمیت ملی داریم. منافع ملی بر اثر حاکمیت ملی به وجود می آید و هر حرکتی که مطابق با منافع ملی باشد به نفع کشور است و هر حرکت ملی مستلزم امنیت که باید دارای دولت سیاسی باشید تا بتوانید تصمیمی آزادانه و مستقلانه در مورد استفاده از دارائی ها بگیرید. از این لحاظ من فکر می کنم تا وقتی که ما چنین ارزش هایی را دوباره به دست نیاوریم، نمی توانیم به صورت درست از منابع خود استفاده کنیم شاید بتوانیم از فروش آن عوایدی را به دست آوریم ولی هیچ گاه نمی توانیم استفاده طویل المدت داشته باشیم. ما محتاج یک حاکمیت ملی هستیم که بتواند تمامی منافع کشور را که نیازمند هستیم تأمین نماید.)
  
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:29  توسط omar  | 

صدای مادر وطن

     صدای مادر وطن    

فرزندان غیور در تایخ کهن سالهء من شما به مثابه دژ تسخیر ناپذیر در برابر تهاجم       دشمنان آیستاده گی نموده از شرف ناموس ملی شجا عانه قاتعانه دفاع نموده اید. تاریخ از کار نامه های شما فرزندان دلیر من حکایت های افتخار آمیز دارد.                              

بلی  قدرت های استعمار عشق آتشین و محبت بی منتهای شما را نسبت به من درک و از درس های تاریخ آموختند. که من که من یک مشکل بزرگ طبعی برای قدرت های ستمگر هستم با داشتن فرزندان شیر مرد و شیر زن فتح من امریست دشوار و نگهداری من منحیث مستعمره غیر ممکن بنآ قدرت های ستمگر با عبرت اندوزی از درسهای تلخ تاریخ ار شیوه ها و وسایل دیگر از جمله شبکه های جاسوسی. تفرقه افگنی.تبلیغات زهر آگین پخش خرافه ها برای پیشبرد مقاصد استعمار گسترش نفوذ خود استفاده محیلانه میگردد.

شما فرزندان فریب خورد ام. برای اعتلاء و ترقی ما در وطن شیفته اید لوژی وارده گردید. رفاء. سعادت. و خوشبختی مرا در وجود ایدلوژیبیگانه گان جستجو گردید. بیخبر از اینکه به علل پراگنده گی فیودالی . بیسواد مزمن. نفوذ گسترده میراث خوران استعمار کشور های همسایه از مبارزهء ایدولوژی. که در بین شما به اوج خود رسیده بود به حیث سلاح بران نفاق استفاده نمودند. و ان را به دشمنی آشتی ناپذیر مبدل ساختند. از وطن و وطنداری به دور به  دو هویت متفاوت کشنانیده شدید. از یک طرف در هویت انترنا سیو نا لیستی و از طرف دیگر در هویت های قومی و مذهبی لغذزانیده شدید. هویت ملی و وطنی را فراموش نکنید                                                                                                          

دسیسه ها توطیه گران دشمن طوری زمینه سازی گردیده که دو بردار با هم به رقابت دوستی و وفاداری نسبت به من درگیری جنگ گردیدن.مرا بزخم خون چکانی منطقه و به صحنه پیکار زور آزمای های ابر قدرت و نو کران محلی آن مبدل ساختید. من در جنگهای بین فرزندان آتش گرفته و تقریباًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً سوخته ام. اکنون که دوباره از زیر خاکستر ها بیرون آمده در حالیکه  از چنگال مرگ جان بدر برد ه فرصت تاریخی برای اعمار مجدد  و شکوفای رفاء و سعادت بدست آورده ام از این فرصت تاریخی باید استفاده عظیم نمایم نگذارید که این این فرصت از دست شما برود . فرصت تاریخی فقط یک بار به دست میاید دشمنهای تاریخی دز پی طرح طوطیه های هستند تا به حلیه و نیرنگ یکبار دیگر به نام و عنوان

دیگر جنگ برادر کشی را آغار نمایند اعتبار و حیثیت شما را در سطح جهانی برای همیش     نابود سازد و به جهانیان چنین وانمود نمایند که شما ارزش این فرصت تاریخی را که میسر گردیده   ندارید ونمیتوانید منحیث یک ملت واحد وجودداشته باشید             

فرزندانم قبل از همه بدانید که شما صاحب مادر کهن سال هستید که در منطقه از کس بیشتر قدامت تاریخی ندارد شرم وننگ است برشما که به اشاره ودستور کسانی مرا ویران ساختید که انها به زیر جلو اسپ پدران شما افتخار مکردند و اکنون عد از شما به زنجیر علامی انها بسته شده اید من گله از فرزند ان مکتب رفتگی ام دارم شما اگاهی از تاریخ واز دشمنان دیرنه من دارید وبه همه مداری گری های میراث خوران استعمار اشنا هستید فاجعه غم انگیز را اغاز نمودید وخود گرو گرو راهی کشور های ئیگر شدید من را تنها گذاشتید که در غم هایم بسوزم همین است ادای حق مادر ی به فریادم گوش دهید بیاید به دامان مادر وطن همه اندوخته های علمی خودرا برای در مان مادر تان که نیم جان است بکار ببرید رسالت تاریخی شماست تا بادرک حقایق تاریخی باید علیه نفاق وارد شده به خصوص از کشورهای همسایه برای دفاع از افغانستان نوین واحد مستقیل عیر منسلیک وصلحجو بسیج گردید با احساس عالی دوسبی وبرادری علیه دخالت ومداخله دشمنان مقاومت ورزید لا عبرت اندوزی از اشتباهات درس ها وتچارب گذشته راه رشد مستقیل ملی وراه فردای درخشان خود را با اجتناب از تکرار اشتباهات گذشته روشن وهموار سازید هنر مرهم گذاری بر کدورت ها را بیاموزید وبه دوستی محبت وبرادری ایمان خدشه ناپزیر داشته باشسد که اساس همه خوشبختی رفا وسعادت من در دوستب وبرادری شما فرزندانم نهفته است متهید شوید یک مشت ویک اواز گردید وان چه را که به زبان می اورید به دل هم باور داشته باشید واز نیرو بلقوه پرگنده به نیرو بارز بالفضل مبدل گردید ودر یک جبهه وسع وطنی با هم متهد شوید تجاران سیاسی  که اگاهانه وزیرکانه با سردادن شعار ها فریبنده برای ارمان عربزه مادی خوش بنام پشتون  تاجک ازبک هزاره وترکمن به را می اندازند موقع ندهید فرزندانم در دودهه جنگ خونین برادرکشی همه دوستی ها فریبنده دروغین را ازمایش نمودید تجارب تلخ سه دهه دوستی های نا جوانمردانه وعهد شکن هنوز در خاطرات شمازنده است نتایل انرا باجسم وپوست احساس مینماید بیاید با اتحاد وهمبستگی فولادین حسرت اور برای دشمنان بدون در نظرداشت اعتبار مذهب  ربان  قومیت محل به حیث یک ملت واحد وعیر قابل تجزیه در صف فشرده ومتحد قرار گرد در دادگاتاریخ بر مسند داوری بنشنیدوبه حیث یک داور عادل واگا ه بدون تعصب نتیجه گری نماید که حرکت وجهش که طی کردید کجایش درست وکجایش درست نیست با احترام در اخر حلول عید سعید فطر را به همه مسلمبن جهان تبریک میگویم ارزومندم طاعات وعبادات شان قبول در گاهی اللله ( ج)گردد وبا برکت این عید در کشورما وسراسر جهان صلح دایمی برادری اخوت حکم فرما باشد وپوند دوستی واقعی بین تمام ملت ها ساکن در در کره زمین  بخصوص مسلمانان جهان قایم گرددشاد وموفق باشید روز های بر همه مسلمانان مبارک باد  

 

 نویسنده بریالی صابر بریا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:43  توسط omar  |